حتی از آن جلد چندش آورش هم بدم می آمد، با آن پسر و دختر شادی که دنبال پروانه ای چیزی میدویدند و خوشحال بودند. شاید اگر به بزرگترها هم پیک شادی میدادند مجبور میشدند دختر و پسر را حداقل توی کافی شاپ نقاشی کنند، تا شاید بزرگترها رغبت کنند نگاهی به تویش بیاندازند.

روز اول و دوم عید تشکیل میشد از حمل کردن پیک شادی و جعبه مدادهای رنگیم به خانه خاله بزرگم ـ که هر عید با هم آشتی میکردیم ـ خاله وسطی ـ که هر وقت از آنجا برمیگشتیم دعواهای خانوادگیمان دو برابر میشد ـ و خاله کوچکم ـ که مطمئن نیستم به خاطر اسکناسهای تا نخورده اش دوستش داشتم یا به خاطر لاک صورتیش ـ

روز سوم برای اولین بار این کتابچه نفرین شده که انگار خدا همان روزهای اول خلقت برای خراب کردن تعطیلات من در نظر گرفته بود را باز میکردم و گل و بته هایش را رنگ میزدم. هر از گاهی مهمانی ناخوانده مزاحم رنگ آمیزیم میشد اما ترجیح میدادم بچه خوبی بمانم و عیدیم را بگیرم تا اینکه اثر هنریم را چند روز زودتر تمام کنم.

همیشه سخت ترین قسمتش را میگذاشتند برای اولش. حتی دختر خاله ام که همان روزها جشن تکلیف برایش گرفته بودند هم نمیتوانست ۱۰ جمله از بزرگان دین اسلام درباره نماز بگوید. این درست همان وقتی بود که یاد یکی از فامیلهای دور پدر میفتادیم. پیرمرد غرغرویی که اگر غرغروترین آدم دنیا نبود مسلما زنش که فکر میکنم اسم توی شناسنامه اش هم "حاج خانوم" بود مسلما غرغروترین آدم دنیا بود. احتمالا روزی که فهمیدم عیدی میتواند مهر نماز و عطر های بو گندو هم باشد همان روزی بود که ۲۰۰ جمله از بزرگان همه ادیان درباره نماز در صفحه اول پیک شادیم نوشته میشد. چیز جالب خانه شان این بود که پدر را نمازخوان میکرد. یک شب خواب دیدم گربه خانه حاج خانوم مثل پدر ایستاده و نماز میخواند!

هفته اولش همیشه زودتر میگذشت ولی هفته دومش جان آدم را بالا می آورد. با آن آزمایش علوم مسخره که از چوب پنبه میخواست تا جه میدانم بادبادکی که تویش را از هلیوم پر کرده باشند. پدر ولی آزمایش علوم دوست داشت چون به بهاته خریدن گاز هلیوم میتوانست به دوستانش سری بزند بدون اینکه لازم باشد مامان را همراه خودش این طرف و آن طرف بکشد. بگذریم که آزمایش علوم پیک شادیم مثل همه جاهای دیگرش هیچوقت کامل نمیشد.

باور کنید اگر تعطیلات عید نه روز بود نصف طلاقها کنسل میشد. تصور کنید پدر و مادری را که عادت کرده اند در هر شبانه روز ۵ ساعت همدیگر را ببینند و ۳ ساعت دعوا کنند. حالا در تصورات خود این زوج خوشبخت را که دیدشان نسبت به زندگی از ۳ روز بعد از جمع شدن سفره عقدشان ۱۸۰ درجه تغییر کرده مجبور کنید حدود یک هفته بدون اینکه کار خاصی داشته باشند همدیگر را تحمل کنند. شاید بزرگتر که شدم تحقیقی راجع به آمار طلاق در فروردین ماه ارائه کنم.

روز دهم روز نحسی بود آنقدر نحس بود که حتی جک های پیک شادی هم نمیخنداندم. آن داستانهای آموزنده راجع به ویرگول و اعدام را هم آنقدر خوانده بودم که جای ویرگول هایش را هم حفظ شده بودم. استرس پیک شادی حل نشده هم کم کم دلم را پر میکرد. مامان اگر به درد رنگ کردن پیک شادی نخورد به چه دردی میخورد پس؟

روز یازدهم دیگر حوصله همه را سر میبرد. حتی حوصله ای برای دعوا کردن هم باقی نمیماند. فرصت خوبی بود تا اعضای کانون گرم خانواده به کمک یکدیگر به پیک شادی من سر و سامان بدهد. فرصت خوبی هم بود برای پدر و مادر که چاله چوله های تحصیلی همدیگر را مسخره کنند. ای لعنت به این سوال نخستین انسانی که پرواز کرد چه کسی بود.

روز دوازدهم روز جلد کردن پیک بود وقتی تلویزیون به جای کارتون برفک پخش میکرد تا بچه هایی که به راهپیمایی نرفته بودند حوصله شان سر برود و تنبیه شوند. روزی بود که باید انتخاب میکردی کدام قسمتهای پیک را کنار بگذاری به امید اینکه خانم غیاثی وقتی دارد تند تند ورق میزند نفهمد که همه اش را حل نکرده ای. روز نوشتن یک مشت اراجیف که تعطیلات عید را چگونه گذراندید. من مطمئنا نیمی از قوه تخیل نداشته ام را از همین انشاها دارم.

روز آخر همیشه خسته میشدم، دلم را خوش میکردم که خانم غیاثی هم حتما درک میکند که نرسیده ام تمامش کنم. مادر سر و سامانی به بعضی صفحه ها میداد و نامه تبریکی توی دفتر مشقم برایش مینوشت. مطمئنا خانم غیاثی بعد از خواندن آن نامه صفحات پیک من را تند تر ورق میزد. با احساسی که مخلوطی بود از دلهره و امید و خوشحالی برای پز دادن لباسهای جدید توی تختم سر میخوردم. خوشحال بودم که تا عید بعدی هیچ پیکی در کار نخواهد بود.

خیلی وقت است که دیگر نه پیک شادی میگیرم، نه به خانه خاله ها سرک میکشم، نه چیزی رنگ میکنم، نه بچه خوبی میشوم تا عیدی بگیرم، نه جلد میکنم، نه خسته میشوم، نه کارتون میبینم،‌نه حوصله ام سر میرود، نه با چشمان وق زده دعوا نگاه میکنم و نه دلشوره شب سیزده به در را لمس میکنم.

خیلی وقت است فهمیده ام عید چیزی است شبیه بابا نوئل.
کوچکترها را خوشحال میکند و بزرگترها را مجبور میکند لبخند یزنند..