September 10, 2004
international - abtahi

روم در آتش

مسعود سفيری

به جای مقدمه:
می‌گويند سال 2020 ميلادی، حوادث عجيبی را بشريت شاهد خواهد بود.
آنان كه به پيش‌بينی آينده نشسته‌اند، می‌گويند، در اين سال همه آرزوهای انسان قابل دسترسی خواهد بود و هيچ رويايی نخواهد ماند. مثل آليس در سرزمين عجايب.
بپرسيد چگونه انسان‌ سرشار از آرزو، اميد، ضداميد، ياس و ... می‌تواند بی ‌رويا زندگی كند!
اما حوادثی كه در اين سال‌ها رخ داده، حتی كتاب‌هايی را از رسيدن به چاپ دوم بازداشته و نويسندگانی را به بايگانی سپرده است.
سرعت سرسام‌آور توليد انديشه و ابداع تكنولوژی، حيرت را از ما ربوده است. عادت كرده‌ايم كه بی‌حيرت زندگی كنيم. عجيب نيست، خود خواسته‌ايم و اين خواستن از همان جنس تحميل زمان است.
گفته‌اند روزی كه رضاشاه از ايران رفت تهرانی‌ها پس از چند ساعت شنيدند و اهالی ساير شهرها، ماه‌ها بعد. راديو بود كه خبر را می‌رساند. نه پيكی در راه بود و نه سرعتی بيش از اين قابل تصور واکنون تصوير با ثانيه‌ای رقم می‌خورد.
در زندگی حرفه‌ای‌ام، حوادث بی‌شماری را ديده‌ام كه شايد روزگاری از حافظه به واژه بسپارم. اما بی‌ترديد حادثه‌ 11سپتامبر 2001 ميلادی حداقل تا اين امروز از نادرترين آن‌هاست. فروپاشی ديوار برلين، فروپاشی اتحاد شوروی، خبر دستگيری صدام، سقوط بغداد، سقوط طالبان و شايد روزی خبر دستگيری القاعده و دوستان. ولی لحظه‌ای كه برج‌های شيشه‌ای فرو می‌ريخت، با شناخت از رفتار آمريكاييان و فروپاشی نمادی كه نويد جهان نو بود. به پايان مدرنيته و آغاز شكل‌گيری روابط جديد در جامعه‌ی بين‌الملل و تئوری‌های نو در اداره‌ی جهان فكر می‌كردم. سردبير روزنامه‌ی حيات نو بودم، تا صبح 2 چاپ منتشر كرديم و تا ماهی بعد يك ويژه‌نامه كه بايد اعتراف كنم آن‌چه در آن روز ديدم، مثل سقوط امپراتوری روم بود.
البته آتيلای قرن بيست‌ويكم در اينترنت زندگی می‌كند مجازی. ولی، با تفكری قرون وسطايی. بن‌لادن، آتيلای عصر جديد است كه جنگ برمی‌افروزد.

روم در آتش
صنعت سينما تاريخ را زنده می‌كند. هر صحنه‌ای را که بخواهی، می‌توانی تماشا كنی، از صعود تا سقوط امپراتوران و آزاديخواهان همه در يك صفحه زندگی می‌كنند، می‌آيند و می‌روند و ما از تماشای آنان كه سرگذشت پدران ماست لذت می‌بريم و اين لذت از جنس انسانی است و نه ضدانسانی.
همواره می‌خواهيم تايتانيك سقوط نكند، چنگيز در خواب كشته شود، اسب تروا به تاريخ خيانت نكند، رستم بر سهراب شمشير نكشد، هيتلر از مادر زاده نشود و گلوله يك صرب افراطی در سارايوو سينه وليعهد اتريش هانگری را نشكافد.
اما هيچ يك سرِ باز ايستادن ندارند و اين تاريخ به پيش می‌رود. دوست داريم قهرمانان زنده باشند، نه از آن رو كه قهرمانان را دوست داريم بلكه از فروپاشی آن‌چه ساخته‌ايم، هراس داريم.
چرا نبايد در صلح زندگی كنيم در جهانی كه هيچ گلوله‌ای‌ نباشد و شايد چاقوهای هوشمندی ساخته شود كه در برابر خشونت برندگی خود را از دست بدهند و تنها ميوه و كمی نان را برش دهند.
آن روز خواهد آمد اما بايد باور كنيم كه تنها چاقوها و سلاح‌های گرم و ريز و درشت انسان‌ها را نمی‌كشند. بلكه اين انسان و انديشه ضدانسانی است كه اسلحه و مرگ را ابداع می‌كند و با افتخار به نمايش می‌گذارد و پرافتخارتر از باور هر موجود ديگری به كار می‌بندد. يكی از نمايشگاه‌های پول‌ساز، خبر‌آفرين و پربيننده نمايشگاه سلاح در جهان است.
هزاران موشك، هزاران تن بمب، هزاران مترمربع ‌زندان، هزاران كيلومتر سيم خاردار، هزاران متر طناب ‌دار و يك فرمان: آتش

