اين ويرانههاي خاطرهانگيز
حسين سناپور نويسنده دوستداشتني و قابل احترامي است. براي من كه « نيمه غايب » او را چندان دوست نداشتم، البته ريشههاي اين علاقه فرامتني هستند و به شخصيت و منش كاري او بر مي گردند كه بي توجه به حاشيههايي كه ادبيات ما را احاطه كردهاند، كار خود را دنبال ميكند و به روندي كه در پيش گرفتهاست ايمان دارد. اين چند جمله را از آن جهت نوشتم كه برخي دوستان موفقيت رمان اول سناپور را ناشي از تبي ميدانند كه جامعه سياستزده ايران در سالهاي پاياني دهه هفتاد به آن دچار بوده است و امروز او را متهم ميكنند كه در رمان اخيرش نيز همچنان تلاش دارد تا از آن فضا بهرهبرداري كند و به جذب مخاطب عام بپردازد. چرا كه « ويران ميآيي » كه در ماههاي پاياني سال گذشته از سوي نشر چشمه منتشر گرديد، در همين مدت كوتاه توانستهاست مخاطبين خود را بيابد و به چاپ دوم برسد.
« ويران ميآيي » - همچنان كه « نيمه غايب » اينگونه بود – به دليل ساختار متفاوت و ارزشي كه سناپور براي زبان در اثرش قايل است، نميتواند اثري خوشخوان و دلپذير براي خواننده عام به شمار بيايد و اصولا دغدغههاي زباني و روايي سناپور و تعهدي كه در پس رمان او پنهان است اين امكان را از اثر سلب مي كنند. اگر امروز ادبيات ما خلاء آثاري را حس ميكند كه به حوادث سالهاي آغازين انقلاب و جنگ پرداخته باشند و اگر فضا بسته آن زمان و فاصله ميان روشنفكران و عامه مردم مانع از آن ميشد تا نويسندگان به روايت برش مهمي از تاريخ معاصر كشورمان بپردازند، امروز چرا سناپور را به دليل بازخواني حوادثي كه نقش برجستهاي در شكلگيري باورهاي سياسي و اجتماعي مردم در سالهاي اخير داشته اند تحسين نكنيم؟ اگرچه سناپور در روايت خود دچار لغزشهايي نيز ميشود و شايد نسل ما كه با حوادث كوي، بگير و ببندهاي بعد از آن، كميتههاي انضباطي، بازداشتهاي موقت، اخراج - و البته احساسي كه گاه در اين ميان اجازه خودنمايي مييافت - از نزديك برخورد داشته و كم و بيش با آن زندگي كردهاست، بتواند گاه مچ نويسندهاي را بگيرد كه همواره « سالم » و « به دور از هياهوهاي سياسي » زندگي كردهاست اما در اثرش دوست داشتهاست خلاف آن را نشان بدهد. ديگر آنكه، نمي دانم بايد تمايل سناپور به در هم ريختن و واژگونه كردن ترتيب فصلهاي رمان را به حساب دغدغههاي ساختارگرايانهاش بگذارم يا علاقهاش به متفاوت بودن و فرار از ارايه يك روايت خطي. اما هرچه در اين روزها با خودم كلنجار رفتم تا بفهمم نويسنده دوستداشتني ما چرا در صفحه اول كتاب به اين مساله اشاره كرده و از خواننده خواسته است در صورت تمايل كتاب را از انتها شروع كند، به نتايج خوشايندي نرسيدم؛ به خصوص وقتي نميتوانم از صفحات انتهايي كتاب و تاكيد بيش از حد نويسنده در نمايش دلبستگياش به بازيهاي زباني – كه ميتواند خواننده را وادار كند تا رمان را آنگونه كه نويسنده ميخواهد، بخواند – بگذرم.
از ابتدا به انتها يا برعكس؛ « ويران مي آيي » را هرگونه كه بخوانيد، از فضاهاي نوستالوژيكي كه سناپور در رمانش ساختهاست و از زبان سالم و خوشآهنگي كه نويسنده به كار گرفته است لذت خواهيد برد. شايد به دليل بازسازي خاطرات ويرانشدهمان است كه اينگونه دوستش داريم، نميدانم...









