يک روز بي شکوه در استاديوم



در سالهايی نه چندان دور و در زمانيکه سقف ورزشگاه نيوکمپ شهر بارسلون بر اثر بارانهای فراوان به چکه کردن افتاده بود، سقف ورزشگاه نيوکمپ شهر ساری که از نظر شکل ظاهری و گنجايش شبيه ترين نمونه در جهان است، بر اثر بارانهای موسمی اسپانيا و بادهای فصلی سيستان و از سوی ديگر تابش شديد آفتاب دربندر ترکمن، ترک برداشت و اين تازه آغاز ماجرا بود...

موضوع انشاء: "اون وقتی که سقف ورزشگاه ساری داشت می ريخت" خود را چگونه گذرانديد؟

به نام خدا


قلم بردست می گيرم وبرسر دفترم می نشينم و قلم را از دست راستم به دست چپم می دهم چون من چپ دست هستم...
اکنون با تکيه به ذهنم و با کمک از پشتکارم و تشويقهای پدرومادرم و دعای خير مردم، انشايم را در باره موضوع انشای اين هفته که معلممان گفته است راجع به آن انشاء بنوسيم و آن اين می باشد که "اون وقتی که سقف ورزشگاه ساری داشت می ريخت" خود را چگونه گذرانديد؟ آغاز می کنم.
"اون وقتی که سقف ورزشگاه ساری داشت می ريخت" خود را چگونه گذرانديد؟

"اون وقتی که سقف ورزشگاه ساری داشت می ريخت" من به همراه پدرم به استاديوم رفته بوديم تا فوتبال بازی کنيم و کلی تعجب کرديم چون هيچوقت برای ديدن بازی فوتبال من وپدرم اين همه آدم به استاديوم نمي آمد، پدرم به من گفت: ريکاجان اين که چيزی نيست، من جوونتر که بودم علی دايی بودم...
ودر حالی که صورت من از تعجب داشت کش می آمد، پدرم گفت که چون از بچگی در خانه پروين صدايش می کردند ديگه اين اسم رويش ماند و الان پروين دايی صدايش می کنند ولی من باور نکردم چون مامانم هميشه راشل صدايش می کند ومن ودادشم هم راشل صدايش می کنيم چون اگر اصغر صدايش کنيم مامانم با دمپايی بابايم را می زند...
بعد من وبابايم با تشويق بی امان جمعيت خواستيم وارد زمين شويم که دونفر با سوت دنبال ما افتادند، پدرم گفت: ريکاجان نگفتم بايد کفشهامون رو دم در دربياريم...
من هم رفتم بگم که آقا سوت نزنيد ما کفشهايمان را دز می آوريم ولی آقاهه گفت: بچه پررو گمشو بيرون از زمين...
به پدرم بر خورد و رفت جلو و گفت: با ريکای من چی کار داری؟؟؟
بعد آن آقاهه به پدرم گفت که ای لنگ دراز خودت اين وسط چی کار می کنی؟
بعد پدرم گفت وايستادم که وايستادم اصلا...
اما آقاها گفت که الان پرسپوليس با شموشک نوشهر در اين استاديوم بازی دارند که آن همه جمعيت آمده است و ماهم بايد برويم بيرون وگرنه باکتک بيرونمان می کند و بعد از آن پدرم که ديد آن آقای محترم اينقدر منطقی صحبت می کند به من گفت: ريکا جان آقا راست می گن، بهتره که بريم بيرون چون من ديگه اصلا حوصله بازی در تيم پرسپوليس رو ندارم و از يه ور ديگه اگه بچه ها من رو ببينن گير می دن که بيا بازی کن اون وقت من حرفشون رو زمين می ندازم اون وقت اونا نارحت می شن...
بعدش همينطور که پدر من داشت با من حرف می زد آن آقاهه که پدرم می گفت خيلی منطقی می باشد دوتا محکم زد به پس کله پدرم و گفت: گمشو بيرون بابا مرتيکه ديوونه...
بعد پدر من که آوازه مردانگی او تا قطب شمال پيچيده است گفت:ايشالا جز جيگر بزنيد، ايشالا جيگرتون درآد بريزه تو لگن، ايشالا سقف اين ورزشگاتون بياد پايين که ديگه اين همه مردم را اذيت نکنيد...
و بعدش دست من رو گرفت گفت: ريکا جان بيا بريم ليورپول اونجا بازی کنيم، اونجا مردمش خيلی هم باکلاس ترن، همشون انگيسی بلدن صحبت کنن...
بعدشم تاما پايمان را از ورزشگاه گذاشتيم بيرون، سقفش ريخت...

ما از اين انشاء نتيجه می گيريم که قبلا هم يک نفر که پدر بوده با ريکای خود در ليورپول می خواسته است فوتبال بازی کند ولی آقاهای منطقی آنجا نگذاشته بودند بعدش آن آقاهه که پدر بوده است گفته است که ايشالا سقفتون بيايد پايين وبعد هم سقف ليورپول آمده است پايين، همچنين ما از اين انشاء نتيجه می گيريم که نفرين پدرومادر خيلی بد می باشد...
اين بود انشای من در باره موضوعی که معلممان گفته بود راجع به آن انشاء بنويسيم.







سامان سيف اللهي