به سينا مطلبي

براي همه رفاقت هايش



داستان ما و يك هويت مستقل





اواخر ارديبهشت هشتاد، وقتي در دفتر طبقه سوم ساختماني در خيابان لارستان پيشنهاد راه اندازي يك هفته نامه الكترونيك را در حد يك ايده با بابك مطرح كردم، هرگز فكر نمي كردم كه در فاصله يك سال و يك ماه بعدش، سالگرد أن مجله را جشن بگيريم و بخواهيم چيزي براي يك سالگي مجله مان بنويسيم.

أن روز بابك پيشنهادم را كاملا جدي گرفت. خودش پيگير كارها شد، با انرژي هميشگي اش مقدمات كار را مهيا كرد و البته فضاي وبلاگ هاي فارسي كه هنوز هم از گرد هم جمع شدن در آن اول كار وحشت داشتند خيلي موثر بود. پيش از همه، بابك با احسان صحبت كرد و وقتي كار طراحي قطعي شد، همه مان به دنبال يافتن يك تحريريه قوي – و نه البته حرفه اي- افتاديم. كارها خودش جور شد و همه چيز طوري اتفاق افتاد كه ما در نيمه خرداد اولين پيش شماره را به مناسبت جام جهاني روي شبكه فرستاديم. اينگونه بود كه كاپوچينو متولد شد و تا امروز هم با تمام پستي و بلندي ها به راهش ادامه داده است.

نمي دانم چرا ولي هميشه احساس كرده ام كاپوچينو خودش يك هويت مستقل است. هويتي كه مي تواند حتي اصلي ترين گردانندگانش را كنار بگذارد، دست به دست بچرخد و بدون هيچ گونه منبع مالي و حمايتي، بر پايه عشق و همدلي كساني كه دوستش دارند، روي پاي خودش بايستد. در اين مدت بسيار بوده روزهايي كه برخي نبوده اند، برخي براي هميشه رفته اند اما زود برگشته اند و برخي به جمع پيوسته اند.

با همه اين حرف ها هنوز كاپوچينو برايم همان روزهاي خرداد و تير هشتاد و يك است. آن كافي شاپ نشيني ها و روشنفكر بازي ها و جلسات مطلب خواني و به قول صنم، "بوي بارون دادن"... كاپوچينو هنوز برايم آن روزي است كه به هتل لاله رفتيم و به خاطر تعداد، راه مان ندادند. كاپوچينو هنوز برايم همان روزي است كه اولين مطلب مان در يك روزنامه چاپ شد و تمام آن روزهايي است كه از برگ تا ونك، پياده و سلانه حرف مي زديم و ناخواسته بينش همديگر را تست مي كرديم.

كاپوچينوي آن روزها ديگر برايم يك نوستالژي است. نوستالژي روزهايي زيبا و تكرار نشدني... روزهايي كه هر چند ديگر نيستند اما حالا به جايش رفقايي هستند كه بودن شان به هر چه روز و ساعت و ثانيه است مي ارزد.

جدا از بودن و نبودن ما، آن هويت مستقل به راهش ادامه مي دهد. باور كنيد...



خرداد ماه يك هزار و سيصد و هشتاد و دو

خسرو نقيبي