و گورستانی چندان بی‌مرز
شيار كردند كه
هنوز از آن خونابه روان است



اين بخشی از زندگی انسان هزاره‌ی سوم است كه گريزی هم ندارد. اما در روی ديگر سكه دردهايی هم درمان يافته‌اند و حيات انسان چنان گسترش يافته كه در جهان صنعتی، شهروندان بالاتر از صد و چندی سال از خستگی و كسالت خودكشی می‌كنند! نمی‌خواهند زنده بمانند، خسته شده‌اند و شايد كنجكاو كه بدانند در جهان ديگر چه خبر است. نمی توانند بی‌خبر زندگی کنند.
چگونه می‌توان بی‌خبر زيست و سعادتمندان جمع كثيری در همين جهان هستند كه از بی‌خبری لذت می‌برند.
و بن‌لادن هم‌ زاده‌ی همين جهان است.

آرمانگرايی كه برای همه دردها يك نسخه می‌پيچيد. بمب، ترور، حمله. همه‌ی ماجرا از افغانستان شروع شد. وقتی كه كمونيست‌های تابع نظر مسكو در سال 1978 عليه ژنرال داودخان كودتا كردند. ژنرالی كه پسرعمو و برادر همسر خود محمد ظاهرشاه را از قدرت به زير كشيده بود.
قرار شد كه جامعه‌ی روستايی و فقرزده افغانستان در كمتر از چند سال به يك الگوی مدرن كمونيستی تبديل شود. روياهايی كه روس‌ها در سر داشتند اما برای افغان‌ها جز جنگ، جنگ، جنگ، نفرت و نكبت دستاوردی نداشت.
دولت‌ها از پی هم سقوط می‌كردند و افغانستان تبديل شده بود به كشتزار بزرگ ‌ترياك، انبار اسلحه و صحنه‌ی تسويه حساب آمريكا و شوروی به اضافه‌ی همه‌ی شركا.


اگر در اسپانيا همه‌ی چپ‌ها گردآمدند تا فاشيست‌ها را بركنار كنند و ناكام ماندند، در اين سو همه‌ی جوانان پرشور مسلمان برای كمك فراخوانده شدند. اين جهاد اسلامی را حفاظت اطلاعات ارتش پاكستان با سرمايه‌ی عربستان سعودی سازماندهی می‌كرد. بنابراين افغانستان به صحنه‌ای برای نبرد رهايی‌بخش تبديل شد تا سال 2002 كه طالبان فرو ريختند. 22 سال جنگ. آمدن و رفتن‌ها چنان عادی شده بود كه كسی اسم رئيس جمهوری را ياد نمی‌گرفت. نورمحمد تره کی، حفيظ اله امين، ببرک کارمل و ژنرال نجيب اله.




اما سناريو زمانی سرعت گرفت كه اتحاد شوروی دوران گورباچف، ارتش سرخ گرفتار در افغانستان را به مسكو فراخواند و صحنه را برای افغان‌ها خالی گذاشت.
گروه‌های موسوم به هفت گانه جهادی به كابل تاختند و فاتح شدند ولی در كشور خويش مثل اشغال‌گر رفتار كردند و برای كسب پيروزی در يك محله از كشته، پشته ساختند. جنگ را چنان سبعانه ادامه دادند كه افغان‌ها آرزو می‌كردند، سرخ‌ها بازگردند و سرخ‌ها هم ديگر نبودند. اتحاد شوروی منحل شده بود و اين آغاز نبردی بود كه به ظهور طالبان منجر شد. چرا که مجددی، گيلانی، مسعود، حکمتيار و ژنرال دوستم، افغانستان را به گورستان شخصی تبديل کرده بودند.

