بهار آمد تو هم با او بياميز
روزها در گذرند و چرخ روزگار به گردش...
بهار پس از زمستان می آيد و خواب سنگين مرگ آلود را از چشمان خسته زمستان می ربايد؛
همه چيز تازه می شود و رنگ و بويی نو می گيرد...
بچه ها در تب و تاب خريد لباس نو و عيدی گرفتن، ماهی قرمز اسير در تنگ بلور را برای خود شاهد می گيرند...
سال نو فرا می رسد، همه در جنب و جوشند، همه خوشحالند؛
هرکه هم می گويد خوشحال نيست دروغ می گويد؛ او هم فکر می کند ممکن است سال تازه پايانی برای همه ناکامی هاست.
سال نو، حس مقدس نشستن کنار سفره رويايی هفت سين و يا مقلب القلوب که هر سال می خوانم...
راستی اسکناسهای تا نخورده لای قرآن بوی ديگری دارد، اينطور نيست؟
بهار آمد تو هم با او بياميز
سامان سيف اللهي
اسفند ۱۳۸۱