علی زراندوز
Alizarandoz@yahoo.com
آدمهايی که در شهرهای بزرگ زندگی می کنند تحت تاثير روابط، روانشناسی و جامعهشناسی شهر بزرگ، تبديل به انسانهايی میشوند که گاهی وقتها رفتارهای عجيب و غريبی از آنها سر میزند. چند نمونه از اين رفتارها را با هم بررسی میکنيم:
1- انسان شهری هر روز از دهها چراغ عابر پياده قرمز با توجيه اينکه عجله دارم يا اينجا ايرانه عبور میکند و باعث مختل شدن ترافيک، درآمدن صدای بوق ماشين و آلودگی صوتی میشود و در معرض خطر تصادف هم قرار میگيرد. آنوقت همين انسان شهری وقتی يک شب، ساعتهای 12 يا يک بعد از نيمهشب به يک چراغ عابر پياده قرمز میرسد ناگهان وجدان قانونمدارش با يک خميازه طولانی از خواب بيدار میشود و او را متوجه میکند که رد شدن او از اين چراغ قرمز باعث میشود در رديف چنگيزخان، موسولينی، گوبلز و اصغر قاتل قرار بگيرد. بنابراين با وجود آن که در خيابان خبری از ماشين نيست صبر میکند تا چراغ عابر پياده سبز شود و بعد از عرض خيابان عبور میکند و به اين ترتيب قانون را به اندازه عبور چندين روز ديگر از چراغ عابر پياده قرمز، شرمنده و بدهکار خودش میکند!
2- انسان شهری وقتی اعصابش بههم میريزد و تصميم میگيرد يک نخ سيگار دود کند و به اين وسيله به ريههايش آسيب برساند، تعداد گلبولهای خونش را کم کند و احتمال مبتلا شدن به سرطان را افزايش دهد، ناگهان متوجه میشود که صدها ماشين که جلوی چشمش در خيابان مشغول رها کردن دود اگزوزهايشان در هوا هستند، قبلا و بدون هماهنگی با او تمام اين کارها را ( که او میتوانست دلش را خوش کند با کشيدن آن يک نخ سيگار بهوسيله خودش به آنها دست پيدا میکند ) انجام دادند. پس سيگارش را مچاله میکند و اعصابش بيشتر بههم میريزد. در شهر بزرگ زحمت خودکشی را هم ديگران میکشند.
3- وقتی پول يک انسان شهری ساده را يک انسان شهری غيرساده میخورد، انسان شهری ساده پس از طی تمام مراحل قانونی و يافتنشدن انسان شهری غيرساده يک اسپری رنگ میخرد و میرود روی ديوار يکی از خيابانهای اصلی شهر اشاره روشنی به بیناموسی، بدناموسی و انواع معضلات ناموسی انسان شهری غيرساده میکند و در پايان هم عنوان میکند فرد مورد بحث علاوه بر همه اينها، مال مردم خور هم میباشد. ( يا برعکس! ) تنها به اين اميد که انسان شهری غيرساده برگردد، پولهايش را بدهد و بعد يک مشت پای چشمش بکوبد و بگويد: بیناموس خودتی!
4- وقتی يک پسر شهری از کنار يک دختر شهری رد میشود و از او خوشش میآيد، دلش میخواهدبه او بگويد دوستش دارد، هلاکش است، از شوش تا زعفرانيه را برايش سينهخيز طی میکند، بهخاطر او ماه را روی دوشش میگذارد و همزمان خيار را با سس گوجهفرنگی می خورد و ... دختر هم دلش میخواهد اين حرفها را از پسر بشنود، بعد پشتچشم نازک کند، کمی قر بيايد، اندکی عشوه بنمايد و وقتی پسر بيچاره فاصلهای تا انفجار و غليان احساسی نداشت، بگويد: حالا بيا خواستگاريم ببينم چی کار میتوانم برات بکنم. اما وقتی آن دو دقيقا روبروی هم میرسند پسر دهانش را باز میکند و يک متلک میگويد. دختر هم با عصبانيت فحش میدهد. بعد هر دو با ناراحتی از کنار هم عبور میکنند و بهاين موضوع فکر مینمايند که چرا توی اين شهر نمیشود کسی را دوست داشت!
Humor | Ali Zaranduz - People living in big cities, under a series of psychological and sociological conditions transform into species that do strange things...