پاکستان آرام آرام، طلبه‌های جوان و متحجر را گرد آورد، آموزش های سياسی و نظامی داد، تا قدرت را قبضه كنند و كردند.
14شهريور ماه 1374 هرات سقوط كرد و در مهر همان سال كابل. تا مردی با يك چشم و يك دست و كمی پا! خليفه‌ی امارات اسلامی افغانستان شود: ملامحمدعمر. هم او بود كه تصوير را حرام كرد و خروج زنان بی‌شوهر را از خانه ممنوع. بيمارستان‌ها را برچيد و استاديوم ورزشی كابل را به محل اعدام تبديل كرد. وقتی اعتراض کردند، گفت امکانات بدهيد! تا قربانگاه بسازيم و سرانجام مجسمه سنگی 54متری بودا را به توپ بست كه همه‌ی آثار گذشته را پاك كند.

و جهان متمدن همواره تماشاگر بود. مثل اين‌كه افغانستان نيست و قرار بود نباشد.
مغز متفكر اين جمع را گروهی به نام القاعده كه می‌خواست نظمی جديد در جهان خلق كند رهبری می‌كرد. با يك سعودی ميلياردر به نام بن‌لادن و شركا.
می‌گويند، آزاديخواه است. شايد بود اما دستاورد او برای افغانستان جز مرگ و تحجر و بی‌خبری ثمری نداشت.
بی‌توجهی شركای گذشته بن‌لادن را آزار می‌داد. از جمله اين‌كه نمی دانست چرا ديگر از دوستان آمريكايی دوران مبارزه با روسها در افغانستان خبری نيست. بنابراين برای ابراز موجوديت دست به كاری زد كه قلب جهان چند لحظه‌ای ايستاد. حتی اكسيژن هم نمی‌توانست، اين محتضر را به حيات بازگرداند.
چندين هواپيمای پر از مسافر و هزاران ليتر بنزين به خاك آمريكا حمله كردند تا بخش‌های اجرا نشده قراردادهای گذشته را يادآوری کنند و در همان لحظه كه برج‌ها فرو می‌ريختند، همه به خاطر آورند كه جنگ پايان ندارد و همواره می‌تواند به هر بهانه‌ای و به هر بهايی آغاز شود و شد.
جهان را می‌توان به پيش و پس از 11سپتامبر تقسيم كرد. نه از آن جهت كه جنگی جديد به راه افتاده است بلكه برای پيامدهای حادثه‌ای که در يك روز رخ داد اما تحليل و راهبری آن از سوی پرقدرت‌ترين كشور جهان، سال‌ها به طول خواهد انجاميد.
نه دوست دائمی و نه دشمن دائمی. فقط منافع دائمی داريم. اين جملات مبنای همه استراتژی‌های آمريكايی را تشكيل می‌دهند. بنابراين بن‌لادن منافع دائمی را به خطر انداخته بود. در كمتر از چند ماه طالبان ذوب شدند و سالی بعد نوبت صدام فرا رسيد.
آنان كه برای بهره‌وری حادثه‌ی يازدهم سپتامبراستراتژی می‌نويسند، جنگ جديد خود رامبارزه برای آزادی ناميده‌اند. ديك‌چنی معاون بوش در اجلاس اقتصادی داووس- سوئيس- صريحا گفت: آمريكا در قرن گذشته برای اعاده‌ی دمكراسی در اروپا جنگيد وهزينه داد و اكنون نوبت آسياست در هزاره‌ی سوم ميلادی !
پرسش‌ها بی‌شمار است. اما افغان‌ها از شنيدن موسيقی، تماشای فيلم، حق آزادانه رفت و آمد در شهرهايشان و ساختن كشورشان خشنود هستند و شايد اگر مقتدی صدر به جنون قدرت مبتلا نمی‌شد، عراقی‌ها هم همين احساس را داشتند.
برای جهان مهم نيست كه سلاح‌‌های كشتار جمعی عراق كجا پنهان شده است، دارد يا ندارد؟ بلكه خبر هولناك‌تر اين است كه گورهای دسته جمعی چند كيلومتری مثل سلاح كشتار جمعی است .
مگر موشك و بمب چه می‌كنند كه صدام،‌ عدی، ‌قصی، عزت‌ابراهيم و طالبان نمی‌كردند؟
نفت عراق هزينه كشتار ملت عراق وملت‌های همسايه شده است بنابراين وجدان خريداران كمی خراش برداشته است تا ازهر جايی و از هر كسی نفت نخرند.




