«کاپوچينو٬ من و ...»
«کاپوچينو٬ من و ...»
کاپوچینو
فنجان کاپوچينوی ما هم بالاخره يکساله شد. این فنجان کاپوچینو در مدت یکسالی که گذشت گاهی داغ داغ بود و گاهی سرد سرد. گاهی تلخیاش دلنشین بود و گاهی دلآزار. گاهی با کف فراوان بود و گاهی با کف کم.
اما کاپوچینوی ما٬ هرچه بود٬ مهم این بود٬ که بود٬ و هرچه هست٬ مهم این است٬ که باشد.
من
بین اون ۶ ۷ نفری که کاپوچینو باهاشون شروع شد من تنها کسی بودم که رابطه زیادی با نت نداشتم. اولش برام خیلی سخت بود ولی بعدا همهچی روبراه (روبراه ؟) شد و من از اينترنت بیخبر يواش يواش همهرو تو آنلاين بودن از رو بردم.(حتی شبا موقع خواب هم بهم مودم وصل بود!)
خلاصه اون اوائل که هنوز کاپوچينوی ما کف نکرده بود(عوضش من کف کرده بودم)٬ از خیلی چیزا وحشت داشتم. نوشتن اونم تو دنيای نت يهکم برام برام سخت بود. تنها چيزی که بهم روحيه و انرژی میداد بودن دوست خوبی مثل اميد کنارم بود که اگه همراهی و تشويقهای اون نبود خيلی چيزا بهم میريخت.
اون موقعی داشتم اولين يادداشت موزيکال پسرشجاعرو تو کاپوچينو مینوشتم نمیدونم چرا حس میکردم آخرين يادداشتمه( و البته اولين). نمیدونم چرا الانم اين حس به سراغم اومده و فکر میکنم این آخرين يادداشتم تو کاپوچینو باشه.
بهرحال باید اعتراف کنم که به خاطره خیلی چیزا به کاپوچینو مدیونم که مهمترینش پيدا کردن يهسری دوسته که هرکدوم یه دنيا ارزش دارن.
و ...
ای کاش بعضی اتفاقا زودتر میافتاد. ایکاش بعضی اتفاقا نمی افتاد. ایکاش ...









