کوه یخ
آرمين سنقری
a_songhori@yahoo.com
یک روز توی شهر خبر آوردند که یک کوه یخی پیدا شده که کلهاش به قاعده هفت متر روی آب است و دارد با جریان آب بهطرف شهر میآید و سفید است و نوکش تیز است فلان شکلی و اینجوری است و آنجوری است. پادشاه دستور داد بروند کله این کوه یخ بیخرد را بکنند و بیندازند توی آب و خودش را هم هول بدهند و از شهر دور کنند تا دیگر کوههای یخی عبرت بگیرند و بیاجازه وارد قلمرو شهر نشود.
ماموران پادشاه شبانه رفتند و کله هفت متری آن کوه یخ را کندند و انداختند توی دریا و بعد هم با قایق، کوه یخ و کلهاش را از قلمرو شهر دور کردند و برگشتند.
صبح روز بعد پادشاه که برای هواخوری به بالکن رفته بود توی دریا کوه یخ شب قبل را دید که حالا شانههایش از آب بیرون بود و خیلی با پررویی داشت به راهش بهطرف شهر ادامه میداد. پادشاه پیش خودش فکر کرد که اگر این کوه یخ بیمزه را ادب نکند بقیه هم پررو می شوند و شروع میکنند به نافرمانی، برای همین هم فرمانده کل ارتش را صدا زد و دستور داد که آن کوه یخ خائن که موجب تشویش اذهان عمومی شده و امنیت ملی را هم زیر سوال برده را بروند گردن بزنند (چون کلهاش را قبلا زده بودند) و از قلمروی شهر هم تبعیدش کنند به یکجای دور افتادهای که عرب نینداخت!
ژنرالهای ارتش هم نشستند دور هم یک جلسه عملیاتی ترتیب دادند و دست آخر هم رفتند شبانه گردن و شانههای کوه یخ مذکور را کندند انداختند توی آب و خودش را هم دوباره کشیدند بردند یکجای دوری ول کردند و آمدند...
وقتی صبح گروه پیشروی عملیات بر گشت به شهر، پادشاه به میمنت و مبارکی این فتح خجسته دستور سه شب و سه روز جشن و شادی صادر کرد و مردم هم مشغول خوشگذرانی شدند.
هنوز 24 ساعت نگذشته بود که در یک اقدام مشکوک سر و کله کوه یخ پیدا شد. البته سر و کله که چه عرض کنم، این بار کوه یخ بیتربیت بدون پوشش مناسب تا وسط نافش از آب بیرون آمده بود و داشت خیلی بیشرمانه بهطرف شهر میآمد. پادشاه و اطرافیان دیگر خیلی کفری شدند و نشستند با هم مذاکره کردند که چه کنیم و چه نکنیم چون این دفعه دیگر خیلی قضیه بیخ داشت، هم اینکه این کوه یخ از دستورات پادشاه و حکومت سرپیچی کرده بود و ممکن بود بقیه ازش الهام بگیرند و مملکت کلا بههم بخورد، هم اینکه اگر قرار بود کوه یخ همینجوری وسط دریا در انظار عمومی به بالا آمدنش ادامه بدهد دیگر خیلی ناجور میشد و علاوه بر امنیت ملی، عفت عمومی هم میرفت زیر سوال و ...
خلاصه تصمیم بر این شد که یک گروه مذاکرهکننده بروند شروع کنند با کوه یخ مذاکره کردن و سرش را گرم کنند و از آنطرف هم یک عده کماندو، زیرآبی بروند و از زیر یک جوری یواشکی، آن خطری که عفت عمومی را تهدید میکرد، بکنند بیندازند دور که اگر یک موقع ناغافل کوه یخ خواست برود سراغ عفت عمومی خلع سلاح باشد و کاری از دستش بر نیاید...
گروه اول سر صبح با بدرقه رسمی از طرف پادشاه به همراه یک پرچم سفید و سایر ملزومات لازم رفتند برای مذاکره. مردم هم که هم جشنهای سه روزه زهر مارشان شده بود و هم دیگر یواش یواش کنجکاو شده بودند، از همان ساعات اولیه صبح که گروه مذاکرهکننده داشت شهر را ترک میکرد آمده بودند و توی ساحل جمع شده بودند و خلاصه قیامتی شده بود. مردم هورا میکشیدند، شلوغ میکردند و شعار میدادند، پادشاه هم در بالکن کاخ در انظار عمومی نشسته بود و داشت گروه مذاکره کننده را تماشا میکرد و در همانموقع هم گروه کماندوها راه افتادند طرف کوه یخ.
رادیو که یک خبرنگار همراه مذاکرهکنندهها فرستاده بود جریان مذاکرات را لحظه به لحظه گزارش میکرد، همه با هیجان توی ساحل ایستاده بودند و گوش میدادند، کار به جاهای حساسش رسیده بود که پادشاه مخفیانه دستور داد گروه کماندوها کارشان را شروع کنند.
مردم سر و صدا میکردند، گزارشگر رادیو با آب و تاب فراوان جزئیات مذاکرات را شرح میداد و زیرکی و زرنگی فرستادگان پادشاه را میستود، مردم دیگر روی تمام پشتبامهای ساختمانهای نزدیک ساحل را هم پر کرده بودند. برای پادشاه خبر آوردند که کار تمام شد، او خوشحال و راضی بلند شد تا خبر پیروزی را به اطلاع عموم برساند، رایو گزارش را قطع کرد و توجه مردم را به بالکن کاخ و فرمایشات همایونی جلب کرد، همه توی ساحل ساکت شدند تا ببینند از بلندگوهايی که در تمام طول ساحل نصب بود چه خواهند شنید...
پادشاه شروع کرد، اما هنوز لام سلام از دهانش خارج نشده بود که یک تکه یخ ناجور با صدای قلب قلب شدید آب و تولید کردن موج و سر و صدا با نوک از زیر آب زد بیرون و به قاعده هفت متر پرید بالا و بعد هم با یک صدای بلند دوباره افتاد توی آب و بعد از آن هم روی آب به طرز خیلی زنندهای شناور ماند...
همهچی یکهو بههم ریخت، پادشاه پرسید: چی شد؟ گفتند: دستور را اجرا شده، کندهاند، منتها یخ است دیگر، روی آب میآید! مردم عصبانی شدند، مادرها چشم بچههایشان را گرفتند و بردند توی خانه، پدرها هم چوب و چماق برداشتند آمدند در سطح شهر و انقلاب کردند و یکی دو سه ساعت بعد حکومت فاسد پادشاه را سرنگون کردند!
بعضی چيزها مثل اينکه خيلی الکيه، اين از انقلابی که اينا کردند... اين هم از آخر مطلب ما!
پایان!









