آرمين سنقری
a_songhori@yahoo.com
به قول مرحوم صادق هدایت ، که انشاالله نور به قبرش ببارد ، در[ این ] زندگی [ سگی ] زخمها [ و چیز های دیگری] هست که در انزوا [ و جاهای دیگر ] روح انسان[ و موجودات دیگر ] را به آرامی[ و به صورت های دیگر ] می خراشد و از بین می برد [ نقل به مضمون ، در ضمن عبارات داخل کروشه ها هم منسوب به آن مرحوم است و به جهت تکمیل موضوع ذکر شده است] خلاصه خیلی این افسردگی و این چیز ها بد است و کلی ضرر دارد و من به نوبه خودم از تمام جوانهای عزیزی که این داستان را می خوانند خواهش می کنم که سراغ این افیون خانمان سوز ، برای تنها دو دقیقه " پوزهنری" و تظاهر به ابتلا به" سرماخوردگی فلسفی" نروند و....
(به نقل از پشت جلد داستان که نویسنده به جای معرفی خودش آن را نوشته است )

داستان :

گری گوری زاغارت [ گرگور زامزا یکی دیگر است که تومنی هفت صنار با این بنده خدای که الان می خواهم برایتان داستانش را ذکر مصیبت کنم فرق و توفیر دارد، چرا همه چیز را با هم قاطی می کنید آخر... ] ... بعله ... گری گوری زاغارت صبح که از خواب بیدارشد در پشت گوشش درد خفیفی حس می کرد ، شب قبلش خواب دیده بود از تجارتخانه ای که سالها در آن کار می کرده اخراجش کرده اند و او بیکار و بدبخت شده و همه دوستانش هم به او پشت کرده اند. خواب دیده بود که یک نفر آدم بد ذات رفته و زیر آب او را توی تجارتخانه زده و همه هم حرف های آن آدم بد ذات را باور کرده اند و خلاصه اوضاع ناجور شده . گری گوری هنوز توی فکر خواب خودش بود و از درد خفیف پشت گوشش زیاد ناراحت نشده بود . تازه صبح شده بود و او باید به سر کارش می رفت. از زیر پتو یک نگاه رقت انگیزی به ساعت کرد و دید که هنوز نیم ساعت وقت دارد و می تواند توی این نیم ساعت همان جوری توی رخت خوابش بماند و افسردگی بگیرد و به خواب دیشبش فکر کند و از بدبختی خودش و اینکه دنیا چرا این قدر پوچ و بی معنی است لذت ببرد . گری گوری توی رخت خواب فرو رفته بود و غم غصه های دلش را نشخوار می کرد و به اینکه اگر از تجارتخانه بیرونش کنند خواهر و مادر پیر و پدر بیچاره اش چه می شوند فکر می کرد . درد پشت گوشش یواش یواش زیاد شد و البته کمی هوشیاری هم به وجود آورد . درد آرام آرام به تمام بدن و پاها و دست ها هم سرایت کرد ، یک دردی بود مثل درد مسخ شدن ، گری گوری مدتها بود که دوست داشت مسخ بشود ولی توفیق دست نمی داد ، شور عجیبی تمام وجود گری گوری را فرا گرفت ، یعنی بالاخره او به یک سوسک تبدیل شده بود و این زندگی نکبت بارش رو به اتمام بود ، یعنی او دیگر می توانست برود پیش این و آن کلاس بگذارد که او سوسکی بیش نمی باشد ، چند روز طول می کشید تا او به طرز وحشتناک و اندوهناکی بمیرد و به خاکستر و سوسک گندیده بدل شود ؟
ساعت وقت نشناس درست توی همین هیز و بیز شروع کرد به زنگ زدن ، صدای آن توی گوش گری گوری زاغارت این بار مثل صدای عرعر خر شنیده می شد ، این تغییر البته خیلی مهم بود اما صدا به اندازه کافی هنوز به صدای ماقبل این وضعیت شبیه بود که بتواند بخش ناخود آگاه ذهن گری گوری را تحریک کند و اورا مثل فنر از توی رخت خواب به توی حمام بکشاند....
