!«گابوی» پير همچنان روايت میکند
صدرا هدايت
sadrahedayat@yahoo.com
نام کتاب: زندهام که روايت کنم
نويسنده: گابريل گارسيا مارکز
ترجمه: کاوه ميرعباسی
نشر نی، چاپ اول، 1383
696 صفحه، 4800 تومان
در جهان کوتولهها زندگی میکنيم، اين را همه میدانيم و هيچ راهی نيست از آن فرار کنيم. به هر حال ما هم بخشی از دنيای در حال سقوطيم!
اين را چرا گفتم، برای اينکه يادی بکنم از معدود غولهای باقيماندهی اين عصر، هرچند که اين غول هم در مقابل خدايانی که زمانی روی همين کرهی خاکی قدم میزدند، بايد سر به زير بياندازد و شاگردی کند.
از بحث غولها و کوتولهها و خدايان و... که خارج شويم، به «گابو» میرسيم. اگر خوب در چهرهاش دقيق شويم، حيرتزده برمیگرديم و سر تکان میدهيم و به حال خودمان افسوس میخوريم. انگار نه انگار که گابريل، يا همان «گابو»، يا آن طوری که دوستان نوجوانی و جوانیاش صدايش میزدند، «گابيتو»، هفتاد و شش سالگی را پشت سر گذاشته و يک سرطان چنگ انداخته درونش و دارد همين طور ذره ذره از تو تباهش میکند. «گابيتو»، مطمئنا ما را میبخشد که نامش را مصغر کردهايم، آخر او را از خودمان میدانيم، گويا به سرطان پوزخند میزند و رسم زمانه را به بازی میگيرد، او همچنان مینويسد، پيوسته و حتا بهتر از سالهايی که دوران اوجش بودند!
«مارکز» به آستانهی مرگ رسيده، و آخرين وصيتنامهاش را شروع به نوشتن کرده، يک سهگانه، کودکی و جوانی، ميانسالی و پيری. فعلا که اولیاش چاپ شده، دومیاش را اطلاع ندارم.
کتاب را باز میکنی، سر میخوری در دنيای کودکی، نوجوانی و جوانی مارکز، با روايتی ساده و در عين حال چندلايه و جذاب، آنقدر جذاب که تا هفتصد صفحه را تمام نکنی، نمیتوانی کنار بگذاریاش. جهان کودکی و نوجوانی مهمترين دوران زندگی هر نويسندهای است، دورانی که میتوانی ريشهی بسياری از داستانهای او را در آن ببينی و «مارکز» با صداقت تمام (حتا اگر صادق هم نباشد، من يکی که دوست دارم بنا را بر صداقت بگذارم) نقب میزند به خاطرات ريز و درشت آن دوران و تو اگر خوانندهی آثار او باشی، ذوقزده میشوی از کشف يکی يکی سرچشمهی روايات منحصر به فرد او. اگر هم تا به حال از مارکز نخواندهای که کتاب دنيای يک نويسنده را برايت باز میکند، و با يک زندگی روبهرو میشوی با تمام فراز و نشيبهايش، اما اين بار با نگاهی کمی متفاوت از معمول.
کتاب از بيست و سه سالگی مارکز شروع میشود، وقتی به اصرار مادرش او را در فروش خانهی اجدادی همراهی میکند.
«به زودی بيست و سه سالم تمام میشد، مشمول غايب بودم، سابقهی دوبار سوزاک داشتم، و روزی دو پاکت سيگار ارزانقيمت دود میکردم بی آنکه به فکر عواقبش باشم.» (ص 8)
در اين سفر است که او به کودکی بازمیگردد. خانه، خانهای است که او تا هشت سالگی در آن زندگی کرده و با برگشتن به خانهی کودکی، به خاطرات کودکی نيز بازمیگردد. روايت کتاب تا حدی خطی است، رفت و برگشتهای زمانی پراکنده و بیپيچيدگی است. مارکز بيست و سه ساله به کودکی و بعد نوجوانی رجوع میکند، بعد دوباره به زندگی خود ادامه میدهد تا به سی سالگی نزديک شود. و سن واقعی مارکز (هفتاد و چند سالگی) به او اين امکان را میدهد که جاهايی از آينده نيز با قاطعيت روايت کند.
در اين خاطرات بیشمار، يا بهتر است بگوييم خرده روايات، است که تو با زمينهی آثار او روبهرو میشوی و آن فرهنگ چندلايه، متناقض و ريشهدار آمريکای لاتين است.
آمريکای لاتين وضعيت منحصر به فردی در فرهنگ دارد، از يک طرف ريشههای اروپايی دارد، به طور خاص اسپانيا، و از يک طرف آميخته است با سنتهای بوميان سالهای سال ساکن آن ديار. سنتهايی که جادو، شبح، دريا، مکانهای موهوم، شخصيتهای خيالی و بسياری از چيزهای ديگر را چنان با واقعيت آميخته میکند که ديگر مرز ميان واقعيت و خيال از بين میرود. و چه چيز بهتر از اين برای يک نويسنده!
از اينگونه خاطرات در کتاب زياد پيدا میشود، ماجرای راه رفتن شبحی در خانه، يا عجيبتر روستايی خيالی با مردمانی عجيب و آداب و رسومی غير واقعی که همه وجودش را قبول دارند، اما هيچکس آن را نديده.
