موج، جشنواره ای به طعم سينما، به رنگ دريا
موج
جشنواره ای به طعم سينما، به رنگ دريا

اينترنت: پنجره عقبی
برگزاری دومين جشنواره فيلم کوتاه موج در جزيره کيش چقدر خبر مهمی است؟ اهميت اين خبر را چه کسی و بر چه مبنايی تعيين می کند؟ با برگزاری آن چه اتفاقی می افتد؟
اينها سوالاتی است که از همان ابتدا و با هرم گرمايی که با پياده شدن از پلکان هواپيما به صورتمان می خورد به ذهن می رسد.
جالب ترين نکته پيش داستان اين جشنواره، از نظر ما که نمايندگان رسانه ای آن لاين هستيم توجه چشمگير و هدفدار برگزار کنندگان اين مراسم به اينترنت است.
فکر می کنيم شايد خبرنگار جوان سرويس فرهنگی يک روزنامه وقتی با ستاد برگزاری جشنواره تماس گرفت شوکه شده بود وقتی پاسخ شنيد نمی تواند به کيش برود با اين توجيه که تنها نمايندگان يکی دو روزنامه به "موج" دعوت شده بودند. شايد هم در فکر اين بود که اگر هنوز وبلاگ می نوشت در ميان مدعوين و شرکت کنندگان اين جشنواره بود.

اما هرچه هست، اهتمام مسئولين جوان اين جشنواره در پوشش خبری آن لاين و اينترنتی امری قابل توجه بود و اگر چه سايبر ژورناليست ها و وبلاگرهای دعوت شده پوشش خوب و ايده آلی از مراسم نداشتند اما به هر حال در دراز مدت و بعد ها مشخص خواهد شد که دعوت اين خبرنگاران جوان، پرانرژی و بی ادعا تاثيرات اقتصادی و فرهنگی مثبتی و گسترده ای در اطلاع رسانی اين نوع آيين های فرهنگی خواهد گذاشت.
از ياد نمی بريم تصميم پوشش اينترنتی اين جشنواره از جانب جوانانی گرفته شده بود که می توانستند جور ديگری ببينند و می دانستند منظره ای دلپذير را می توان از پنجره عقبی هم ديد.
NGO: طعم گيلاس
برگزاری آبرومند و راضی کننده يک جشنواره فيلم کوتاه ديگر سالها بود که برای سينما گران جوان آرزويی دور و دست نيافتنی به نظر می رسيد.

بيشتر که فکر کنيم يادمان می افتد خيلی چيزهای ديگر برای سينماگران آماتور و جوان اين ديار آرزو بوده و برخی هنوز هم هست.
تنها متولی فيلم کوتاه کشور تا پيش از اين، انجمن سينما گران جوان با ساختار بوروکراتيک و جهت دار خود، توتاليتری بی چون و چرای عده ای بود که جز در موارد نادری سينما برايشان حکم ابزاری برای استفاده در زمينه های ديگر را داشت. بودجه ميليونی در نظر گرفته شده از طرف کارگزاران فرهنگی کشور برا ی هزينه شدن در جهت اعتلای دانش و تجربه فيلمسازان جوان کشور در پيچ و خم ها و موانع سليقه ای اداره کنندگان انجمن سينمای جوان گم شده بود و به نظر می رسد نسل جديد عاشقان سينه چاک سينما يک راه بيشتر ندارند. راهی که... به هر حال اتفاقی باعث شد شور تازه ای در ميان اين فيلم بين و فيلم باز و فيلم سازهای نو با چشيدن طعم يک گيلاس باز آينده ای روشن برای خود ببيند.

سازمان غير دولتی (يا آنطور که فرنگی ها می گويند NGO) خانه سينماگران جوان پا در راهی گذاشته بود که روز اول اميدی به ادامه آن نبود. اين خانه با سرمايه گذاری به منظور هدف غير انتفاعی خود رفته رفته توانست مسير جديدی برای علاقمندان به سينما باز کند و فعاليت مناسب و آموزشهای موثر آن باعث شده کم کم حمايت های مورد نياز خود را از ارگان ها و مراکز مختلف کسب کند. حمايت هايی که همه آنها مالی نبود...
معروف تر ها: کشتن مرغ مقلد
حمايت برای فيلمسازی که با هزار بدبختی با دوربينی اجاره ای، ميکروفنی قرضی و گروهی غير حرفه ای اما صميمی فيلمش را ساخته، پول نيست، همدلی است.
اين را يکی از شرکت کنندگان جشنواره به ما می گويد، يکی از همانها که به دنبال گذشتن از ديوار بلندی است که در مقابل سينمای حرفه ای تر ساخته شده است.


همين جاست که حضور محمود کلاری، تهمينه ميلانی، سعيد ابراهيمی فرد، اصغر توسلی، فريماه فرجامی، مهتاب کرامتی، مريلا زارعی، شهاب حسينی و ديگرانی که دعوت جوانان برگزار کننده اين مراسم را پذيرفتند رنگ ديگری به خود می گيرد. می شود همه چيز را بدبينانه نگاه کرد و حضور اينان را ربط داد به مجانی بودن و تامين هزينه های آنها برای سفری مفرح در کيش اما نتيجه حضور آنها (که هرکدام دليلی شخصی دارد)دلپذير است و لذتبخش.