گری گوری زیر دوش ایستاده بود و به پاهایش نگاه میکرد . کله اش را زیر آب نکرده بود ، فقط همان جوری کناری ایستاده بود و با دست آب را روی پاهایش می ریخت. خیلی عجیب بود و البته برای گریگوری زاغارت به طور دردناکی خوشایند ، که روی پاهای گریگوری چند صد عدد موی گنده و درشت به وجود آمده بود. پاهای گری گوری درست عین پاهای سوسک ها موها و تیغ های درشت در آورده بود ، او مدتی ایستاد و همان جوری با آب روی موهای جدید پایش آب می ریخت ، اینها تا دیروز آنجا نبودند ، یک سری موی درشت و سیاه که تمام پاهای لاغر و رقت انگیز او را پوشانده بودند و با هر مشت آبی که روی آنها ریخته میشد تکان تکان می خوردند و وضعیت جدیدی به خودشان می گرفتند . تا پیش از این پاهای گریگوری در چنین شرایطی فقط کمی سیاه و محو دیده میشد . مثل پاهای مو دار هر انسان مذکر و کریه المنظر دیگری . اما الان خیلی پرهیجان تقریبا به طور کامل مسخ شده بودند ، درد پشت گوش هم حالا ناجور تر شده بود . گری گوری خود را به صورت مسخ شده اش تصور میکرد ، یک سوسک که روی پاهای عقبی اش به زور زیر دوش آب ایستاده است و این هم حتما درد شاخک های خیس و سنگین و افتاده اش بود که پشت آن جای که قبلا گوش بود را دردناک کرده بود . دیدن او حتما یک شوک عظیم به اعضای خانواده اش وارد می کرد ، اگر تا چند دقیقه دیگر هم صبر می کرد و دیر به سر کار می رفت از طرف تجارتخانه هم کسی را دنبالش می فرستادند و او هم حتما شوکه می شد و بر می گشت و داستان مسخ شدن زاغارت را برای بقیه تعریف می کرد ....
" وای چه هیجان انگیز...ای دنیای پوچ و به درد نخور که در تو زخم های هست که روح انسان را در انزوا و به آرامی می خورد و از بین می برد من مسخ شده ام ، به قول شاعر : تفو بر چرخ گردون تفو..." یا حالا یک چیزی شبیه به این ... راستی که چقدر من بدبخت و ذلیل هستم ، راستی که الان با خواندن داستان من چه جوانها که در باره ماهیت پلید این دنیا آگاه می شوند . راستی که من چقدر سوسک قهرمانی در تاریخ خواهم بود...."
باز هم یک صدای بی موقع که باز هم به گوش گری گوری شبیه صدای عرعر خر بود بخش بی خرد و تحریک پذیر ناخود آگاهش را بیدار کرد ، خواهرش او را صدا میزد و می گفت که زودتر از آنجا بیرون بیاید چون او هم آنجا کار دارد . گری گوری زاغارت سرش را یکهو کرد زیر دوش و به همان سرعت هم دنیا جلوی چشمانش تار و تیره شد....

یک سوسک خیس بدبخت بد شانس ....

گریگوری زاغارت بد بخت بدشانس عینکش را که حالا خیس شده بود از روی چشمانش برداشت ، متاسفانه درد پشت گوشش تخفیف عظیمی پیدا کرد و پاهایش هم به همان پاهای مودار انسان مذکر کریه المنظر تبدیل شد. همه آرزو هایش به باد رفت...
"چرا کسی به من نگفت... با عینک که نباید توی رخت خواب رفت.... حالا باز جای شکرش باقی است که خیلی تعطیل هستم.... هه هه ... با عینک خوابیده بودم....هه هه...."

شماره چشمانش 3.25 و البته آستیگمات هم بود...

پایان !