سرباز آمريكایی كه در جنگ جهانی دوم با گل در اروپا استقبال می‌شد چند سال بعد چنان وحشيانه رفتار كرد كه "يانكی گوهوم" صدای جهانی شد و ويتنام حاصل اين كارنامه. و كم نبودند آزاديخواهانی كه می‌پرسيدند اين غول چرا از چراغ خارج شد؟
اما شد و اكنون آن غول می‌خواهد خود را بازسازی كند مثل آرنولد و مثل رمبو!
حداقل اگر رهايی‌بخش نيست، اشغال گر هم نباشد. به همين دليل در برابر يك ارتش مقتدر جنگی را در 21 روز با كمتر از 100 كشته به پايان می‌برد. بخوانيد كشوری را از راه هوا چند قاره دورتر از خاك خويش اشغال می‌كند.
نظم القاعده جنگ جديد آفريده است وهمه‌ی ماجرا از لحظه برخورد هواپيما‌ها به برج‌های دوقلو آغاز شده و اكنون جهانی را بار ديگر ژنرال‌ها می‌خواهند اداره كنند. ژنرال هايی كه از امكاناتی كم‌نظير برخوردارند.
شايد كليدی‌ترين پرسش كه به هسته‌ی اوليه طراحی استراتژی پس از 11 سپتامبر در آسيا به ويژه خاورميانه منجر شد اين بود كه با ديكتاتورها چه كنيم؟

مردانی كه مادام العمر رئيس مردم هستند وهمواره با 99/99 درصد آرا انتخاب می‌شوند. ميليون‌ها نفر برايشان هورا می‌كشند اما در دل آرزو می‌كنند كه كاش نباشند. فرزندان خويش را برای سال‌های بعد آموزش می‌دهند، ‌هواپيما می‌خرند، و كاخ می‌سازند. بسياربسيار،‌ هكتار تا هكتار. همين صدام در بغداد 48 كاخ داشت و تعدادی جانور. از جمله چندببر وپلنگ. شايد تعدادی باز و قوش شكاری. اما هنگام دستگيری در دخمه‌ای به دام افتاد. چنان حقير بود كه عرب‌های خشمگين و قهرمان‌كم‌ديده، گريستند و گفتند: مورفين ترزيق كرده بودند، اين پهلوان ما نيست، اين سردار قادسيه نيست.
مثل همين ملا محمد عمر كه پنهانی زندگی می‌كند. او عاشق تساوی بود، می‌خواست همه‌ی دنيا را با يک چشم ببيند و با يك دست عدالت برقرار كند. اينان همه از چراغ قرن بيستم بيرون پريدند و ديگر جايي ندارند.

