آنیتا نیکفر

بهمن ماه امسال پنجاه و يک ساله می شود، اما هنوز جذاب می نمايد و محبوبيتش بر خلاف تصور همه با بازگشت به دنيای موسيقی بعد از بيست سال ذره ای کم نشده است، او هنوز رويای يک نسل است و محبوب نسل بعدتر، گوگوش تا رسيدن به جايی که امروز در آن ايستاده راه درازی را گذرانده است، اين راه تنها به توافق او با مقامات ايرانی برای خروج از ايران ختم نمی شود، توافقی که بسياری آن را مرتبط با ارتباطات پنهانی شوهرش، مسعود کيميايی و ارگان های اطلاعاتی کشور می دانند، اما به هر حال او دوباره اينجاست، صورتی که باورش نمی شود 50 ساله است، صدايی که پخته تر و تکنيکی تر از قبل می خواند و نسل جديدی از طرفداران که برايش هورا می کشند.

فائقه آتشين، گوگوش، در 18 بهمن 1331 هجری شمسی در خانه ای واقع در خيابان سرچشمهء تهران به دنيا آمد، نام فائقه را برای او بر وزن نام مادرش فائزه انتخاب کردند اما تقدير چنين بود که او را به نامی صدا کنند که خانوادهء ارمنی که در کودکی همسايه شان بودند صدايش می زدند، دوغوش، نامی برای مردان در ميان ارمنی ها، که تغيير کرد و شد گوگوش، گوگوش آتشين. شايد روزی که به پدر او تخلص آتشين می دادند فکر نمی کردند چقدر اين لقب به دختر آتش پارهء او می آيد.
پدر، صابر، اهل سراب بود و شغلش آکروبات بازی، گروهی تشکيل داده بود و در سراسر ايران برنامه اجرا می کرد، خبر تولد فائقه را وقتی آبادان بود به او دادند، يک سال بعد گوگوش صاحب يک برادر شد، اما بعد از شش ماه پدر و مادر او از هم جدا شدند، صابر برای اينکه بچه ها نزديکش باشند يکی از اتاق های قهوه خانه کريستال را که شب ها آنجا برنامه اجرا می کرد اجاره کرد و به اتفاق فائقه و فريدون آنجا سکنی گزيد.
مجلهء جوانان چاپ قبل از انقلاب در يکی از نوشته های خود راجع به گوگوش می نويسد:
گوگوش سه ساله بود که پدرش مشاهده کرد ذوق زيادی به خواندن دارد. به اين جهت يک شب در کافه که آواز می خواند او را به روی صحنه برد و يک صندلی گذاشت زير پايش تا قدش به ميکروفون برسد و گوگوش آن شب تصنيف رعنا جان دلکش و رفتی ، نگفتی پوران را خواند و مورد توجه تماشاگران قرار گرفت، تشويق تماشاگران طوری بود که همان شب صاحب کافه با پدرش قراردادی امضا می کند که به موجب آن در مقابل اجرای برنامه به اين دختر سه ساله 50 تومان بپردازد، 30 تومان بيشتر از خود او !! گوگوش در سه سالگی دو برابر و نيم پدرش دستمزد می گيرد و تبديل به نان آور خانه می شود.آنها هر جا که می روند با استقبال گرم مردم رو برو می شوند.
اطلاعات هفتگی يکی ديگر از نشريات آن زمان از قول گوگوش می نويسد:
« پدرم گاهی اصرار میکرد که در حضور ديگران بخوانم و برقصم، اما من خجالت می کشيدم تا زمانی که سه سالگی را پشت سر گذاشتم، از قرار معلوم در آخر تابستان سال 1332 به رشت رفته بوديم و قرار بود پذرم و همراهانش برای خانوادهء افسران و سربازان کنسرت بدهند، من هم در گوشه ای ايستاده بودم و با بچه ها بازی می کردم، از قضا يکی از همراهان پدرم مريض شد و بايد جای او را شخص ديگری پر می کرد، درنتيجه فکر کردند و من خردسال را به جای او انتخاب کردند»
وی با اشاره به اولين باری که قرار بود آواز بخواند ادامه می دهد:
« چون با اضطراب راه می رفتم پايم به سيم های ميکروفون و بلند گوهای صحنه می خورد، تمام تماشاچيان از اين حالت به ذوق آمده بودند و دست می زدند و مرا تشويق می کردند. اين به گمانم اولين موفقيت من روی صحنه بود. می خواستم فرارا کنم، اما پدرم چشم غره رفت که بخوان ! من هم خواندم و وقتی تمام شد، فرار کردم...»
هشت ساله بود که پايش به راديو باز شد و در برنامه صبح جمعه شرکت کرد و آهنگ سنگ صبور علی نظری را خواند، بعد به تلويزيون رفت و همزمان با رشد جسمی و پيدا کردن شکل و قيافه زيبا از اين جهت نيز مورد توجه قرار گرفت.


06101.jpg

در همان سالهايی که برنامه گوگوش نخستين بار از طريق راديوی ملی ايران پخش شد، يک دختر جوان برای ديدن گوگوش به شکوفهء نو آمد و با صابر آشنا شد، سرانجام اين آشنايی ازدواج بود. به اين ترتيب و بعد از به دنيا آمدن اولين فرزند پدر و نامادری اش زود سپری شد و سالهای سختی پيش رويش قرار گرفت...
در همان روزها بود که گوگوش و صابر برای اجرای برنامه به يک کشور عربی رفتند و در قصر حاکم آن کشور به اجرای برنامه پرداختند، يک روز پس از انجام برنامه حاکم به صابر پيشنهاد می کند که در مقابل صد هزار دينار گوگوش را به او بفروشد، صابر اين پيشنهاد را رد می کند، شيخ در همان شب بعد از اجرای برنامه گوگوش را به حضور خود می پذيرد و يک مشت سکهء طلا و يک صندوق پر از لباس به او هديه می کند اما گوگوش خردسال در مقابل شيخ خم می شود و می گويد: حضرت شيخ از اينکه اين همه منو دوست داريد از شما خيلی ممنونمو می خواستم از تون خواهش کنم اگر در شهرتون پرورشگاهی هست اين لباس ها رو بفرستيد برای بچه های پرورشگاه، چون اونها بيشتر از من به اين لباس ها احتياج دارند...
شيخ از خواستهء وی به وجد می آيد و او را غرق بوسه می کند، او نه تنها خواستهء گوگوش را برآورده می کند و چند جامدان لباس برای بچه های پرورشگاه می فرستد بلکه يک مشت سکهء طلای ديگر به گوگوش می بخشد، اين بخشی از خاطرات صابر آتشين است در مجلهء جوانان آن روزگار، صابر که ديگر میديد دختر هنرمندش به تنهايی و با حرکات مليح و شيرين و صدای گرم اش صحنه را اداره می کند کم کم خود را از روی صحنه کنار کشيد...
گوگوش در آن روزگار به شدت با نامادری خود مشکل داشت و تنها راه فرار از دست او را در ازدواج می ديد، ازدواجی که زندگی او را دستخوش تغيير بزرگی کرد...
هفتهء بعد در قسمت دوم داستان شاه ماهی موسيقی ايران از اين ازدواج خواهيم گفت.