فرمان اول: هيچوقت به نور يک شمع اعتماد نکن!
شمعی در باد فيلم خوبی درنيامده. دليلاش هم ساده است؛ يک چيز در مايههای يک دست و چند هندوانه. پوران درخشنده اگرچه داستانش را براساس زندگی واقعی مردی که بهخاطر اعتياد به بيماری ايدز مبتلا شده ساخته (که خود اين شخص هم در فيلم حضور کوتاهی دارد) اما مسائلی که در فيلم و فيلمنامهاش مطرح میکند به ايدز و اعتياد محدود نمیشود و همين عامل بزرگترين ضربه را به فيلم میزند.
فيلم از بحران کار و مسکن و ازدواج و شکست در عشق گرفته تا اعتياد و اکسپارتی و همجنسبازی و تفاوت دو نسل و نارفيقی و هر چيز ديگری که فکرش را بکنيد در خود مطرح میکند و شايد بتوان آنرا از اين لحاظ اجتماعیترين فيلم سينمای ايران دانست. اما اين مساله و پرداختن به تمام اينها در يک فيلم باعث میشود که فيلم در نهايت شلختگیاش بيش از هرچيز ديگرش به چشم آيد. درواقع کمکاری پوران درخشنده و فاصله بين دو فيلم آخرش (فيلم قبلی درخشنده، عشق بدون مرز بود که نه در جذب مخاطب عام موفق بود و نه منتقدان را راضی کرد. همان فيلمی که ترجيعبند تبليغاتش حضور پسر آنتونی کويين بهعنوان بازيگر بود.) و به سرانجام نرسيدن يکی دو پروژهای که قصد ساختش را داشت، باعث شده او تمام مسائلی را که در اين چند سال به ذهناش رسيده در يک فيلم خلاصه کند، شايد که ديگر به اين زودیها نتواند فيلمی روی پرده ببرد.

درواقع اين ضعف بزرگ که در فيلم توی ذوق میزند به فيلمنامهای برمیگردد که استحکام کافی ندارد. فيلمنامهای که درخشنده بههمراه محمدهادی کريمی نوشته قصد داشته با محور قرار دادن يک خط داستانی اصلی به داستانهای فرعی نيز بپردازد. اما چنين نمیشود و حجم داستانهای جانبی آنقدر زياد میشود که در اين ميان داستان اصلی گم میشود، از طرفی اين مساله باعث میشود شخصيتهای داستان بهدرستی پرداخت نشوند و ورود و خروجشان به داستان و رابطهای که با شخصيت اول برقرار میکنند منطقی نباشد (که برای يک فيلم با داعيه اجتماعی بودن و طرح مشکلات از هر چيزی بدتر است). مثلا نگاه کنيد به رابطه عاطفی بين فرزين و آن مدير NGO که اصلا برايش مقدمهچينی صحيحی انجام نمیشود در حاليکه مشکلات فرزين پس از مرگ دخنر شروع میشود. يا حضور نقشی که سيروس ابراهيمزاده بازی میکند در زندگی فرزين چهقدر تحميلی بهنظر میرسد و هيچ دليل قابل قبولی نمیتوان برای همخانه شدن اين دو پيدا کرد (فکر کنم تنها دليل منطقی که بتوان برای آن تصور کرد اينست که نويسنده میخواسته انتقال ايدز از طريق همجنسبازی را هم به هر نحو ممکن در داستان بيان کند!).
ولی بهرام رادان بازی در اين فيلم برنده سيمرغ بلورين بهترين بازيگر شد در حالیکه اصلا بازی قابل قبولی از خود به نمايش نمیگذارد و حداقل از نقشآفرينیاش در ننه گيلانه و گاوخونی (دو فيلم ديگری که در جشنواره حضور داشتند) ضعيفتر است. اما اگر جايزه را حق رادان بدانيم و از حضور بازغی در دوئل چشم بپوشيم، میتوان گفت به اين دليل که حضور رادان در اين دو فيلم کوتاه است هيات داوران تصميم گرفت جايزه را به نام شمعی در باد و برای حضور در ننه گيلانه و گاوخونی به رادان اعطا کند! درواقع بزرگترين حربه تبليغاتی فيلم (گرفتن سيمرغ بلورين بهترين بازيگر) چيزیست که نمیتوان آن را حق شمعی در باد دانست. اما نمیتوان از بازی قابل قبول و چشمگير شهاب حسينی صرفنظر کرد، مخصوصا برای کسی که حضورش در تلويزيون و سينما تا پيش از اين چندان قابل اعتنا نبوده، از طرفی ديدن پولاد کيميايی در فيلمی که پدرش پشت آن نيست جالب توجه است، هرچند که پرداخت ضعيف نقش در فيلمنامه اين فرصت را از کيميايی گرفته تا از زير سايه پدر خارج شود.

فيلم میتوانست خيلی بهتر از اينها باشد چه آنکه با همه اين ضعفها هنوز تکصحنههای جالبی میتوان در آن پيدا کرد؛ از مواد کشيدن و تزريق کردن فرزين گرفته تا آن صحنه کوتاه اکسپارتی و سکانسهای روی پشت بام لحظاتی هستند که لااقل در اجرا خوب درآمدهاند اما يک فيلم خوب را تکصحنههايش نمیسازد، فيلمنامهاش میسازد.
فرمان دوم: فيلمنامه، فيلمنامه، فيلمنامه!









