ليلی شوونيسم بود يا فمينيسم!
ليلی شوونيسم بود يا فمينيسم!
آخرش هم معلوم نشد طرف چی کاره اس...
دل ننه باباش خوشه که پسر بزرگ کردن و ماشالله هزار ماشالله 4-5 سالی می شه که ديگه دستش تو جيب خودشه، صبح زود(ساعت 11-12) از خواب پا می شه(چون اکثرا شب کاره) دستی به مو و ابروش می کشه و چسان فسان می کنه و کلی عطر و چسکلان می زنه و از خونه می ره بيرون...
هی هی هی... عجب دوره و زمونه ای شده...
از اون طرف هم الان چند ساله مامانش وقتی داره تو جلسه هيأت مديره O.G.Nی فمينيستی شون دم در خونه با زنهای محل باقالی پاک می کنه، به همه می گه: " پسرم حيوونی سه شيفت در روز(و شب) کار می کنه، وقتی هم که نزديکای صبح می ياد خونه، از فشار کار نمی تون رو صندلی بشينه، يه سره می ره و ولو می شه رو تخت...يه روز جمعه رو هم که تعطيله و تو خونه اس، همش خودش رو مثل گربه می ماله به اين ور اون ور..."
زنهای O.G.Nی فمينيستی شون هم همگی باهم می گن:" آخی...حيوونی..."
خب دلشون می سوزه برای بنده خدا، صبح اول ظهر پامی شه، دندوناش رو يادش می ره مسواک بزنه، صبحانه می خوره و بعد از کلی برنامه پامی شه می ره سر شيفت اول کارش: پارک شهر!
بعد شيفت دوم کارش:پارک دانشجو!
و بعدش هم شيفت سوم کارش: زير پل کريمخان...
اونوقت مامانش اينا تو جلسه تبليغاتی O.G.Nی فمينيستی شون بعد از سفره ابوالفضل سوری خانم(عضو هيأت مديره O.G.Nی فمينيستی شون) قربون صدقه شازده می رن که يه وقت از نفس نيفته و وسط کار از حال بره...
به به،به به...چشمم روشن، چشمم روشن...
- پنج شنبه خواستگار می ياد برای پسرمون...
- کی هست؟
- يکی از همکاراشه، عاشقش شده...
- ولکن بابا، جدی نگير، پسرمون از اين خواستگارها زياد داشته...
- مثل اينکه زنگ می زنن...
- يعنی کی می تونه باشه اين موقع شب؟
...
- پسر همسايه بغلی بود...
- می خواست ببينه بچه ام کدوم آرايشگاه ابروهاش رو برداشته اونم بره همونجا...
- پسره کدومه؟
- همون که خواهرش قهرمان پرورش اندام شده ديگه...
- آهان...همون دختره که کاپشن خلبانی تنش می کنه هميشه سر کوچه زنجير می چرخونه؟
- گفتی کاپشن خلبانی، ياد مبارزات O.G.Nی فمينيستی مون افتادم...چقدر مبارزه کرديم تا کاپشن خلبانی رو آزاد کرديم...
- خدا اين O.G.Nی فمينيستی تون رو از بشريت...
[صدای زنگ]
- وای خاک به سرم...خواستگارا اومدن...









