October 29, 2003
humor - shideh

روزی که داماد شدم!

پیام چرندیاتی

والا دفعه‌های قبلی اينطوری نبود. از آزمايش و اين حرفها خبری نبود به خدا! ولی اينبار گفتن تا اسم آقا داماد رو صدا کرديم بايد بره آزمايش ادرار و خون و غيره بده!

---------------------------------------------------------------------------------------------------

روی صندلی نشستم و منتظر موندم برای آزمايش اعتياد. يه آقای قدبلند و لاغر مردنی که انگار‍ تازه از سر منقل پاشده و اومده که آزمايش اعتياد بده، يه گالن آب گرفته بود دستش و قٌـلـٌپ قـٌلـٌپ ميرفت بالا، از اينور به اونور سالن قدم ميزد و زير لب غر ميزد که ای بابا! هرچی آب ميخوريم "نمياد که نمياد"‌!

بعد از ده دقيقه‌ صدام کردن و من هم رفتم به سوی "دستشويي برادران". آقای "مسئول نظارت بر امور جيش(!)" اونجا روی چهارپايه نشسته بود. تا من رو ديد لبخندی زد و گفت:" آقای داماد! مبارک باشه ايشالله!". بوی تند دستشوئی داشت خفه‌ام ميکرد. به زور لبخندی زدم و تشکر کردم. يه ليوان يکبار مصرف (خالی) بهم تعارف کرد تا پر تحويلش بدم! زير چشمی‌ نگاهی کرد و گفت:"شيرينی ما هم فراموش نشه!"‌. يه دستم ليوان و ساير مخلفات(!) بود، با اون يکی دستم 500 تومن از جيبم درآوردم و به طرف دادم.

بعد گفتن صداتون ميکنيم برای آزمايش خون. صدام که کردن، رفتم توی يه اتاق ديگه. خانوم دکتر لبخندی زد و گفت: "به‌به! چه آقا دوماد خوش‌تيپی! مبارک باشه!". سوزن آمپول رو تا اونجا که ميرفت فرو کرد توی رگ من بدبخت و گفت:" البته شيرينی ما فراموش نشه‌ها!"‌. يه دستم به پنبه الکل روی بازوم بود، با اون يکی دستم 500 تومن از جيبم درآوردم و به خانوم دکتره دادم.

از اتاق آزمايش خون که اومدم بيرون همون آقا لاغره رو ديدم که داشت با مسئولين اونجا جر و بحث ميکرد که: "آقا باور بفرمائيد هرچی آب ميخورم نمياد! ميشه من برم فردا بيام برای آزمايش"؟؟

گفتن کلاس معارفه و آموزش قبل از ازدواج تشکيل ميشه، بايد بريم دو تا کتاب تهيه کنيم و بريم سر کلاس تا آموزش ببينيم! يه خانومه بود که کتابهای درسی(!) رو توزيع ميکرد، لبخندی زد و گفت: "مبارک باشه آقای دوماد!"‌. دو تا کتاب آموزشی رو بهم داد و گفت: "البته شيرينی ما هم فراموش نشه!". يه دستم به کتابها بود، با دست اون يکي دستم 500 تومن از جيبم درآوردم و به دختره دادم.

همراه با بقيه آقا دومادها سر کلاس توجيهی که رفتيم، آقای دکتر با يه فيلم ويدئويی وارد اتاق شد. گفت آقايون دومادها خسته نباشيد! يه سری آموزشهای قبل از ازدواج هست، البه شماها ماشالله همتون خودتون واردين!، يه جعبه هم اونجا رو اون ميزه، شيريني هاتون فراموش نشه!!" ، فيلم رو گذاشتو و خودش بدو بدو از اتاق خارج شد!

