مهدی جعفری
mehdi_jfr@hotmail.com
متاسفانه بعد از خرج کردن نيمی از ثروت پدرتان کنکور قبول نشديد. باز هم بد شانسی آورديد. البته که شما هم مثل اغلب کنکوریها سر جلسه حالتان خوب نبوده و به زور تا اخر جلسه دوام آورديد. اينکه مشتقات آمونياک شما را تحت فشار گذاشتند را هم به کسی نگفتيد.
شما که برای بينش اسلامی هم معلم خصوصی داشتيد در دانشگاه علمی کاربردی هم قبول نشديد به سربازی میرويد با استفاده از بندِ پ در شهر خودتان مشغولِ اين خدمت مقدس میشويد تا اينکه سربازی شما تمام میشود حالا يه پارچه آقا شديد که حتی سربازی هم رفته و پيش پدر گرامی کار میکند بله موقع زن گرفتن شماست دختر دايی را برای شما در نظر گرفتند با اينکه ۸ سال کوچکتر است اما حرفی نمیزنيد چون آقا شدهايد. عروسی سر میگيرد، برای ماه عسل تصميم میگيريد به شمال برويد سر کوچه مأمور محترم بسيج جلوی شما و همسرتان را میگيرد، نسبت شما را میپرسد و مثل يک نوارِ ضبط شده پس از شنيدن "همسرمه" درخواستِ قباله ازدواج میکند.
به اين فکر میکنيد که قباله گواهینامه نيست که هميشه دنبالِ شما باشد به اون توضيح میدهيد که دروغ نمی گوئيد اما اون میگويد که در قبالِ پدر و مادر شما مسئول است. دست در جيبتان میکنيد پول را يواشکی به او میدهيد "چيزی نيست پول کارت اينترنت بچّه هاست". مأمور بسيج عصبانی میشود و از توهين به مقدسات و دوم خرداد حرف میزند! هيچی نمیگوئيد و به خانه میرويد و قباله ازدواج را به او نشان میدهيد، "به هر حال بايد حرمت ها حفظ بشه" اين را میگويد و میرود در راه به خانمتان درباره نقش بسيج در مبارزه با تهاجم فرهنگی توضيح میدهيد.
تابستان همان سال:
باز هم شمال را انتخاب کردهايد اما اين بار بدونِ قباله ازدواج چون از خونه پدرتان راهی سفر شدهايد. نزديک چالوس برای خوردنِ معجون انار از ماشين پياده میشويد اما گويا ماموران هميشه در صحنه بسيج آنجا هم حضور دارند. نسبت شما را میپرسد، جواب میدهيد، اما او مدرک میخواهد. توضيح میدهيد که خانه شما تهران است و اينجا چالوس اما او وظيفهاش را يادآوری میکند "ما در قبال پدر و مادرِ شما مسئول هستيم برادر" تا تهران همراه شما می آيد و....
شب سر اين مسأله در خانهِ شما بحث است دوباره برای همسرتان نقش بسيج در مبارزه با تروريسم لمپنيسم تهاجم فرهنگي و اقتصاد کار آمد را توضيح میدهيد، اینکه آنها در قبال سلامت جامعه مسئول هستن. نگران میشويد که آيا همسرتان آلزايمر گرفته است!!؟؟
شب از سرعت خفن موتور ۱۰۰۰ برادر خوابتان نمیبرد هوسِ need for speed 2 کرده ايد.
10 سال بعد:
متاسفانه همسر خودتان را در يک سانحه هولناک و در راه شمال از دست داده ايد. به سر قبر آن مرحومه میرويد، خود را مقصر میدانيد، کاش لايی نمیکشيديد تا...
مامور بسيج به شما گير میدهد که چرا سر قبر ناموس مردم فاتحه میخوانيد. بدونِ هيچ مقاومتی و با علم به اينکه آنها در قبال پدر و مادر و آن مرحومه مسئول هستند، سوار اتوبوسِ اداره منکرات میشويد. در راه دوباره نقش فعال بسيج اين نيروی هميشه در صحنه را مرور میکنيد...