جذابيت پنهان بروکراسی
سندباد بحري در يكي از سفرهاي چندگانهي خود به شهري رسيد كه مردمان عجيبي داشت. يك عجيبي ميگوييم و شما هم يك عجيبي ميشنويد، چون صحنهاي را كه سندباد در اين شهر ديد با هيچ سرزمين ديگري قابل مقايسه نبود و كم مانده بود كه جناب سندباد ما از فرط تعجب و تحير بر ملاجاش دو فقره شاخ اعلاي دسته گزليكي دربياورد. چيزي كه موجب حيرت سندباد شد، وارونه بودن خانه و مغازهها نبود بلكه اين بود كه مردم اين شهر از زن و مرد و پير و جوان روي دست راه ميرفتند و حيرتآورتر اين كه خيلي هم در كار خود جدي بودند. مردم همان طور وارونه و سيخكي، وقتي به همديگر ميرسيدند چاق سلامتي ميكردند، با همديگر دست ميدادند و اختلاط ميكردند و عجيبتر اين كه تمام فعل و حركاتشان كاملاً وارونه بود. مثلاً به جاي در از پنجره وارد ميشدند و اگر پنجرهاي نبود از دودكش ميآمدند و اگر دودكشي هم در كار نبود از راه فاضلاب وارد ميشدند. يا به جاي شادي، عزا ميگرفتند و در مواقع عزا غشغش ميخنديدند. و اين اوضاع وارونه طوري بود كه جلو الاغ استخوان ميگذاشتند و جلو سگ، كاه و علوفه.
خلاصه وضعيت اين شهر چنان عجيب و غريب بود و چنان همه چيز وارونه و حسينقليخاني بود كه اگر سندباد به عقل خود اطمينان نداشت، يقين ميكرد خُل شده و يك چيزيش ميشود. مردم شهر هم با ديدن سندباد كه برخلاف آنان به طرز مضحك و مسخرهاي روي دوپا راه ميرفت، همين فكر را داشتند و ميگفتند اين غريبهي خُل و چل كيست كه روي دوپايش راه ميرود و برخلاف آدمهاي معمولي و نرمال نميتواند مثل بچهي آدم روي دو دست راه برود؟ بسياري هم از سر دلسوزي ميگفتند كه يارو عقلش پاره سنگ برميدارد و يا حكماً مبتلا به جنون ادواري شده است.
سندباد كه كم مانده بود با ديدن اين قضايا واقعاً ديوانه شود، يقه ـ يا بهتر است بگوييم خشتك ـ پيرمرد دنيا ديدهاي را كه مانند بقيه روي دست سلانه سلانه راه ميرفت گرفت و گفت:
ـ محض رضاي خدا يكي مرا گوید در اين بلاد چه بلا افتاده كه همگان بر دو دست راه ميروند و همهي امور باژگونه است؟
پيرمرد دنيا ديده با نگاهي پدرانه و كودن فرضكن و با صدايي آهسته جواب داد:
ـ هيسسس! فرزندم! اين ديار كه ميبيني، "باژگونستان" است. غولي بيامد نامش «بروكراسي» كه هفتاد سرداشت و در هر سر هفتاد چشم و در هفتصد دست او هفتهزار قرطاس و حكم و نبشته و دوات و دفتر، و در هر دفتري هفتهزار كرور بخشنامه و تذكره و دستورالعمل... طلسمي بكرد سخت... خلايق سِحر شدند و كارشان باژگونه گرديد... چنان بشد كه اهل تفكر را به اهل تنعم نياز افتاد و اهل سفاهت را بر اهل بلاغت ناز... و از آن روز كس فعلِ خود نكند و هيچ كس برجاي خود نباشد و همگان فعلي ديگر غير از آن چه دانند كنند و هر كس مزدي غير از آن چه كند بَرَد. و هركس هرچه نداند آن كند و آن چه كند خود نيز نداند.
تو نيز رو تا به باربريات نگرفتهاند كه از ناصيهات پيداست ضميري روشن داري. چه اگر سفيه بودي «مُعلق» شيوه ميگزيدي و در اين بلاد به خوشي و كامراني زيستن توانستي.
سندباد وقتي ماوقع را فهميد، دماش را روي كولاش گذاشت و تا آنجا كه نفس داشت از آن ديار عجيب و غريب دور شد.
از وبلاگ: نقطه ته خط
ناصر خالديان
http://ntk.persianblog.com









