با رفتن او ديگر برف نخواهد باريد. او كه غمگين بود و خسته، چندي مي‌شد كه ديگر بوي عيدي، بوي كاغذرنگي، بوي ياس جانماز ترمه مادربزرگ را حس نمي‌كرد. با رفتن او گنجشکک ‌اشي‌مشي هم خواهد رفت…





مردتنها

با صداي‌ بي‌ صدا،
مثل ‌يک‌ كوه ‌بلند

مثل ‌يک‌ خواب ‌كوتاه،
يک ‌مرد ‌بود يک‌ مرد

با دستهاي‌ فقير،
با چشمهاي‌ محروم

با پاهاي‌ خسته،
يک ‌مرد بود ‌يک‌ مرد

شب ‌با تابوت ‌سياه،
نشست‌ توي‌ چشمهاش

خاموش ‌شد ستاره،
افتاد روي‌ خاك

سايه‌اش ‌هم‌ نمي‌موند،
هرگز پشت‌ سرش

غمگين ‌بود و خسته،
تنهاي ‌تنها

با ‌لبهاي ‌تشنه،
به‌ عكس ‌يک‌ چشمه

نرسيد تا ببينه،
قطره ‌قطره، ‌قطره ‌آب، ‌قطره ‌آب

در شب ‌بي‌طپش،
اين ‌طرف، ‌اون ‌طرف

مي‌افتاد‌ تا ‌بشنوه‌ صدا صدا صدا،
صداي ‌پا صداي ‌پا



***


آينه


ميبينم ‌صورتمو تو آينه،
با لبي خسته مي‌پرسم از خودم

اين غريبه كيه از من چي مي‌خواد،
اون به من يا من به اون خيره شدم

باورم نمي‌شه هرچي مي بينم،
چشامو يه لحظه رو هم مي‌ذارم

به خودم ميگم اين صورتكه،
مي‌تونم ازصورتم برش دارم

مي‌كشم دستمو روي صورتم،
هر چي بايد بدونم دستم ميگه

منو توي آينه نشون ميده،
ميگه اين تويي نه هيچكس ديگه

جاي پاهاي تموم قصه‌ها،
رنگ غربت تو تموم لحظه‌ها

مونده روي صورتت تا بدوني،
حالا امروز چي ازت مونده به‌ جا

آينه ميگه تو هموني كه يه روز،
مي‌خواستي خورشيدو با دست بگيري

ولي امروز شهر شب خونه‌‌ات شده،
داري بي صدا تو قلبت مي‌ميري

مي‌شكنم آينه ‌رو تا دوباره،
نخواد از گذشته‌ها حرف بزنه

آينه مي‌شكنه هزار تيكه ميشه،
اما باز تو هر تيكه‌اش عكس ‌منه

عكسها با دهن‌كجي بهم ميگن،
چشم اميدو ببر از آسمون

روزها با همديگه فرقي ندارن،
بوي كهنگي ميدن تمومشون

مهدي طاهباز