سيزده من از تو، سرخی تو از من!!!
سيزده من از تو، سرخی تو از من
شهر، شهرفرنگه
از همه رنگه
بدو بدو
بيا و تماشا کن
شهر چقدر قشنگه
دنيای رنگارنگ
درختا همه سبز و قشنگ
مردم همه به جنب و جوش
سگ می خونه و می رقصه موش
همه جا شلوغ پلوغ
صدای ماشين و بوق
آخه شهر، شهر فرنگه
بيا و ببين که از همه رنگه...
- آی ی ی ی ی ی ، بچه مرشد...
شالاپ، شالاپ، شالاپ، شالاپ[صدای دست زدن مرشد]
- جون بچه مرشد...
شاپ، شاپ، شاپ، شاپ[صدای دست زدن بچه مرشد]
- اگه گفتی امروز تو شهر قرنگ چه خبره که مردم همه ريختن تو دشت و بيابون...
- مرشد جون الان می گم که امروز چه خبره، ولی آخه اينجا بيابون نيست که وسط خيابونه...
- دِ، خفه شو بچه مرشد، تو فکر کن اينجا بيابونه...
- مرشد جون الان که گفتی فهميدم دنيا دست کيه، امروز سيزده به دره...
- آفرين بچه مرشد...
شالاپ، شالاپ، شالاپ، شالاپ[صدای دست زدن مرشد]
- بچه مرشد...
دوباره شالاپ، شالاپ، شالاپ، شالاپ[صدای دست زدن مرشد]
- جون بچه مرشد...
شاپ، شاپ، شاپ، شاپ[صدای دست زدن بچه مرشد]
- بگو تا همه بدونن که مردم شهر قصه چه جوری سيزده رو در می کنن...
- آخه مرشد اين که گفتن نداره، می رن يه جا که کسی صداش رو نشنوه بعد در می کنن...
- دِ، خفه شو بچه مرشد، درست بگو ببينم آبروم رو بردی...
- مرشد جون الان که گفتی فهميدم دنيا دست کيه، پس گوش کن تا تعريف کنم:
شاپ، شاپ، شاپ، شاپ[صدای دست زدن بچه مرشد]
شالاپ، شالاپ، شالاپ، شالاپ[صدای دست زدن مرشد]
- اصل قضيه اينجوری بوده که از زمان بچگی های داريوش کبير، اونوقتايی که با هخامنش هفتم و ابی کبيراينا با هم بازی می کردن وتازه عددبعدی دوازده يعنی سيزده کشف شده بود، مردم ديار سرزمين شهرفرنگ آريايی، سيزده رو در می کردن...آخه می گفتن عدد سيزده نحصه...
- آفرين بچه مرشد، ادامه بده...
- آی ی ی ی ی ...
شاپ، شاپ، شاپ، شاپ[صدای دست زدن بچه مرشد]
جونم براتون بگه که مردم شهرفرنگ آريايی روزهای سيزده یه در جمع می شدن دور هم تو بيابونها و دشت و صحرا، آتيش روشن می کردند و از روش می پريدند و فرياد می زدند: سيزده من از تو سرخی تو از من...
- دِ، خفه شو بچه مرشد، اين چرت و پرتها چيه داری می گی، درست بگو ببينم آبروم رو بردی...
- مرشد جون الان که گفتی یادم اومد دنيا دست کيه، پس گوش کن تا ادامه اش رو درست تعريف کنم:
آی ی ی ی ی ...
شاپ، شاپ، شاپ، شاپ[صدای دست زدن بچه مرشد]
مردم شهرفرنگ آريايی از همون قديم و نديم روزهای سيزده به در جمع می شدند خونه مادربزرگ، زيرکرسی می نشستند و آجيل و هندونه نوش جان می کردند، بعد هم فال می گرفتند و انارو می خوردند، همون زير کرسی هم سيزده شون رو در می کردند...

- دِ، خفه شو بچه مرشد، مثل اينکه تو اصلا نمی فهمی... به اين گيس سفيد من رحم کن و ديگه صحبت نکن... خودم همه رو از اول تعريف می کنم:
آی ی ی ی ی ...
شالاپ، شالاپ، شالاپ، شالاپ[صدای دست زدن مرشد]
قضيه اينجوریه که مردم ايران زمين از قديم و نديم روز 12+1ام از سال نو رو به دشت و دمن می زندن تا هم بهار و طراوت طبيعت رو لمس کنن و هم اين روز به قول قديميها نحص رو در منزل نباشن...
ياد گرفتی بچه مرشد...
شالاپ، شالاپ، شالاپ، شالاپ[صدای دست زدن مرشد]
- حالا تو ادامه بده...
دوباره شالاپ، شالاپ، شالاپ، شالاپ[صدای دست زدن مرشد]
- آی ی ی ی ی...
شاپ، شاپ، شاپ، شاپ[صدای دست زدن بچه مرشد]
- هر کی هر حاجتی داشت سبزه گره می زد تا شوهر پيدا کنه... بعضی ها هم درخت چنار گره می زدن تا حاجتشون هم پولدار باشه و هم خوشگل و خوشتيپ... تازه در اين بين خيلی ها هم عروسی می کردن...
- دِ، بچه مرشد...
- جون بچه مرشد...
- چه جوری همون بين عروسی می کردن؟!!
- آی ی ی ی ی ...
شاپ، شاپ، شاپ، شاپ[صدای دست زدن بچه مرشد]
- مرشد جون، خيلی ها سيزده شون رو دوتايی می رن قاطی باقالی ها در می کنن، بعد خود به خود عروسی می شه...
- دِ، خفه شو بچه مرشد، ديگه چرت و پرت نگو و رو اعصاب من راه نرو... جمع کن شهرفرنگ رو بريم يه محله ديگه...
شالاپ، شالاپ، شالاپ، شالاپ[صدای دست زدن مرشد]
نيا و نبين که شهر شهر فرنگ نيست
شهر از همه رنگ نيست
همه جا شلوغ پلوغ و خرتوخر
به جاي چهچه بلبل صداي عرعر خر
سبزي ها رفت و سياهي موند و دود
آخه آلودگي هوا ديگه چه کاري بود

ديگه شهر شهر فرنگ نيست
نيا و نبين که از همه رنگ نيست...
سامان سيف اللهی









