عادل فردوسی پور:

چه می کنه تو اين شب يلدا!



يادش به خير اون روزا...

احتمالا شماها يادتون نمی یاد...

چه روزای خوبی بود شبهای يلدا...

درست يه سال قبل از اون سالی که برف سنگينی اومد، همه عهد و عيال جمع شده بوديم خونه نن آقام اينا، خدابيامرز خان خان هم زنده بود اون روزا...

استثنآ اون سال شب يلدا افتاده بود تو تابستون! البته چيز عجيبی نيست، چون درست سه سال فبل از اون سال که برف سنگينی اومد، محرم افتاده بود تو ماه رمضون! خدابيامرز خان خان تعريف می کرد همه مردم با دهن روزه سينه می زدن و روز عاشورا همه افطاری قيمه دادن!

آره می گفتم، با اينکه شب يلدا افتاده بود تو تابستون ولی همه ما دور کرسی نشسته بوديم، چون نن آقام می گفت شگوم نداره تو روزايی مثل شب يلدا آدم زير کرسی نشينه! می گن بختش لال می شه!

خلاصه...

کاش شماها هم بودين و می دين که خان خان چه جوری پنکه رو زير کرسی جا کرد، آخه ههممون داشتيم

می مرديم از گرما!

ولی از شانس سگی ما تا پنکه رو زديم به برق، دماغ دادش کوچيکم کنده شد! من نمی دونم آخه پدرسوخته رفته بود اون زير چی کار کنه...

خودش بعدا گفت رفته بوده تا وقتيکه پنکه روشن می شه پای دختر عمه نازی رو ديد بزنه! آخه فقط اون دامن پاش بود...

خلاصه خان خان دماغ داداشم رو مايکی بست و نذاشت اون شب به هممون زهرمار شه...

خدا بيامرزتش اين شب يلدايی...

جو نم براتون بگه که بساط شب يلدا شروع شد...

خان خان گذاشت تو دست نن آقام هندونه رو و نن آقام قاچش کرد...

لامسب 15 کيلو بود هندونهه...قرمز قرمز...

تا اومديم بزنيم تو رگ، خان خان گفت وايستين وايستين که هنوز فال نگرفتيم...

ما دودستی زديم تو سر خودمون... فصل حافظ زمستونه، حالا ما تو چله تابستون حافظ از کجا گير بياريم!

نن آقام گفت وايستين وايستين که من يه دونه از پارسال خشک کردم تو پستو گذاشتم!...

همه خوشحال شديم و فال گرفتيم...

فالش اين در اومد:

سعديا مرد نکونام نمی رد هرگز!

ای سگ تو شانس...

نن آقام سعدی خشک کرده بود جای حافظ...آخه بنده خدا سواد که نداشت، به يارو گفته بود يه چيز می خوام فال بگيرم، ياروهم گفته بود بيا اين حافظ، نگو توش سعدی بوده!

خان خان گفت عيبی نداره امسال يکی از شعرای خودم رو می خونيم، از شعرای خودش فال گرفت و داد من خوندم، اين در اومد:

الا يا ايها ساقی ادرکاسا و ناولها

که عشق اول نمود آسان ولی افتاده مشکلها



اون سال فقط همين قدرش رو گفته بود، احتمالا قبل از اون سالی که جوون مرگ بشه کاملش کرده بوده....



هندونه رو خورديم و آجيلی زديم تو رگ و چلق چلق تخمه ای شکونديم تا نوبت به انار رسيد...

نن آقام به همه گفت الان بايد همه، انارو بخوريم...

نشست انار دون کردن...

حالا دون نکن و کی دون بکن...

می خواست گلپر بريزه رو انارا که ديگه عمرش قد نداد...

ديدين چه خاکی تو سرمون شد...

آخرش هم شب يلدا زهر مارمون شد...

کاش اون سال هم شب يلدا تو زمستون بود!


سامان سيف اللهی