همه رو راضي كردم كه بهاريه بنويسن و شكل و قيافه مجله رو به هم بريزيم و هزار تا كار ديگه تا يه بهاريه درباره مهاجرت بنويسم. درباره دوستايي كه مي خوان برن و فكر رفقاشون رو هم نمي كنن. درباره همبازي بچگي كه رفته و يادي هم از همبازي قديميش نمي كنه و درباره آدمايي كه اونور دنيا خوشبخت شدن يا نشدن اما هنوز دلشون اينجاس. اما...
الان كه داريد اين نوشته رو مي خونيد ضرب العجل آمريكا تموم شده و شايد شعله هاي جنگ همين حالا تو عراق حاكم باشه. اگه هم هنوز اتفاقي نيفتاده، مطمئنا تا چند روز ديگه همه چي رنگ خون و التهاب به خودش مي گيره. فكر بچه هايي كه به خاطر انتقامجويي يه گاوچرون تگزاسي قراره پرپر بشن، نمي ذاره فكر عيد رو با همه بوي عيدي بوي توپش ، تو حافظه ام نگهدارم.
بهار امسال شكل ياس هاي خونينه... ياس سرخ.
اگر اين نوروزه، دلم نمي خواد هر روزم نوروز باشه. هرگز. هيچوقت...

خسرو

خسرو نقيبي