و اما اين فيلم خودش ماجرائی داشت! اولش که از همون اولين روز خلقت شروع کرد!:
"..و خداوند زمين را از دو جنس نر و ماده آفريد..."!
دو تا مرغابی نشون داد که احتمالا نر و ماده بودن و توی‌برکه داشتن با هم شنا ميکردن. دو تا ميمون نشون داد که توی جنگل از اين شاخه به اون شاخه می‌پريدن و جيغ جيغ ميکردن! يه روباه نشون داد با دوتا بچه روباه که باباشون احتمالا رفته بود اداره‌(!) يا دنبال شکار يه لقمه نون حلال برای زن و بچه‌اش. دو تا مرغ عشق نشون داد که داشتن نوکهاشون رو به هم ميماليدن و درگوش هم شماره تلفن رد و بدل ميکردن و منکرات انداخته بودشون تو قفس! خلاصه يه 5 دقيقه‌اي رازبقا نشون داد، بعد يهو دوربين يه شات گرفت از ميدون امام حسين و صف اتوبوس خط تهرانپارس و برادران و خواهراني که غيورانه مثل مور و ملخ (همون راز بقاهه!)‌توي همديگه ميلوليدن! خلاصه ديگه کاملا بهمون ثابت شد که زمين از دو جنس نر و ماده آفريده شده!

بعد يه آقا دکتر مهربوني رو نشون داد که اومده بود و توصيه‌های ايمنی ميداد! ميگفت ميخواين زنتون رو ماچ کنين سعي کنين قبلش حموم برين که تنتون بوی عرق نده، دندوناتون رو مسواک بزنين، حوهاتون رو قشنگ شونه کنيد. گفت خانومها هم بايد ياد بگيرن که تا شوهرشون مياد خونه آب دستشونه بزارن زمين و برن يه ليوان آب خنک برای شوهرشون بيارن! لباس آراسته بپوشن و با آغوشي باز از همسرشون پذيرايي کنن. يه آقای روحانی هم نشون داد که اومد و اون هم همين رو گفت. گفت که اگر خانوم خانه "با آغوش باز" باشد اين از هر عبادتی بهتره. بعد باز دوباره آقای دکتر اومد که بگه مسواک نشه فراموش! بعد گفت: اگه شوهر اومد خونه و ديد زنش حال نداره که برن خونه آقا ناصر اينها، بنده خدا رو زور نکنه که پاشو بريم پاشو بريم. بعد گفت که بايد به همسر خود احترام بگذاريم و براشون گل بخريم و از زحمات و زرشک پلوهائی که برای ما می‌پزن تشکر کنيم. بعد دوباره آقای روحانی اومدن و گفتند که: آن روزِی که رفتار شوهر با همسر از روی مهر و محبت نباشد، همانا آنروز بر زن و شوهر حرام است. به همسران خود احترام بگذازيد همانگونه که امام حسين به همسر خويش احترام عميق ميگذاشتند."

بعد بهمون ياد دادن که چگونه سر صحبت را آغاز کنيم! يک نمايش نشون دادن با يک آهنگ زمينه رومانتيک. يه ميز گرد بود يه دختره اونطرف نشسته بود، يه پسره از اين طرف اومد با يه شاخه گل رز! شاخه گل رو گذاشت روی ميز و اينطرف ميز نشست. بعد هر دوتاشون خنديدن و عشوه اومدن! لبهاشون تکون ميخورد ( يعنی داشتن با هم حرف ميزدن!)‌ آهنگ رومانتيک هنوز بود! بعد تصوير آروم آروم رفت و دوباره اومد. اينبار ميز هنوز بود، گل هنوز بود، آهنگ رومانتيک هنوز بود، ولی اينور و اونور ميز کسی نبود!!! بعد دوباره آقای روحانی اومد و گفت: ديدين بهتون گفتم با همسر خود مهربون باشين بد نمی‌بينين؟؟!" خلاصه کلی آموزش ديديم، با چيزهای ديگه!
و ما از اون به بعد در کنار همسرمون به خوبی و خوشی زندگی کرديم!

انشالله خدا نصيب همه کنه که ازدواج کنن! هيچي نداشته باشه، حداقل اين حسن رو داره که ميرين سر اين کلاسها و يه خورده ميخندين!