Read in English


پيشگفتار

خشايارشا، پسر و جانشين داريوش بزرگ، همواره از سوی تاريخ به عنوان پادشاهی ضعيف النفس و خوشگذران تصوير شده. پرخرجی های زمان سلطنت خشايارشا و ناکامی های نظامی او در جنگهای يونان باعث شده که اکثرا" زمان او را آغاز فترت در حکومت هخامنشی بدانند و او را اولين پادشاه ضعيف هخامنشی بنامند. اما با تغيير زاويه ديد، می توان دوران حکومت خشايارشا را اوج شکوه هخامنشيان دانست و خود او را به عنوان پادشاهی علاقه مند به قانون، اصلاحگر، و پشتيبان علم و هنر، از پادشاهان بزرگ اين سلسله دانست. در اين گفتار، شرح کوتاهی از حکومت خشايارشا ارائه خواهد شد که در ضمن آن، به مسئله ديدگاه يونانی از تاريخ ايران نيز اشاره خواهد شد. در آخر، توضيح کوتاهی در مورد اسمهای پادشاهان هخامنشی، مطرح خواهد شد.

ايران در آستانه جانشينی خشايارشا

در اواسط دسامبر (اوايل آذرماه) سال 486 ق م، داريوش بزرگ، شاهنشاه ايران، دارفانی را وداع گفت و حکومت را به پسر دومش خشايارشا واگذار کرد. کمتر از يک ماه بعد، لوحه های مالی بابل و شوش با تاريخ سال جانشينی خشايارشا نوشته می شدند که نشاندهنده تغييربی درد و سر قدرت از داريوش به خشايارشا است. خشايارشا قبل از اين تاريخ به مدت دوازده سال در نقش نايب السلطنه بابل، برای در دست گرفتن قدرت تجربه کسب کرده بود. مدارک مالی بابل نشاندهنده امنيت مالی و تجاری در کشور هستند و در آنها، نرخ بهره در ده درصد تثبيت شده که از دوران نبوکدنزر در آن منطقه سابقه نداشت. در شوش نيز زندگی به آرامی می گذشت و کار ساخته شدن کاخ آپادانای داريوش رو به اتمام بود.

در شرق و مرکز ايران، اثر بيش از پنجاه سال حکومت پارس و قوانين داريوش، باعث شکل گيری حکومت های منسجم تر و امنيت و تثبيت قدرت شسبهای هخامنشی در آنها شده بود. در اين زمان، سغد و بلخ به عنوان شرقی ترين قسمتهای شاهنشاهی، کاملا" تحت اختيار شسب های شاهنشاهی بودند و برای امنيت سرحدهای شاهنشاهی در برابر هجوم قبايل بيابانگرد، نقش اساسی را بازی می کردند. متاسفانه مدارک دست اولی از نظام اقتصادی اين شهربها در دست نداريم و دانش ما از معاملات تجاری آنها در نبود لوحه های مالی نظير لوحه های بابلی و شوش، بسيار محدود است. می توان تصور کرد که شهربهای جنوب و جنوب شرقی شاهنشاهی (پارس، کرمان، زرنک) به دليل افزايش تجارت دريايی و زمينی، کم کم به عنوان نقاط با اهميت بازرگانی نقش مهمی در امنيت تجارت به شوش و بابل بازی می کردند. به همين ترتيب، می توان تصور کرد که پايه های اقتصاد تجاری مهم و سودساز سغد و خوارزم نيز در اين زمان ريخته شده و احتمالا" تجارت اين شهربها با چين حتی در اين زمان نيز مهم بوده.

از طرفی، می دانيم که کشاورزی و دامداری همواره در تمام ايران به عنوان يکی از مهمترين قطبهای اقتصادی مطرح بوده است. عيلام، پارس، و کرمان به عنوان حاصلخيزترين نقاط شاهنشاهی، نقش مهمی را به عنوان مراکز اصلی توليد گندم و غلات بازی می کردند. کشاورزی بابل نيز که بطور تاريخی وابسته به سيستمهای آبياری ميانرودان بود، همچنان بوسيله دستگاه خاصی که «دبير امور آبياری و کشاورزی بابل» ناميده می شد، اداره می گشت. از محصولات کشاورزی ماد، پارت و سغد اطلاعات قابل اطمينانی نداريم، اما بر مبنای شباهتهای دوران ميانه و جديد، می توان تصور کرد که پرورش حيوانات اهلی، ميوه، و تا حد کمتری غلات، از محصولات عمده آنها بوده که در اين ميان پارت و ممالک شمال شرقی، در پروش و تعليم اسب برای ارتش شاهنشاهی و برای صادر کردن به بقيه دنيا، نقش خاصی داشته اند.