خيلی دوست داشتنی و لذت بخش است که ببينی برای فيلمساز جوانی که کنار فلان بازيگر معروف سينما نشسته تابويی بزرگ شکسته و می تواند به او به عنوان بازيگر فيلم آينده اش فيلمنامه پيشنهاد دهد و يا با جديت طرح قصه جديدش را برای تهيه کننده حرفه ای که آنجاست توضيح دهد، اينبار جدی تر و با اين اميد که شايد در آينده ای نه چندان دور فيلمی بلند يا کوتاه - فرقی نمی کند – در مديومی حرفه ای تر بسازد؛ فيلمهايی که نوآوری آنها به سان کشتن مرغ مقلد است و حرکتی نو و پرانرژی...

فيلمها: برخورد نزديک از نوع سوم
نسل عاصی سينما گران جوان يکی يکی از راه می رسند، هنوز تجربه فيلمهای استاندارد و درست اما با مضمون اعتراض جشنواره فيلم فجر را فراموش نکرده ايم که فلاش های عصيانگر فيلمهای کوتاه شرکت کننده در جشنواره موج چشمانمان را می زند.

عمده فيلمهای تين ايجری اما ترجيحا سياه و سفيد و اگر بشود با اغماض گفت نوآر اين جشنواره ياد آور نسل معترض گيتار بدست دهه های سی و چهل اروپا هستند، انگار جادوی موسيقی که باعث تحول بخش عظيمی از فرهنگ و عرف جامعه اروپايی دهها های بعد تر شد در ايران با سلاحی چند رسانه ای يعنی سينما به ميدان آمده است و دارد سعی می کند فيلمسازی خود را همچنان که يه عنوان يک هدف و حرفه نگاه می کند به مثابه وسيله ای برای بازگويی خواسته ها و اعتقادات نسل خود ببيند. برخوردی نزديک و نفس به نفس با جامعه از نسل و نوع سوم.
برگزاری: ماموريت غير ممکن

چند ساعت زمان لازم بود تا جو ملتهبی که با صدای بلند يکی از فيلمسازان جوان که با خرج خود به محل برگزاری جشنواره کيش آمده بود آرام شود. او اعتراض داشت که 3 فيلمی که به جشنواره ارائه داده بود بدون دليل و منطق رد شده اند و فيلمهايش از فيلمهای قبول شده در مسابقه بهتر بوده اند. وضعيت غريبی پيش آمده بود، کسی با او، با ذوق و قريحه اش و با فيلمهايش مخالف نبود، اما مگر بودجه و زمان و خيلی چيزهای ديگر اين جشنواره محدود نبود؟ چه می شد کرد؟

اين تازه يکی از هزاران مشکل برگزار کنندگان جوانی بود که در استرس اين روزها در هر يک ساعت رکورد دوکشمکش و مرافعه را شکسته بودند و تنها به خاطر ميهمانان ساعتی بعد همه چيز را فراموش می کردند.
بايد همه چيز خوب برگزار می شد، ماموريتی که غير ممکن به نظر می رسيد اما تلاش می شد تا فستيوال خوب برگزار شود. مرتب و منظم مثل کيش!

کيش: قصه های جزيره

کيش تبلور و معنای واقعی يک پارادوکس است، پارادوکس نظم و خوشگذرانی و مفهومی به اسم تعطيلات با ما، مردمان ايران...
کافی است به خارج از کشور سفر نکرده باشی تا عادت های غريب جزيره مات و مبهوتت کند، بازارهای بزرگ و هتلهای پرشکوه، تاکسی هايی که حسرت قوانينشان - کمربند الزامی، ظرفيت مجاز 4 نفر و خيلی چيزهای ديگر- در تهران به دلت می ماند...
حسرت زندگی شاد و مفرح شبانه ای که اينجاست و به هر دليل نبايد در تهران باشد، حسرت خيلی چيزهای ديگر...

اما تا می خواهی از ياد ببری که در ايرانی، گردو خاکی که به دليل کندن يک خيابان پرتردد بلند شده به چشمانت می رود و به يادت می آورد که فرهنگ را نمی شود تزريق کرد، نمی شود کپسول کرد و خورد، فرهنگ را بايد ساخت، بايد خيلی چيزها را ياد مردمانی آورد که روزگاری مهد تمدن دنيا را ساخته بودند...
کات: پرده آخر

صدای بلندگوی فرودگاه کيش مارا به خود می آورد، فکر کارهای عقب افتاده و نکرده، فکر مشکلاتی که ممکن است در بررسی بارهايمان پيش بيايد... ما را يآد خانه، ياد شهرمان، ياد تهران می اندازد، جواب سوالهايمان را گرفته ايم اما دنيايی سوال ديگر به مغزمان فشار وارد می کند، شما چيزی برای پرسيدن نداريد؟
نيما رسولزاده









