صدایی هست که فقط من میشنوم
مثل هیچ صدای دیگری نیست و همین من را میترساند
شاید این که چیزی همیشگی است باعث وحشتم میشود
«همیشه» همیشه من را ترسانده است
چیزی شبیه ترس مردم از «هیچوقت»
صدا توی خوابهایم سرک میکشد
وقتی دارم پرت میشوم و لذت میبرم از من جدول ضرب میپرسد
وقتی مادرم را دیوانهوار دوست دارم نچنچ میکند
با خجالت از چند نفر از آدمهای دور و برم سؤال کردهام
گویا بیشتر مادرها در خواب زیادی دوستداشتنی میشوند
وقتی پشت در بستهای ایستادهام برایم تعریف میکند آن طرف چه خبر است
این صداست که هر روز یک لحظه قبل از ساعت بیدارم میکند
قرصهای تیروکسینم را میجوم و دنبال بیدردترین راه خودکشی میگردم
تا به حال تلخی صبحگاهی دهانت را با تلخی جویدن قرصهای تیروکسین تلطیف کردهای؟
بیاشتهایی هر صبح من تقصیر صداست
صدا برایم توضیح میدهد دختر مردی که ساعت 7 بامداد را از تلویزیون اعلام میکند دیشب از خانه فرار کرده
صدا ادای مرد توی رادیو را درمیآورد:
خاطرنشان میکنم وی هماکنون در آغوش استاد فنون و صنایع ادبی(1) دانشگاه علامه طباطبایی آرمیده
با قاشقم تفالهی سیاه چای را روی فنجانم تعقیب میکنم
صدا سرفهای میکند و ادامه میدهد
تفالهی توی قاشقم تنها بازماندهی تختی است که سرکارگری در آن زن چاق روستایی را در انباری نمناک برای چند دقیقه دوست داشته است
من همیشه فکر کردهام چای نیکوتین دارد و سیگار کافئین
صدا از توی فکرهایم فریاد میزند که گیر عجب موجود احمقی افتاده است
فکر میکنم موجودی که نتواند خودش را از شر یک موجود احمق نجات دهد چقدر احمقتر است
فکرم را مثل روزنامههای زرد با ولع میخواند و لگدی حواله مغزم میکند
شیر ولی سالمترین نوشیدنی است
این را بارها روی جلد روزنامهای کتاب روانشناسی مادرم دیدهام
یا نویسندهی کتاب روانشناسی مادرم ابلهی است که اعتماد به نفس بالایی دارد
یا مادرم سعی کرده تمام تئوریهای کتاب را با برهان خلف اثبات کند
دیدهای قطرههای مایعات را که موقع عوض کردن ظرفشان این طرف و آن طرف میپرند؟
آخرین قطرهی شیری که روی میز میریزد متعلق به گاو پیردختری است که هیچوقت گوسالهای نداشته
گاو قصه صدا تنها لگد زندگیش را چهار سال پیش به جوانکی زده که میخواسته او را داغ کند
مادرم فکر میکند بیاشتهایی من با کم خوابیهایم ارتباط مستقیمی دارد
صدا پیشنهاد میکند کفش سفیدم را بپوشم
اطمینان دارد دختری که لیوان چایش را ساعت 10 روی من میریزد از کفشهایم خوشش خواهد آمد
دیدهای آدمها را وقتی نگاههای سر تا پایشان را از پاهایت شروع میکنند؟
وقتی حدس میزند مشتاقم بفهمم این اتفاق غیرمنتظره را مدیون کدام دختر هستم خفه میشود
به خیال خودش با من لج میکند
کانورسهایم را میپوشم و به خیال خودم با صدا لج میکنم
دیرم شده اما دلیلی برای زود رسیدن به کلاس فنون و صنایع ادبی (1) نیست
استاد فهیمم مطمئنا از وضعیت موجود بیشتر لذت میبرد تا از دید زدن دخترهای باریک توی کلاس
جای من همیشه آخرین صندلی ردیف آخر کلاس است، این را میتوانید از همه بپرسید
بهترین جای ممکن برای لذت بردن از کلاس بعد از جااستادی کنار تخته، ردیف آخر است
گاهی فکر میکنم اگر نگاهها روی آدمها فشار میآوردند دخترهای وسط کلاس له میشدند
صدا تاکید میکند حداقل بند کفشهایم را محکمتر ببندم
من لجبازترین احمق دنیا هستم
صدا عاشق دانشگاه است
من و صدا نقاط مشترک زیادی نداریم
صدا توضیح میدهد آقای کنار در موجود جالبی است
او ترجیح میداده به جای کارت، کلمهی عبور دانشگاه جایی نزدیک ناف دخترها خالکوبی میشد
صدا شمردهشمرده فانتزیهای سکسی تنهاییهای یک شب در میان آقای کنار در را برایم فاش میکند
من چقدر خوشبختم که دختر پاترولدار دانشگاه نیستم
من چقدر خوشبختم که دختر نیستم
من چقدر خوشبختم
من چقدر هستم
من هستم
من!
صدا احتمال اینکه تمام چیزهای اطرافم ساختهی مغزم باشند را رد میکند
دلیل منطقی اما مزخرفش کوچک بودن مغز من و بزرگ بودن دنیای اطرافم است
صدا هشدار میدهد که استاد از خواب بیدار شده و یکی از همان فاکهای غلیظش زمزمه کرده است
اما دیگر خیلی دیر شده است
صدا از همان روزهای اول تذکر داده پلههای دانشگاه را با دقت بالا بروم
دو چیز من را حسابی عصبی میکند
ناخن کشیدن روی تختهسیاه و پوزخند آدمهای دور و برت به سکندری خوردن تو روی پلهها
پس خندههای هیستریک دخترها چه؟
«عصبی» لغت خوبی برای شرح این حالت نیست
هیچ کلمهای برای نشان دادن تنفر در این زمان ساخته نشده
کاش من هم مثل خاله جانم میتوانستم اول چراغها را خاموش و بعد عادت کنم
همه که مثل هم نیستند
اگر همه مثل هم بودند چه دلیلی داشت این همه آدم؟
کاش بسیج دانشگاه اجازه تجمعات بیشتر از سه نفر را نمیداد
چند نفر را میشناسید که از رد شدن از کنار جمعهای سه نفر به بالا میترسند؟
من ترسوترین لجباز احمق دنیا هستم
...