سلطنت خشايارشا

همانطور که ذکر شد، جانشينی خشايارشا به صورت آرام و بی دردوسری برگذار شد. تنها استثنا در اين مورد، برادر خشايارشا، آريوبرزن، بود که به عنوان پسر بزرگ داريوش، اما نه برادر تنی خشايارشا و فرزند آتوسا دختر کورش، ادعای سلطنت کرد. شهرب بلخ، محل حکومت آريوبرزن، به حمايت از او دست به شورش زد. از کتبه خشايارشا می دانيم که اين شورش به آرامی سرکوب شد و خشايارشا برادر خود را با بخشيدن حکومت بلخ و سغد و رياست بر نيروی دريايی سلطنتی، به متحدی قابل اطمينان تبديل کرد.از ديگر لشکر کشی های خشايارشا در ابتدای سلطنتش، فتح ايالت «داهه» در شمال رود جيحون (منطقه اوستروشته و و خجند بعدی) و «شهرب مردم کوهنشين» (منطقه شرق بلخ) بود. اين دو منطقه بدون مقاومت زياد تسليم خشايارشا شدند و جای بلخ و سغد را به عنوان شهربهای سرحدی اشغال کردند. اتصال اين دو شهرب به شاهنشاهی هخامنشی و کوچ و اسکان بعضی قبايل صحرانشين به آنها، در تاريخ آينده ايران تاثير مهمی گذاشت که در فصل مربوط به اشکانيان به آن خواهيم پرداخت.

در اين زمان، شهرب غربی مصر نيز دستخوش شورشهای کوچکی شد که در آن، يکی از اشراف محلی ادعای سلطنت کرد. دامنه اين شورش به فلسطين نيز کشيده شد و يهوديان مصر و کنعان برای استقلال بيشتر، به خشايارشا نامه ای حاکی از نافرمانی نوشتند. خشايارشا در راس ارتشی کوچک به مصر رفت و به آسانی شورش را خوابانيد و دوباره مصر را به فرمان خود در آورد. رفتار خشايارشا که حاکی از تعصبات مذهبی او بود، در مصر باعث بوجود آمدن داستانهايی شد که نشاندهنده تفاوتهای خشايارشا با داريوش هستند.

در زمينه خط مشی عمومی حکومت، خشايارشا دنباله رو اصلاحات داريوش بود. نظام اداری داريوش توسط خشايارشا حفظ شد و با شکل گرفتن شهربهای جديد، اين اصول به مناطق جديد راه يافتند. اما در بعضی زمينه ها، نظرات شخصی خشايارشا تفاوت او را با پدرش روشن می کند. ازمهمترين اين تفاوتها، نگاه خشايارشاه به مسئله مذهب و آزادی دينی است. می دانيم که داريوش در کتيبه های خود، باور خود به اهورامزدا و اصول دينی زرتشتی نظير «ارته» را روشن می کند و سلطنت خود را مديون حمايتهای اهورامزدا می داند. اما جنبه خاص سلطنت داريوش در اين است که باوجود باور به اهورامزدا، داريوش هيچگاه سعی در پايه گذاری يک دين دولتی و اجبار مردم به قبول اين دين نداشت.



سکه هخامنشی

از طرفی، خشايارشا در يکی از کتيبه های خود می گويد:«...ودر ميان اين کشورها، جاهايی بودند که در آنها ديوان پرستش می شدند. بعد، به لطف اهورامزدا، من پناهگاه ديوان را نابود کردم و اعلام کردم که ديوان نبايد پرستش شوند. در جايی که قبلا" ديوان پرستش می شدند، من اهورامزدا را پرستش کردم» (خشايارشا، تخت جمشيد، ه.XPh نقل از کنت). اين برای نخستين باراست که يک شاهنشاه هخامنشی، از خراب کردن معابد خدايان ديگر دم می زند و سعی در تحميل مذهب خود به مردم محلی دارد، هرچند که اين مردم (احتمالا" همان کوهنشينان شهرب جديد و اجداد مردم نورستانی در افغانستان امروز)، خود ايرانی بودند و به نوعی دين قبيله ای ايرانی اعتقاد داشتند.

اين عقيده محکم خشايارشا در مصر نيز خود را نشان می دهد، وقتی که خشايارشا، برعکس کمبوجيه و داريوش، از تاجگذاری به سبک مصری و زير حمايت «رع-آمون» خدای مصری شانه خالی می کند، و به جبران آن، کاهنان مصری نام او را برروی کتيبه های خود ذکر نمی کنند! نشان ديگری از باورهای مذهبی خشايارشا در بابل ديده می شود که البته اين بار، دلايل سياسی بر دلايل مذهبی غلبه دارند. در اين حادثه، شخصی در ايالت بابل به نام بعل-شمانی، اعلام استقلال می کند و در دوشهر، کتيبه ها به نام او نوشته می شوند. خشايارشا در حمله ای موفق، شورش را فرو می خواباند و بابل را دوباره به زير حکومت خود در مياورد.اما پيامدهای اين شورش، برای آينده بابل فاجعه آميز هستند. به دستور خشايارشا، مجسمه تمام طلای «بعل-مردوک»، خدای بزرگ بابل، از معبد «اسگيل» در آورده شده و ذوب می شود تا ديگر کسی با دردست گرفتن دستهای مردوک در جشن بهاری، نتواند ادعای سلطنت بابل کند. بسياری از تجار بابلی نيز به شهرهای ديگر تبعيد شدند. سوريه از بابل جدا شده و به صورت شهربی مستقل در آورده می شود، و خود بابل به شهرب آشور می پيوندد. اين پايان کار بابل به عنوان کشوری مستقل است، هرچند که اهميت آن تا مدتی بعد ادامه پيدا می کند، اما سياست خشايارشا در قرار دادن پارس، ماد، و عيلام به عنوان مهمترين شهربهای شاهنشاهی، عملا" از نقش بابل به عنوان مرکز شاهنشاهی تا حد زيادی کم می کند.

