February 26, 2004
humor - guest

زندگی اينترنتی

علی زراندوز
alizarandoz@yahoo.com

اگر روند حضور اينترنت در زندگی انسان به همين صورت ادامه پيدا کند، احتمالا در آينده‌ای نه‌چندان دور تمام فعاليت‌های انسان متمدن اينترنتيزه می‌شود.
خوب، با اين حساب فکر می‌کنيد ازدواج در سال‌های اينترنتيزه شدن به چه شکلی درمی‌آيد؟ بد نيست با هم در اين‌باره يک حدس بزنيم:
مرد جوان پشت دستگاه کامپيوترش نشسته و با دختر خانمی چت می‌کند.
پسر: عزيزم، می‌خواهم يک چيزی ازت بپرسم.
دختر: خوب بپرس.
پسر: زن من می‌شی؟
دختر: ...
پسر: چيه؟ طوری شده؟
دختر: نه! ولی بايد از بزرگترها اجازه بگيرم. کمی صبر کن... خوب آنها اجازه دادند.
جلسه خواستگاری فردا شب با حضور آنلاين پدر و مادر عروس و داماد و البته خود زوج خوشبخت به‌صورت چت نوشتاری و صوتی انجام شد و قرار عروسی هم گذاشته شد.
چند هفته بعد وابستگان دختر و پسر يک ايميل دريافت کردند به اين مضمون:


به نام خالق عشق و اينترنت
حال که چهچهه بلبلان بهاری کيس و مودم و مادربرد را به خلسه عارفنه می‌برد به ياری هم خانه‌ای ساخته‌ايم که کامپيوترش پنتيوم فور است و مانيتورش 17 اينچ فلترون و اينترنتش نامحدود. حضور شما را در جشن عروسی‌مان گرامی می‌داريم.
زمان و مکان: پنج‌شنبه ساعت 7 تا 10 شب، چت‌روم تالار عروسی Yahoo


مراسم عروسی در چت‌روم موردنظر، با حضور دوستان و آشنايان برگزار شد و در پايان هم همه رفتند و عروس و داماد در چت‌روم حجله تنها ماندند!
ساليان سال از آن شب خاطره‌انگيز گذشت و عروس و داماد خوشبخت ما هر شب وقتی از کار روزانه خود، خسته و کوفته به خانه‌هايشان برمی‌گشتند با هم چت می‌کردند و احوال همديگر را می‌پرسيدند. البته در اين فاصله و در ميام گرفتاری‌های فراوان 2-3 بار توانستند در يک کافی‌شاپ قرار بگذارند و همديگر را ببينند و بعد هم بروند دنبال کار و زندگی‌شان، تا اينکه يک روز وقتی پسر جوان (که ديگر برای خودش عاقله مرد 45ساله‌ای شده بود) هوس کرد به ياد دوران مجردی تنهايی به سينما برود (البته بعد از ازدواجش به‌خاطر مشغله زياد و هزينه بالای زندگی حتی يک بار هم نتوانسته بود به سينما برود) وقتی از ديدن فيلم لذت برد و برق‌های سالن سينما روشن شدند در کمال ناباوری مشاهده کرد که همسرش (که حالا خانم جاافتاده‌ای شده بود) در تمام اين مدت کنارش نشسته بوده! هنوز دو قدم به او نزديک نشده بود که همسرش گفت: بگذار کمی هيجان‌زده‌ات کنم عزيزم... و بعد افرادی که روی صندلی‌های کناری‌اش نشسته بودند را به او معرفی کرد: اين پسرمان کامران است، امسال 20ساله می‌شود. اين هم دخترمان ليلا است که 15سال دارد، اين هم پسر ته‌تغاری‌مان رضاست که امسال می‌رود کلاس چهارم دبستان و بعد با دست يکی از آخرين بازماندگان نسل داش آکل را نشان داد و گفت: و ايشان هم... چيزه... برادرم است. آقا جعفر!
آنها با هم به يک رستوران رفتند و به خرج عاقله مرد دلی از عزا درآوردند و بعد هم خداحافظی کردند و رفتند دنبال کار و زندگی‌شان.
و حالا مرد ميانسال در حاليکه در افق جاده‌های شلوغ و پرترافيک شهر به‌طرف خانه‌اش قدم می‌زد خوشحال بود که در اين عصر خر تو خر ماشين و تکنولوژی تنها نيست. او، زنش، کامران، ليلا، رضا و برادرزنی که از نسل داش‌آکل بود را داشت. ولی از يک جهت ديگر هم خوشحال بود و آن اينکه می‌ديد قديمی‌ها با وجود آنکه از علوم مختلف امروز بی‌بهره بودند ولی راست گفتند که: بچه‌های حلال‌زاده به دايی‌شان می‌روند!