علی زراندوز*
alizarandooz@yahoo.com

استاد عزيز؛
من تازه چند دقيقه‌ای است که از شوک ناشی از ديدن آخرين شاهکارتان يعنی فيلم سربازهای جمعه به‌کمک آب‌قند و نفس مصنوعی بيرون آمده‌ام. شما با ساختن اين فيلم به جوانانی مثل من درس‌های زيادی داديد. ما آموختيم چگونه می‌توان با کتک زدن يک نفر به او مهر ورزيد و با او رفيق فابريک شد. ما آموختيم که خدمت سربازی اصلا جای بدی نيست چون ممکن است آدم آنجا يک عالمه دوست خوب پيدا کند و تازه شانس هم بياورد و ستاره سينما بشود.


کاريکاتور چهره کيميايی به قلم حسين صافی


استاد عزيز؛
واقعا ديالوگ‌های شخصيت‌های فيلم حرف نداشت. همه سعدی را قورت داده بودند و با مولانا و خيام و سهراب سپهری دندان‌هايشان را خلال کرده بودند. همه ديالوگ‌ها جمله قصار و هايکو بود و می‌شد آنها را با آب طلا روی کاغذ نوشت زد به ديوار اتاق! تصويری که شما از عشق در اين فيلم ارائه داديد سبب آنفارکتوس خفيف من شد. عشق دانشجو به استاد. نه، ببخشيد، عشق دانشجو به اشعار و عصای استاد. عشقی که باعث می‌شود دانشجو اول بنشيند اشعار حماسی و بزمی و رزمی استاد را گوش کند، بعد دستمال بردارد پيانوی استادش را برق بيندازد!

مسعود عزيزم؛
راستی من هيچ‌وقت با ديدن شخصيت‌های منفی فيلم‌های تو که انگار از شکم مامان‌شان هم با سبيل پهن و قيافه‌های خفن بيرون آمده‌اند، خواب‌های بد و کابوس نمی‌بينم چون می‌دانم همه اينها فيلم است و فيلم که ترس ندارد!

استاد عزيز؛
ما با ديدن سربازهای جمعه ياد گرفتيم اين عيب و عار نيست که آدم جورابش سوراخ باشد، عيب اين است که آدم معرفتش نم کشيده باشد. ما ياد گرفتيم چگونه می‌توان يک نفر را در يک آمپول جا داد و يک سری کارهای ديگر هم ياد گرفتيم که داداش بزرگترمان معتقد است بهتر بود ياد نمی‌گرفتيم.

استاد گرامی؛
از اينکه پس از سال‌ها مشاهده کرديم قهرمانان فيلم‌های شما به‌جای تيزی دسته زنجانی با يک چيز کلفت‌تر مثل باتوم می‌روند حساب نامردها را می‌رسند خيلی هيجان‌زده شديم اما بهتر نبود برای اينکه هيجان ماجرا بالاتر برود به‌جای چماق از مسلسل‌هايی که آرنولد دارد استفاده می‌کرديد و آدم بده را آبکش می‌کرديد؟ راستش زمانی که دست قهرمان‌ها باتوم ديديم اولش کمی جا خورديم و با خودمان گفتيم مگر می‌شود در فيلم استاد کسی چاقو نخورد؟ نکند استاد می‌خواهد در اين فيلم سنت‌شکنی کند؟ و خلاصه خيلی غصه خورديم تا اطنکه بالاخره يک نفر در فيلم چاقو خورد و ما توانستيم نيش‌مان را به خنده باز کنيم و با خيال راحت پفک بخوريم.

کيميايی جان؛
بعضی‌ها فکر می‌کنند اين موضوع که يک نفر می‌آيد می‌بيند يک نامردی خواهرش را از راه به‌در کرده بعد به‌تنهايی يا به اتفاق بروبچ می‌رود حال نامرد ماجرا را می‌گيرد ديگر کهنه شده و برای ساختن فيلم بايد به فکر سوژه‌های جديدتری بود. اما ما معتقديم نخير! اين موضوع آن‌قدر عمق فلسفی، اجتماعی، تاريخی و فرهنگی دارد که اگر صد بار هم براساس‌اش فيلم ساخته شود باز هم حرف‌های ناگفته‌ای دارد. اصلا لازم است از همين الان تمام فيلم‌سازان جهان کليه ژانرهای سينمايی را تعطيل کرده، بروند در هين ژانر خواهر-برادری، مرام-معرفتی فيلم بسازند، آن‌وقت شايد ده‌ها سال بعد بتوان گفت به اندازه کافی به اين ژانر پرداخته شده است!

استاد مسعود؛
ما با ديدن سربازهای جمعه اولا متوجه شديم جمعه تعطيل نيست، دوما فهميديم همه آدم‌های روی زمين چه بی‌پول، چه پول‌دار چه و غيره، يک‌جوری بدبخت تشريف دارند. ما فهميديم دنيا اصلا جای خوبی برای زندگی کردن نيست مگر اينکه همه نامردها را (که تقريبا 98% ساکنين اين کره خاکی را تشکيل می‌دهند) با تيزی فرستاد به ديار باقی! ما از همين جا از طرف تمام بچه‌های باحال و بامعرفت محله اعلام می‌کنيم آن سرگروهبان خيلی آقای خوب و بامرامی بود چون با وجود اختلاف نسلی که با جوانان داشت آنها را درک کرد و در راه هدف‌های بلندشان (تقريبا به بلندی چماق‌هايشان) به آنها کمک کرد.

بيت:
تو نيکی می‌کن و در دجله انداز
که ايزد در بيابان‌ات دهد باز!

استاد؛
به‌عنوان سخن آخر ضمن تقدير از کليه عوامل اين فيلم از جمله صدا، فيلم‌برداری، تدارکات، ميکس، واحد سانسور و... به اطلاع می‌رسانم که اين حال به‌هم خوردن ما پس از ديدن آن صحنه‌ای که ماشين آخرين مدل نازنين له شد حاصل آمد. استاد جان ما، ماشين به آن خوشگلی را جدی‌جدی زدی قُر کردی يا جلوه‌های ويژه بود؟

قربانت
من از طرف عده‌ای از عاشقان سينما



*علی زراندوز دبيرتحريريه هفته‌نامه بچه‌ها...گل‌آقاست.
کاريکاتور از حسين صافی – مجله بچه‌ها...گل‌آقا