جونم براتون بگه که...



يکی بود يکی نبود
زير گنبد کبود
غير از خدا هيچ کس نبود

خره خراطی می کرد
اسبه عصاری می کرد
گربه بقالی می کرد
شتره نمد مالی می کرد

شهر قصه امن و ساکت
همه سرگرم به کار خودشون
و دلستر به جای آبجوشون

خره تنها
خره خسته
با دلی از غم شکسته
می نشست تو کافی نت
چت می کرد يه ريز توی اينترنت
تا شايد gfی پيدا بکنه
خودشو توی دل دخترکی جا بکنه

ماجرا همينجوری ادامه داشت
تا يه روز با دختری قرار گذاشت
- اسمتون چيه خانم؟
- من...خاله سوسکه...شما چی؟
- منم خرم...شما که تو چت گفته بودی،
سفيد مفيدی، بلوری...
- شما هم می گفتی که شکل آلن دلون بودی...
- خب نيستم؟؟!!
- نه زياد، يه ذره چشمات شبيهِ
- راست می گی؟؟؟؟
- ...

خلاصه...
با هم ديگه فابريک شدند
وارد يه کوچه تاريک شدند
خب ديگه...
آره و اين صحبتا...

خره کلی ذوق کرده بودش
سوسکه که از حال ديگه رفته بودش

خره رفت سراغ مردا
سوسکه کلار زنها
هرکدوم جداگونه
کلی تعريف کردند
به همه گفتند چقدر کيف کردند

شتر و اسبه و گربه
پريدن از آقا گرگه
کامپيوتر خرديدن
تا که خيری ببينن

کافی نت هم توی شهر
کوپنش رفت به جای قندوشکر

ديگه هيچ مغازه ای باز نبود
اثری از سگ و خرس و طوطی و غاز نبود

آقای شتر خانِ قصه ما
جا می زد خودش رو جای دخترا
گربهه هر کی زياد شلوغ می کرد،
سريع و بی واهمه بوتش می کرد
يارو رو از زندگی سوتش می کرد
اسبه چت مستر ياهو شده بود
صورتش شبيه يابو شده بود
فيله رفت چت بکنه
افتاد ودندونش شکست

آره جونم...
زندگی تعطيل تعطيل رسما
شماها سؤالی دارين از من؟

سامان سيف اللهی