فوق العاده...فوق العاده...روزنامه...




يکی بود يکی نبود
زير گنبد کبود غيراز خدا هيچکس نبود
شهری بود روزنامه داشت
برای هردرد هزارتا چاره داشت

خره خراطی می کرد
اسبه عصاری می کرد
شتره نمدمالی می کرد
موشه ماسوره می کرد
بچه موش ناله می کرد
گربه بقالی می کرد
سگه قصابی می کرد

خلاصه، هرکی هر کاری می کرد
سخنی به روی لب جاری می کرد
يا تو شهر هرچی می شد
يکی از يکی ديگه شاکی می شد
ياکه اتفاقی خيلی تاپ می شد
روز بعد تو روزنامه زود چاپ می شد
مردم شهر همگی روزنامه رو می خوندن
آدمای بد رو بر جاشون سريع می شوندن

مثلا کرکسه گفت من طوطيم
رادمرد و بامرام و لوطيم
اما تو زرد دراومد
صبر مردم سراومد
کلی آدم کشته بود
برای زنای مردم گشنه بود
روزنامه آبروی کرکس رو برد
کرکسه بعد از همون ماجرا مرد
يا سگه قصاب شهر
انگاری با همه مردم بوده قهر
گوشت آلوده فروخت
پدر پدرسگش از دست اون روزنامه سوخت

ديگه درشهر خوندن روزنامه عادت شده بود
برای خيلی ها اين کار ضد طاقت شده بود
دوست نداشتن همه چيز رو همه شهر بدونن
ياکه روزنامه ای درشهر بخونن

جمع شدند جلوی درب روزنامه
فحش دادند يا با ايميل يا با نامه
يکی گفت:
چی کار دارين روزنامشون بدبخته
جمعيت داد می زدند:
جدول اين روزنامه خيلی سخته
جدول روزنامه چون حل نمی شه
روزنامه تعطيل می شه

خيلی ساده...
روزنامه تو شهرقصه ديگه تعطيل شده بود
دزدی و غارت و کشتار ديگه تسهيل شده بود
ديگه چيزی رو کسی خبر نداشت
نبود روزنامه زود اثر گذاشت
خيلی راحت زندگی ادامه داشت!

نتيجه گيری:
بايد بنويسم...
بايد طنز بنويسم...
هرچند حالم خوب نباشد، هرچند...
بايد مواظب باشم، نکند مطلبم بويی از غم داشته باشد...
بايد مواظب باشم، نکند مطلبم آيينه ای از خودم باشد...
بايد مواظب باشم، نکند بويی از نيستی در مطلبم باشد...
بايد مواظب باشم...
می نويسم...
طنز می نويسم...
کسی نبايد بداند من ناراحتم، مبادا خنده از يادش برود
کسی نبايد بداند من با گريه اين مطالب را می نويسم، مبادا خنده روی لبانش بماسد
کسی نبايد خنده را فراموش کند...
من می نويسم...
طنز می نويسم...
هرچند شاهد چيزهايی باشم که طاقت ديدنشان را ندارم...
... ... ...
من می نويسم...
من بايد بنويسم...
من بايد طنز بنويسم...


سامان سيف اللهی






سامان سيف اللهی