غير از اين زمينهی مساعد خود مارکز در جملهای راز سبک خود را میگويد، اين جمله را میتوانيد به عنوان سنگ بنای «رئاليسم جادويی» در ذهن مارکز بيانگاريد. او بعد از خواندن «هزار و يک شب» و فکر کردن روی آن چنين میگويد:
«به خودم قبولاندم ماجراهای شگفتانگيزی که شهرزاد روايت میکرد در زندگی روزمرهی زمانهاش رخ میدادند و آنچه مانع تکرارشان شد ناباوری و بزدلی واقعگرايانهی نسلهای بعدی بود. بر همين اساس يقين آوردم که محال بود کسی در دوران ما بار ديگر باور کند که میشود سوار بر قاليچه پروازکنان از فراز شهرها و کوهها گذشت، يا... مگر اينکه نويسندهی روايت اين توانايی را داشته باشد که چنين رويدادی را برای خوانندگانش باورپذير کند.» (ص 313)
نکتهی ديگری که در فرهنگ آمريکای لاتين در کتاب موج میزند، شباهت عجيب فرهنگ ما و آنهاست!
«برادر روحانی پدرو ريس، ناظم سيکل اول، با طرح پرسشهای عجيبی که به عقل جن هم نمیرسيد، به طرزی حيرتآور و غافلگيرکننده، دانش و معلوماتم را محک میزد. مثلا، بیآنکه به من فرصت فکرکردن بدهد، میپرسيد: «به عقيدهی تو، خداوند میتواند سنگی بيافريند که خودش هم از بلند کردنش عاجز باشد؟» (ص 220)
کداميک از ما با چنين سؤالی در نوجوانی روبهرو نشدهايم؟
يا اينکه مادر گابريل در هر فقر و ناداری و در پاسخ اعتراض او به مادرش که چرا در بارداری پيشگيری نمیکند (يازده شکم زاييده بود!) پاسخی غير قابل بحث داشت: «خدا میرساند!» همين جمله و بسياری از روايات ديگر کتاب نشانهای است بر روحيهی قضا و قدری ساکنان آن خاک که به ساکنان اين خاک پهلو میزند.
مذهب، آنجا هم چون اينجا نقش مهمی در زندگی انسانها دارد، اما محدوديتهايش هم مانند اينجا بيشتر بر گردهی زنان است. خانواده هم نقشی چون مذهب دارد، تا آنجا که مادر گابريل وقتی با پرسش او روبهرو میشود که چرا فرزندان نامشروع پدرش از زنهای ديگر را نيز زير بال و پر خود میگيرد، پاسخی صريح دارد: «آنها همخون بچههای من هستند!»
يا میتوان به سياست اشاره کرد، به ديکتاتوری، شورشهای نافرجام و پراکنده، روزنامههايی که روی لبهی تيغ حرکت میکنند، به فوتبال و عشق مردم به آن و...
گابريل از خانوادهای فقير برمیخيزد، با هزار اميد به دانشکدهی حقوقش میفرستند و او بعد با همه جنگ میکند تا باور کنند که به درد آن کار نمیخورد و نويسندهای مادرزاد است. نتيجهاش هم که زندگی در فقر است، درست مانند اينجا.
بگذريم، کتاب آنقدر جذاب است و پر است از خرده رواياتی که اگر بخواهم تکتکشان را باز کنم از حجم کتاب بيشتر خواهد شد. خرده رواياتی که با استادی تمام درهم تنيده شدهاند و با طنز و ايجاز بيان میشوند. به اين روايت شاهکار نگاه کنيد: داستانی از زندگی يک قديسه میگويد. شوهر مست زن به خانه آمده و زن فرصت نکرده جای فضلهی مرغ را از روی ميز پاک کند.
«فقط توانست بشقابی روی ميز بگذارد تا از چشم همسرش پنهان بماند، و برای آنکه حواسش را پرت کند، به عادت معمول پرسيد:
ـ شام چی ميل داری؟
مرد غريد:
ـ گه!
زن بشقاب را بلند کرد و با لحن محبتآميز و قديسانهاش گفت:
ـ بفرما، نوش جان کن.
بنابر روايت، مرد بیدرنگ به قداست زوجهاش پی برد و به آيين مسيح ايمان آورد.» (ص 188)
کتاب را باز کنيد و بخوانيد و در دنيای مارکز شريک شويد، در دنيای کودکی که کشف میکند داستانگوی مادرزاد است، در جوانی بيراهه میرود و رنج میکشد، از درس مدرسه فرار میکند و به روزنامهنگاری پناه میآورد و همزمان آغوش باز نوشتن را کشف میکند. کتابی که در سی سالگی تمام میشود، وقتی که نويسندگی را با دو رمان شروع کرده است. کتاب را بخوانيد، چرا که گابيتو از سرطان فرصت خواسته تا سه کتاب واپسينش را تمام کند، اينها وصيتنامهی شاد انسانی در حال مرگ هستند، اما کسی چه میداند، شايد ناگهان به سبک داستانهايش بعد از مرگ بلند شود، رو به ما کند، بخندد و از جلويمان رد شود. واقعا کسی از قوانين اين دنيا چه میداند؟
و يک نکته: کتاب را فقط و فقط با ترجمه «ميرعباسی» بخوانيد. چرايش واضح است!









