(با اجازه ويل کاپی و نجف دريابندری)
شاه عباس صفوی
در مورد شاه عباس صفوی، خيلی ها چيز نوشتند (همين خود ما) و خيلی ها هم چيزی ننوشتند (مثل مادر خود ما). اما اونهايی که چيز نوشتند، اصرار دارند که به شاه عباس لقب کبير بدهند، به دلايلی که هيچوفت کسی متوجه نشده.
اصرار در مورد کبير بودن شاه عباس ما را به اين فکر انداخت که اولا" ببينيم کبارت اين شاه عباس از کجا ناشی می شه، ثانيا" اينکه آيا بقيه شاهان صفوی، صغير بودند يا خير؟ مطلب دوم، ما رو به بدبختی اصليمون که علاقه به تاريخ باشه راهنمون شد، اما مطلب اولی رو همين جا از لحاظ شما می گذرونيم!
اين شاه عباس، شاه خوبی بوده، اما قبل از اينکه شاه بشه، پسر خوبی هم بوده يا نه؟ قبل از اينکه شاه عباس شاه بشه، مامانش اينا توی خونه بهش می گفتند عباس، عباس جون، بعضی وقتا هم که مادرش می خواسته بفرستدش سر کوچه دنبال چيزی، می گفته «عباس مادر... بدو برو يک بسته خيارشور بخر بيا، بدو مادر!».
عباس، يک بابایی داشته به اسم سلطان محمد خدابنده که بنده خدا چشمش نيمه کور بوده، بالنتيجه کار گير نمی آورده و هميشه هشتش گرو نهش بوده و هی بايد می رفته پهلوی داداش بزرگش گدايی. اين داداش بزرگه (يعنی عموی عباس جون)، اسمش شاه اسماعيل دوم بوده و بين خودمون بمونه، يکجورايی کاملا" خل بوده. البته عباس می دونسته که عموش کاملا" خله، چون عموش 36 سالش بوده و عباس هم يک داداش نيمه خل داشته که 18 سالش بوده. پس چون عمو 36 سالشه، پس حکما" تمام خله!
همين داداش نيمه خل که بهش می گفتند حيدر ميرزا، يک روزی به سرش می زنه که بره يک کاری بکنه که خانواده رو به يک نون و نوايی برسونه. اما از اونجايی که نيمه خل بوده و در ضمن يک کمی هم مايه شر توی خونش داشته، بجای اينکه بره بازار يک کار گير بياره، عوضش می ره کلی آدم مثل خودش گير مياره و يه دفعه، شروع می کنه به شورش کردن بر ضد عمو اسماعيلش اينا!
البته با همه ديوانگی، عمو اسماعيل پادشاهيش رو از سر راه نياورده بوده که! در نتيجه، يک لشکر می فرسته سراغ اراذل اوباش حيدر ميرزا و اصلا" رعايت برادرزادگی رو هم نمی کنه و می زنه بچه مظلوم ناقص العقل رو می کشه و داغشو به دل ننه باباش می زاره.
از قضا، مادر حيدر و عباس، از زنهايی بوده که از جمله فمينيستهای اوليه بوده و اصلا" زير بار شوونيسم مردانه و از اين حرفها نمی رفته. به همين دليل، تصميم می گيره که انتقام پسرش رو از اين برادر شوهر نامردش بگيره. پس شوهر شل و ولش، يعنی همون محمد خدابنده رو جلو می اندازه و شروع می کنه به يارگيری برای اينکه مردک بدبخت رو بکنه شاه. برای همينه که عقلا می گن پشت هر مرد بزرگی يک زن بزرگ هست!
از اونجايی که خاک پاک سرزمين آريايی اصولا" برای رويش خائن مساعده، کلی آدم بيکار هم جمع می شوند دور سلطان محمد و حلوا حلوا می کنند. البته گله ای هم نداره، خوب مردم تفريح و تغيير لازم دارند، حوصلشون سر رفته بوده و شاه جديد می خواستند!
خلاصه، از اونجايی که بقول قديمی ها، هرکسی دو روزه نوبت اوست، عمر شاه اسماعيل و منزل (يعنی متعلقه گرامی و فرزند برومندش شاه شجاع چهار ماهه) به سر مياد و سلطان محمد خدابنده يک دفعه می بينه داره از بالای يک تخت زر نشان به پايين نگاه می کنه.
از طرفی، چون سلطان محمد نيمه کور بوده و يک کمی هم صوفی مآب و درويش صفت، همسر گرامي زمام کارها و رو در دست می گيره و سوار بر خر مراد، مملکت رو می گردونه. اين ماجرا چند سالی ادامه پيدا می کنه تا اينکه عباس جون به سن قانونی می رسه و رسما" می شه وليعهد.
متاسفانه به دلايلی که هنوز کسی کشف نکرده، از شنيدن خبر بالغ شدن عباس و وليعهد شدنش، پدرش يک سکته مليحی می کنه و مرحوم می شه و جا رو برای پسر عزيز دردانه باز می کنه. اونهايی که عقيده دارند که عباس جون توی به سکته انداختن ابوی محترمش دست داشته، حتما" زيادی راجع به تئوری توطئه مطالعه کردند!
