"بمانی" يک فيلم نبود
يادداشتی به بهانه اکران فيلم "بمانی"، ساخته داريوش مهرجويی
"بمانی" يک فيلم نبود
نمی دانم اسمش را سينما بگذارم يا واقعيت، روايت بگذارم يا گزارش، هنر متفکر بگذارم يا سرگرمی. حتی نمی دانم که اينها از هم جدا هستند يا نه. سينما همان واقعيت است؟ سينما برای سرگرم کردن است؟ سينما برای به فکر واداشتن است؟ سينما گزارش واقعگرايانه زندگيست؟ سينما برشی از زندگيست؟ يا اينکه سينما هست برای اينکه تنها با جادوی تصوير مارا ببرد به دنياهايی که تجربه نکرده ايم؟
بمانی را که ديدم اين فکرها به سرم آمد.بعد از هر سکانس که مانند پتکی بر سرم کوبيده می شد اين فکرها به سرم می آمد. فيلم آزارم ميداد. تصوير دختری که در ميان شهر روح زده ی خم شده در زير سنتهای هزارساله می خندد و می خواهد "زندگی" کند آرامشم را بهم می ريخت. سر بريده دلارام من را ياد مريم 6 ساله انداخت که پدرش همين دو ماه پيش در اهوازسرش را گوش تا گوش بريد. همان دختری که پدرش می گفت به او تجاوز کرده بودند. همان دخترکی که بعد از معاينات پزشک قانونی باکره تشخيص داده شده بود. همان دخترکی که پدرش سرش را بريد تا امر به معروف و نهی از منکر کرده باشد. بمانی را که ديدم ياد گلبهار افتادم که در چهار محال و بختياری آتشش زدند چرا که کودکش نامشروع بود. ياد سيما تازه عروس همسايه امان افتادم که با سم درخت خودش را کشت. ياد "دانا" همکلاسی دوران دبيرستانم افتادم که از طبقه يازدهم خودش را به پايين انداخت چرا که می خواست متفاوت باشد و نمی توانست. ياد هزاران خبری که تا بحال در باره اين موارد شنيده ام افتادم، و ياد همه آنچه که نشنيده ام، چرا که يک اراده جمعی و قومی نمی گذارد بشنويم.
نه،" بمانی" يک فيلم نبود! از آن نماد های رمزآلود هميشگی مهرجويی خبری نبود. از آن تصويرهای رنگی و شفاف تنها فيد قرمزی مانده بود که به يادمان مياورد خون قرمز است و خون می ريزد به ناحق. مهرجويی جستجوگر هامون، مهرجويی عارف پری، مهرجويی انسانگرای سارا، مهرجويی نقاد ليلا، مهرجويی عاشق درخت گلابی اينجا ديگر خشمگين است. نماد و سمبل به کارش نمی آيد. صحنه ای که بمانی با چوب به سر سگ و خالو می کوبد نمادی نداريم. همه خشم است که با هر ضربه چوب بيشتر فواران می کند وبه روی پرده سينما می آيد تا ما هم خشم اورا ببينيم.
"بمانی" يک فيلم نبود. بمانی روايت آشناييست که در پستوی خانه مردمان خونگرم جنوب پنهان می شود تا ناموسشان پابرجا بماند. بمانی روايت زندگی دخترکان مرزو بوم ماست که هنوز هم سالهای سال بايد بجنگند، خودسوزی کنند، تسليم شوند و يا فرار کنند تا بتوانند روزی زندگی کنند.
"بمانی" قهرمان فيلم بعد از کتک زدن شوهر هرزه اش که سن مادر بزرگش را دارد به سراغ چوپان لب چشمه می رود. پسرک چوپان هيچ ويژگی خاصی ندارد جز انکه پر از شور زندگيست و می خواهد از آنجا برود. بمانی به سراغ او می رود چرا که همراهی می خواهد برای رفتن. برای جستجو کردن. وقتی پسرک را پيدا نمی کند تنهايی زن جنوبی مثل پتکی بر روی سرش کوبيده می شود. به سوی پستوی خانه اشان می رود و خودش را آتش می زند تا رهايی يابد. در آخر فيلم به پسرک مرده شور که مرده ها را به زنده ها ترجيح می دهد پناه می آورد. در پناه يک مرد او می تواند زندگی کند. در پناه پسرک مرده شور می تواند آزاد باشد. انتخاب کند. همان چيزی که دوستش، همان دانشجوی پزشکی، نداشت و از سر کلاس درس با کتک بيرون کشيده شد. همان چيزی که دلارام نداشت و سرش را بريدند. همان چيزی که مردان گردن کلفت با غيرت نمی خواهند بپذيرند که زنهايشان، همان ناموسشان، داشته باشند.
نه، "بمانی" يک فيلم نبود...