و اكنون قلب جهان برای آزادی می‌تپد و آمريكا می‌خواهد اين فرمان را به يك سمفونی مورد علاقه‌ی خويش تبديل كند. جهان از ديدن صحنه‌ی كشتار به تنگ آمده و شرمسار است. شارون يا صدام. تفاوتی ندارند، مثل دو برادر دوقلو هستند، با دو اسم، ولی يک نوع تفکر. هر دو می‌كشند. تاب آزادی را ندارند. از اين جمع اگر كسی بخواهد بماند بايد با نظم جديد و نه قاعده‌ی جديد ( القاعده) هماهنگ شود. مثل قذافی و شايد رمز همين است كه مثل صدام قدرت تشخيص ندارند، اين بودن را ذلت می‌دانند بنابراين دست به سلاح می‌برند. اين بار حريف قلدر است به ازای هر گلوله 100 تن بمب و ده‌ها موشك به ميدان می‌آورد. همين است كه ديكتاتور‌ها به سرعت عروسك می‌شوند تا اسباب‌بازی کودکان شوند. مثل سعيدالصحاف كه می‌گفت هيچ آمريكايی در بغداد نيست. آمريكاييان (مجموعه‌ی غرب‌) دريافتند كه خلا قدرت و نبود حكومت پاسخگو، زمينه‌ی رشد بن‌لادنيسم را فراهم می‌كند. اينان عقيده دارند كه اين شرق مثل شرق سابق نيست. اتحاد شوروی يك سيستم حكومتی بود، حقوق بين‌الملل را می‌پذيرفت، عضو جامعه جهانی بود، پيمان کاهش سلاح هسته ای(پیمان سالت) امضا می‌كرد تا جهان از ترس اتمی زندگی نكند. آيا می‌توان با آنان كه به مدرسه كودكان ، به سينماها حمله می‌كنند قرارداد ترك مخامصه بست؟
پاسخ غرب و آمريکا يک کلمه است: هرگز!

بنابراين لحظه‌ای كه هواپيماها به برج های دوقلو اصابت كردند تاريخ يك ورق جدی خورد. آماده شد تا با شاخص‌های جديد تغيير خود را وفق دهد. آمريكا بيش از هر حكومتی در تاريخ جنگيده است نه برای آزادی، نه برای مردم جهان، بلکه برای منافع خويش و اكنون دامنه‌ی اين منافع به آسيا اصابت كرده است و به منطقه‌ای كه قلب منابع نفت جهان است اما در اين پيكره هيچ انديشه‌ای برای روز‌های بهتر وجود ندارد و از ياس شهروندان جز نفرت عليه آمريكا- بخوانيد تمدن غرب- محصولی به دست نمی‌آيد. به همين دليل كسانی كه زندان می‌سازند، اسلحه می‌خرند و حقوق بشر را ناديده می‌گيرند نمی‌توانند هنجار‌های اين جهان را درك و اجرا كنند.
الزامی در كار نيست از همان لحظه اين بازی آغاز شده است شايد بن لادن موفق نشده باشد كه قاعده‌ی خويش را به جهان تحميل كند، اما قاعده‌ی پيشين را نيز برهم زده است و اين بازی آتيلاوار از هر سو می‌تواند گسترش يابد، هر لحظه، به هرجا.

طنز تلخی است اما بن لادن افغان‌ها را از شر طالبان رها کرد و عراقی‌ها را از شر صدام. اشغال حتی به واژه، ضد انديشه‌ی آزاديخواهی است، ولی افغان‌های مستاصل چاره‌ای جز اين نداشتند و اکنون می‌توانند ثابت کنند آينده را چگونه می‌خواهند بسازند.
بن لادن شايد نمی‌خواست و شايد نتوانست قاعده‌ی خويش را مديريت کند و کنترل از دستانش خارج شد. اکنون توان رسانه‌ای و نظامی غرب قدرت واکنش را از او سلب کرده است و واژه ی تروريسم لرزه بر اندام می‌اندازد. بن لادن بخواهد هم نمی‌تواند جنگی برای رهايی جهان از شر آمريکا به راه اندازد. قاعده‌ی او را جامعه‌ی جهانی پس زد. انسانی نبود و همين يک لحظه کافی بود تا سرنوشت جهان تغيير کند، زيرا آمريکا فرصت يافت تا بازی را اداره و راهبری کند.
بن لادن اين روزها خيلی به 11 سپتامبر فکر می‌کند. شايد پشيمان شده است و شايد نه.
فلاسفه می گويند، انسان ها دو تيره زاده می شوند: افلاطونی و ارسطويی.
رسته‌ی افلاطونی نمی‌توانند تغيير کنند و ارسطوييان همواره آمادگی تغيير دارند.
بن لادن افلاطونی می‌انديشد، آتيلايی رفتار می‌کند و پنهانی زندگی.