February 20, 2004
humor - hamid

گاو

آرمين سنقری
a_songhori@yahoo.com

غلط کرده شاخ درآورده مگر شهر هرت است!
مش حسن با ترس و لرز گفت : خوب گاو است دیگر ارباب...شاخ در می آورد!
ارباب فریاد زد : گاو است که گاو است...مگر هر خری باید برود برای خودش شاخ در بیاورد ؟ شاید رفته باشد از تعجب شاخ درآورده باشد ...مگر چه خبر است که یکی برود شاخ در بیاورد ؟ می دانی اگر خبر به مرکز برسد که یک خری رفته سر خود ، از تعجب ، شاخ درآورده است چه بلای به سر ما می آورند ؟ ...
مش حسن سرش را انداخت پایین و دیگر هیچی نگفت ، بی چاره کلی ذوق کرده بود که گاواش شاخ در آورده ولی اصلا فکر نمی کرد که کار بدی کرده باشد...
ارباب گفت : حالا آن خره کجاست ؟
مش حسن جواب داد : گاو است قربان ، حالا هم توی طویله مش رحمان است...بیاورم شاخش را ببینید؟
ارباب فریاد زد : نه ...احمق! ...دیگر از این حرفها نزنی ها ... بدبخت خودت را توی دردسر می اندازی ها !... برو... برو اون خره را بیاور پاسگاه تا با گروهبان سرمدی تکلیفش را معلوم کنیم ... برو .
* * *
توی پاسگاه ،گروهبان سرمدی می پرسید،ارباب می نوشت...
- طرح و برنامه کی بود ها ؟
- ماء...ماء...
- می گوید خودمان ... بنویس ... پدرسوخته پررو...
- خیال می کند خیلی باهوش است... بدبخت...
- ماء ... ماء....
- ما ما ما ، شما هیچ غلطی نمی توانید بکنید...
- حرف هایش بوی فکر های اشتراکی را می دهد ها ... شاید پدرسوخته جاسوس روس ها باشد ؟
- ماء.... ممماااااء...ماء
- نه... نمی دانم ... لامذهب درست حرف نمی زند که...
- ماء ... ماء...
- چه می گویی ؟
- ماء...
- عجب خری است ها...
مش حسن که کنار دیوار ساکت و آرام ایستاده بود زیر لب گفت : گاو است ... گاو
* * *
بعد از باز جویی ، قرار شد گاو مش حسن برای جواب دادن به چند سوال برود مرکز، چند روز بعد خبرآمد که گاو مش حسن را انداخته اند حبس ، بعد خبر رسید که دوسیه اش رفته پیش مقامات بالا و کارش خیلی بیخ پیدا کرده . بعد یک مدتی روزنامه ها نوشتند که روسها دارند با دولت درباره گاو مش حسن مذاکره میکنند . بعد از آن هم تا یک مدتی هیچ خبری از هیچ چیز نبود ، تا اینکه یک روز غفلتا اعلام کردند که گاو مش حسن از دهات و حومه وکیل مجلس شده و دارد برای رفع و رجوع مشکلات دهاتی ها و انتخابات دوره بعد می آید ده !

گاو مش حسن که برگشت ، ارباب و گروهبان سرمدی هرچه گشتند نتوانستند مش حسن را پیدا کنند تا به او تبریک بگویند....
مش حسن همان روز شاخ درآورده بود و از ترس فرار کرده بود توی بیابان !