اين هفته اخير کسي را نديدم که حال و روز درست و حسابي داشته باشه ، کاملا طبيعيه ........
مطالب اين هفته کاملا شخصيه و مخاطب خاصي هم نداره ، همه در هر نوع برداشت و تاويلي آزادند .

سال 1369 زلزله مهيبي مناطي از گيلان رو خراب کرد .4 سال قبل از اون فيلم خانه دوست کجاست در همون مناطق زلزله زده فيلمبرداري شده بود.
کيارستمي ، 4 روز بعد از زلزله سفري براي يافتن محل زندگي بازيگران فيلم داشت. حاصل اين سفر، طرحی برای ساخت فيلم زندگي و ديگر هيچ شد.
اين فيلم زيبای صد دقيقه ای تنها در جستجوی دو کودک بازيگر خانه دوست نيست ، بلکه شاهدی است بر شور زندگي کساني که در حادثه زلزله زنده مانده اند وبرای بازسازی مجدد زندگيشان تلاش مي کنند.
در معرفي اين فيلم اومده (( اين فيلم به هموطنان آسيب ديده از زلزله سال 69 تقديم مي شود)) .

تو اين چند سال اخير هر وقت يه فاجعه انساني به وجود مي آد، مثل زلزله استانبول يا 11 دسامبر نيويورک و همين زلزله بم ، بعدش هوس مي کنم ايثار تارکوفسکي رو ببينم ، که چطوري يه نفر حاضره دلش برای همه دنيا بسوزه و مهمتر به خاطر اونا از خودش بگذره ، من بااين فيلم خيلي دلي برخورد مي کنم و تو هر بار ديدن تاثيرش تازه و عميقه .

نمي خوام تعريف و تمجيد های آنچناني از حرکتهاي مثبت و خير خواهانه هنرمندان بکنم ، چون اين حضورشون رو واقعا وظيفشون احساس مي کنم ، به هر حال اونها هم بايد برای مردمي که هنرمندهارودوست دارند و بهشون احترام مي گذارند ، کار متقابلي انجام بدن و اين کاملا طبيعيه .

در چشم روز خسته خزيده ست
رويای گنگ و تيره خوابي
اکنون دوباره بايد از اين راه
تنها به سوی خانه بشتابي


تا سايه سياه تو اينسان
پيوسته در کنار تو باشد
هرگز گمان مبر که در آنجا
چشمي به انتظار تو باشد


بنشسته خانه تو چون گوری
در ابری از غبار درختان
تاجي به سر نهاده چو ديروز
از تارهای نقره باران


از گوشه های ساکت و تاريک
چون در گشوده گشت به رويت
صدها سلام خامش و مرموز
پر مي کشند خسته به سويت


گويی که مي تپد دل ظلمت
در آن اتاق کوچک غمگين
شب مي خزد چو مار سياهي
بر پرده هاي نازک رنگين


ساعت به روی سينه ديوار
خالي ز ضربه ای، ز نوايي
در جرمي از سکوت و خموشي
خود نيز تکه ای ز فضايی


در قابهای کهنه، تصاوير،
- اين چهره هاي مضحک فاني-
بي رنگ از گذشت زمانها
شايد که بوده اند زماني!


آيينه همچو چشم بزرگي
يکسو نشسته گرم تماشا
بر روی شيشه های نگاهش
بنشانده روح عاصي شب را


تو، خسته چون پرنده پيری
رو مي کني به گرمي بستر
باپلک هاي بسته لرزان
سرمي نهي به سينه دفتر


گريند در کنار تو گويي
ارواح مردگان گذشته
آنها که خفته اند بر اين تخت
پيش از تو ، در زمان گذشته


زآنها هزار جنبش خاموشي
زآنها هزار ناله بيتاب
همچون حبابهاي گريزان
بر چهره فشرده مرداب


لبريز گشته کاج کهنسال
از قار قار شوم کلاغان
رقصد به روی پنجره ها باز
ابريشم معطر باران


احساس مي کني که دريغ است
با درد خود اگر بستيزي
ميبويي آن شکوفه غم را
تا شعر تازه اي بنويسي

فروغ فرخزاد


Irancinema | Siavash Sarmad - These days I see no-one around who feels any better than I do which is perfectly understandable...