کارگران مشغول کارند!
جاده نا کجا در دست احداث است : خانه عفاف
برنامه ديشب سينماهاي ...



ديروز نه، پريروز :


- مامان، اجازه مي دين پس فردا با ژيلا برم سينما...
- نه دختر... مگه بچه شدي، بابات بفهمه اَلم شنگه راه مي ندازه...

ديروز :


- مامان، دانشگاه فهيمه اينا يه اردوي يه روزه براي شمال گذاشته، اجازه مي دين منم
باهاشون برم...
- ديگه چي... فقط همينم مونده يه دختر بيوه به سن تو صبح کله سحر بره نصف شب برگرده...مردم
چي مي گن پشت سرمون ...
- پس حداقل بذارين فردا با ژيلا برم سينما، خيلي زود برمي گردم...
- تا بابات نيومده برگرديا...

امروز :


- مامان، مامان...کار پيدا کردم ، بالاخره کار پيدا کردم
- اومدي دخترم، فيلمش خوب بود؟...
- مامان فيلمۥولش کن، کار پيدا کردم
- اِ...آفرين، چه جوري ؟!!
- اکبر آقا معتمدمحل،هست، جلوم رو گرفت وگفت برام کار پيداکرده...
- خدا خيرش بده...هميشه به فکر مردمه...حالا کاره کجاهست؟
- خانه عفاف !
- خدا از مردي کمش نکنه...خدا خيرش بده...
- فردا قراره برم دفترش هم ازم تست بگيره هم چندتا عکس براي آلبوم مؤسسه...مي گفت
حتمآ تو تست قبولم امّا براي اينکه مردم اعتراض نکنن بايدحتمآ برم...تا آخر هفته هم
کارت بهداشتمونۥ مي دن...از شنبه هم رسمآ
مي ريم سر کار…
- دستش دردنکنه…خداسايه اشۥ بالا سربچه هاش نگه داره… حالا نگفت حقوقش چقدره…
- گفت فعلآ پورسانتيه، ولي اگر وارد باشم در ماه ممکنه به 300-400 هزار تومن هم
برسه...راستي ژيلا هم آگهي استخدام خانه عفاف رو توي روزنامۀ..... ديده بود وتصميم
گرفته پاره وقت کار کنه، آخه تمام وقت نمي تونه، دانشگاه هم بايد بره...البته اون
چون بيوه نيست بهش کارت بهداشت نمي دن، اصلآ شايد قبولش نکنن... اما تو آگهي
روزنامهِ نوشته بود مي تونن تست بدن...
- اِ...پس کارمند پاره وقت هم مي گيرن ؟!!!...شمسي خانم بيچاره مي گفتا، من قبول
نمي کردم ...
- شمسي خانم؟!!!
- آره...
- اما اون که...شوهر داره ...
- براي خودش نمي خواد که ، مي خواست ببينه مي شه يه جوري دختر خالۀ عذرا خانومۥ تو
يکي از بندها جا داد يا نه، آخه اون بنده خدا هم بدش نمياد شغلي پيدا کنه و درآمدي
داشته باشه...


فردا :


- مامان، مامان، تو تست قبول شدم...از شنبه مي رم سرکار
- آفرين دخترم، خود اکبرآقا ازت تست گرفت؟
- آره مامان، چقدر مرد مهربونيه...
- خدا خيرش بده...خدا از مردي کمش نکنه...

يک سال بعد :


- دخترم خواستگارا يک ساعت ديگه پيداشون مي شه،چرا لباساتو عوض
نمي کني...

دوساعت بعد :


- خب...اگه شما اجازه بدين جوونا رو با هم تنها بذاريم تا بيشتر با خلقيات هم آشنا
بشن...دوکلمه باهم صحبت کنن، شايد اصلآ ازهم خوششون نيومد...
- بله درست مي فرماييد...
- پس با اجازه خان عمو و بقيه بزرگترا بچه ها رو تنها مي ذاريم...


يک ربع بعد :


- ببينيد آقا حميد، من شاغل هستم و شغلم رو خيلي دوست دارم...
- اتفاقآ خيلي خوبه بار زندگي روي دوش يه نفرنيست...
- من ماشين دارم،خونه دارم، حقوقم هم در ماه به يک ميليون مي رسه...
- خيلي خوبه که شما اينارو دارين ديگه احتياجي نيست از صفر شروع کنيم...راستي کار
شما تمام وقته؟
- تقريبآ...توماههاي عادي فقط...
- باز هم جاي شکرش باقيه... من هم به هرحال درسي خوندم، شغلي دارم و يه درآمد جزئي
... بااين وضع مي تونيم يه زندگي خيلي خوب و سرشار از آرامش وعشق وصفا درست کنيم
... شما موافقيد؟
- شما با اين حرفاتون منۥ ياد فيلم سوته دلان انداختين...

هفته بعد :


- اکبرآقا:انشاءا...به پاي هم پير بشين...



***



نکته ناگفته :


پدر دختر: دخترم مي شه يه بار ديگه اون قسمت مربوط به راننده ها رو بخوني...
 


سامان سيف اللهی