مختصر اينکه عباس می شه شاه عباس و شروع می کنه يکه و تنها (چون مادرش هم «به ميل خودش» کناره گيری کرده بوده)، گردوندن ممالک محروسه و از حق نگذريم، خوب هم از عهده بر مياد.
يکی از اولين کارهای شاه عباس، انتقال پايتخت بوده از قزوين به اصفهان. اين موضوع در ساکت کردن کسانی که در باره امور خصوصی شاه عباس اظهار نظرهای غير اخلاقی می کنند، نقش اساسی داره! بعد هم وقتی می فهمه که هم ازبکها و هم عثمانی ها به لقمه چربی مثل ايران چشم دوختند و دارند کارد تيز می کنند، تصميم می گيره که عبدالمومن خان ازبک رو برای شام دعوت کنه خونشون. عبدالمومن خان هم که با همه ازبک بودن، نمی تونسته فکر يک شام خوب رو از سرش بيرون کنه، قبول می کنه. اما بعدا" معلوم می شه که شاه عباس هم از عموی کبيرش به ارث برده وبرنامه اش اين بوده که از کله خان ازبک، يک جام نوشيدنی (غير الکلی) درست کنه!
بعد از تغيير دادن قيافه عبدالمومن خان، شاه عباس پا می شه می ره دم مرز و يک ملاقاتی با مقامات نيمه صلاحيت دار عثمانی می کنه و نتيجه مزاکرات اين می شه که يک دفعه، يکی از داداشهای سلطان عثمانی، می زنه خان داداش سلطان رو می کشه و خودش می شه سلطان، بعد هم با شاه عباس عقد دوستی می بنده. ترکی بلد بودن شاه عباس حتما" توی اين مسئله نقش اساسی داشته!
شاه عباس وقتی خاطرش از برنامه های برون مرزی جمع می شه، شروع می کنه به اصلاحات داخلی. اول يک گروه ارمنی رو از جلفای آذربايجان در مياره و يک زمين درندشتی نزديک اصفهان بهشون می ده. اونها هم اسم زمين رو می گذارند جلفا و يک کليسا هم توش می سازند. بعد شاه عباس بهشون پول می ده و شروع می کنند تجارت و بخصوص کلی هوای ابريشمهای توليد داخل که ملک مطلق شاه عباس بوده رو داشتند و خلاصه اعليحضرت رو راضی نگه می داشتند.
شاه عباس برای اينکه کبير بودنش رو ثابت کنه، شروع می کنه به ساختمان سازی و تا دلتون بخواد، دور و بر مملکت کاروانسرای شاه عباسی می سازه و کار تجارت رو آسون می کنه. حالا تجارت به کبير بودن چه ربطی داره، بماند! بعد هم قدم به قدم اطراف اصفهان کاخ و قصر و باغ می سازه و اصفهانی های 400 سال بعد رو به يک نون و نوايی می رسونه که تا می تونن، جهانگردها رو بدوشن!
در ضمن اين همه کار، شاه عباس فرصت می کنه که يک دوجين هم جوان تحويل مملکت بده و از اين راه هم به سرزمين مادری خدمت کنه. اما متاسفانه هيچکدوم از اين فرزندان بعد از پدرشون زنده نموندند و بقول معروف، شاه عباس سر همشون رو خورد. حالا اگر شما خدای نکرده خيال برتون داشته که شاه عباس خودش داده پسرهاش رو بکشن، بايد بهتون بگم که خودتون پسر نداشتين که اين حرفا رو می زنين! مسئله اينه که خوب، برای مثال يک جلادی داشته تبرش رو تيز می کرده، يک صفی ميرزا نامی (گيرم پسر شاه عباس) داشته رد می شده، بعد از بخت بد پاش ليز می خوره و گردنش دقيقا" می خوره وسط تبر جلاد، آيا واقعا" عادلانه است که مردم بيکار بيان بشينن و بگن که شاه عباس دستور داده که جلاد گردن پسرش رو بزنه؟ آدم هر چقدر هم کبير باشه، ديگه واقعا" اين حرفا بهش نمی چسبه!
بعضی از بدخواهها هم عقيده دارند که شاه عباس آخر عمری شکاک شده بوده و فکر می کرده اگر پسرهاش به سن بلوغ برسند، خودش هم ممکنه مثل پدر مرحومش از خوشحالی سکته کنه و در راه پيشگيری، گفته بوده پسرهاش بزرگ نشوند. نتيجه گيری بر عهده خود شماست، من پشت سر مرده حرف نمی زنم.
علاوه بر همه اينها، شاه عباس معروف به اين بوده که به علم علاقه داشته و آدمهايی نظير شيخ بهائی رو پر و بال داده بوده، که به همين خاطر بايد زنده باد گفت. در ضمن پرتغالی ها رو هم از هرمز ريخت بيرون و جاشون انگليسی ها رو آورد که نتيجه برعکس شد. بعد هم اينکه آدمهای بيکار حرف براش در آوردند که جلادهای آدم خور داشته که به دليل ترک بودن خود شاه عباس، اين شايعه فويا" تکذيب می شه!
در آخر، شاه عباس مثل همه آدمهای ديگه عمرش سر مياد و يکی از نوه هاش به اسم سام ميرزا يا شاه صفی، بعد از خودش می شه شاه. اين شاه صفی خودش داستانی داره که بماند!