شهر زيبا فيلم تناقضهاست، تناقضهايی که از همان عنوانش شروع میشود. نام فيلم علاوه بر اينکه اشارهای به مکان جغرافيايی کانون اصلاح و تربيت دارد (شهر زيبا محلهای در غرب تهران است که کانون در آنجا قرار گرفته) با تلخیها و مصيبتهای داستان هم رابطهای پارادوکسيکال برقرار میکند. اولين سکانسهای فيلم هم چنين حسی در خود دارند، بعد از اينکه با خودکشی نافرجام اعلا بهناگهان وارد فضای تلخ و سياه فيلم میشويم، جشن تولد 18 سالگی اکبر را میبينيم که خبر از اين میدهد که او با رسيدن به سن قانونی بايد منتظر مجازات اعدام باشد.
اما علاوه بر اين تناقضها، نگاه بهشدت بیطرفانه فيلمنامه نسبت به شخصيتهای ماجرا نيز عنصر جالب توجهیست. در فيلم هيچکدام از شخصيتها ارزشگذاری نمیشوند و تماشاگر نمیتواند حق را به يکی از طرفين بدهد. نه میتواند اکبر را بهخاطر قتلی که مرتکب شده گناهکار بداند و نه میتواند پدر مقتول را محکوم کند که از خون دخترش بگذرد و پول ديه را بگيرد. حق را به دختر معلول میدهد تا با پول ديه عمل شود و دوست دارد عشق اعلا و فيروزه به سرانجام شيرينی برسد و اعلا مجبور نشود بهخاطر نجات يافتن زندگی دوستش با دخترک عليل پيرمرد ازدواج کند. رابطه پيچيدهایست؛ نمیتوان به جرات گفت کدام راه بهتر است. اما همين عامل (نگاه بیطرفانه نويسنده به شخصيتها) که برای چنين فيلمنامههايی با مضمون اجتماعی حسن بزرگیست در نيمه پايانی فيلم موجب میشود که فيلم افت کند.
درواقع شهرزيبا تا يک جايی خيلی خوب پيش میرود، تا آنجا که در يک سکانس بهيادماندنی در رستوران فيروزه به حلقه در دست اعلا نگاه میکند و اين رابطه عاطفی نمايان میشود. اما بعد از اين سکانس ناگهان مصيبتها بر سر و روی شخصيتها میريزند و همهچيز را خراب میکنند. قصد ندارم نگاه تلخ فرهادی (که خيلی هم به آن علاقه دارم) را محکوم کنم، اتفاقا عامل برتری فيلم نسبت به خيلی آثار ديگر که با داعيه اثر اجتماعی توليد شدهاند، است. اما در درام فيلم و روند داستان مشکل ايجاد میکند و بهجايی میرسد که سرانجام در انتهای داستان فرهادی نمیداند چهطور فيلم را به پايان برساند. اتفاقی که در نسخه جشنوارهای شهر زيبا خيلی پررنگتر از نسخه اکرانشده فعلی بود و باعث میشود نتوان شهر زيبا جزو معدود شاهکارهای سينمای ايران دانست (که البته به جرات میتوان آن را يکی از آثار برجسته اين چند سال ناميد.) درواقع فرهادی آن نگاه بیطرفانهاش را تا پايان فيلم هم حفظ کرده و نمیتواند راضی شود تا داستان بهطور کلاسيک با موفقيت شخصيتهای اصلی و يا به شيوهای که در فيلمهای بهاصطلاح هنری رايج است با سياهی مطلق بهپايان برسد.

يک ايرادی هم که شايد زير بازی هنرمندانه ترانه در نقش فيروزه چندان بهچشم نمیآيد، مطابق نبودن نحوه حرف زدن و لباس پوشيدن ترانه با طبقه اجتماعی فيروزه است. بهنوعی بعضی حرکات و رفتارهای ترانه (که پس از من، ترانه... حضور او را در سينما تثبيت میکند و نويد ظهور يک بازيگر باشعور را میدهد) به فيروزه نمیآيد. اما اگر از اين مساله بگذريم که چندان هم پررنگ نيست، بازی درخشانی دارد همانطور که فرامرز قريبيان چنين است و يک پيرمرد سنتی را چنان تصوير میکند که به يکی از ماندگارترين شخصيتهای اين چند ساله بدل میشود. بابک انصاری هم که برای اولين بار جلوی دوربين قرار گرفته نقشاش را بهخوبی ايفا میکند و خوشبختانه احساس يک نابازيگر را منتقل نمیکند.
شهر زيبا فيلم ارزشمندیست و جزييات مهمی در خود دارد، هرچند که تلخی و پايان بازش تا حدی آزاردهنده است اما نمیتوان از نقاط قوتاش گذشت.
[شهرزيبا از کن میگذرد – مطلبی قديمی درباره احتمال شرکت فيلم در جشنواره کن]