جنگهای يونان

در بيشتر تواريخ نوشته شده که اکثرا" بر مبنای روايتهای مورخين يونانی بنا شده اند، از جنگهای ايران با شهر-کشورهای اتحاديه دوريک به رهبری يونان، به عنوان نقطه عطف و مهمترين رويداد سلطنت خشايارشا ياد شده. تاريخ نگاری نو اما اين جنگها را، به مانند جنگهای لشکريان داريوش، برای شاهنشاهی هخامنشی کم اهميت می داند و بزرگنمايی آنها را دليل اهميت آنها برای آتن و ديگر شهرهای اتحاديه، به تاريخ نويسی يونانی نسبت می دهد. حقيقت اينست که مقاومت شهر-کشورهای اتحاديه دوريک در برابر نيروی دريايی شاهنشاهی پارس، گسترش هخامنشيان در اروپا را محدود کرد و يونانيان را به ارباب بی متنازع بخش غربی دريای اژه بدل ساخت. اما بيشتر از محدود شدن تجارت فينیقی ها، متحدين پارس، در شمال دريای مديترانه و اژه، اين جنگها و شکستهای سربازان هخامنشی در آنها، اهميت زيادتری برای شاهنشاهی پارس نداشت.



سربازان هخامنشی در شوش

بطور خلاصه، در حدود سال 473 ق م، يکی از سرداران خشايارشا به نام مردونيه، به تحريک اعضای تبعيدی حکومت آتن به رهبری تميستوکل، از خشايارشا درخواست می کند که به او اجازه فتح بخش اروپايی يونان را بدهد. خشايارشا که علاقه زيادی به جنگ و کشورگشايی نداشته و ترجيح می داده پول خزانه را برای آبادانی و ساخت و ساز به کار ببرد، با بی علاقگی مردونيه را به فرماندهی لشکری منسوب می کند. اين لشکريان بعد از چند زد و خورد کوچک، به قسمت شمالی يونان اروپايی وارد می شوند. در اين منطقه، لشکريان اتحاديه به سرکردگی اسپارتی ها و کورينتی ها، راه ارتش مردونيه را می بندند. تاريخ نويسان يونانی بعد از اين، ادعای می کنند که خشايارشا خودش با لشکری عظيم به کمک مردونيه آمد، اقدامی که در کتيبه های خشايارشا از آن ياد نشده و بعيد است که شخص شاهنشاه برای فتح بخش کوچکی در اروپا، از شوش به يونان لشکر کشی کند. در هر صورت، بعد از پيروزی مردونيه در اين جنگ (ترموپيل)، ارتش او به آتن می رسند و آن را به آتش می کشند، عملی که هرچند برای ايرانی ها بی اهميت بود، اما در اذهان يونانی ها تا زمان اسکندر ماند و يکی از دلايل به آتش کشيده شدن تخت جمشيد شد.

نقطه عطف اين جنگها، شکست سخت نيروی دريايی ايران در خليج سالاميس بود که بخش اساسی آنرا کشتی های فينیقی و قبرسی تشکيل می دادند. نابودی نيروی دريايی ايران برای هميشه قدرت ايران در مديترانه را متوقف کرد و بيشتر از آن، به بازرگانی دريايی فينیقی ها و قبرسی ها صدمه رساند. در يک مقايسه تاريخی، می توان کم شدن نفوذ فينیقی ها در دريای مديترانه، گسسته شدن روابط کارتاژ با فينيقيه، و ترقی کارتاژ بجای فينيقيه به عنوان قدرت اصلی در غرب دريای مديترانه را از بازآمدهای نبرد سالاميس دانست.

خشايارشا در ايران

همانطور که قبلا" گفته شد، خشايارشا شخصا" متمايل به خرج کردن خزانه شاهنشاهی برای ساختن و آباد کردن کشور بود. جدا از کامل کردن کاخ آپادانای داريوش در شوش و گسترش دوباره شوش به عنوان پايتخت اصلی شاهنشاهی، به جای بابل، کتيبه های متعدد بدست آمده از تخت جمشيد، نشاندهنده توجه خشايارشا به اين بنا است.

اولين کاخهای تخت جمشيد و بنای اوليه صفه به دست داريوش پايه گذاری شدند. اما بيشتر تاسيساتی که امروزه به عنوان مهمترين آثار تخت جمشيد شناخته می شوند (دروازه ملل، کاخ صدستون، ديوارهای حفاظتی، کاخ آپادانا، خزانه/حرم شانهنشاهی، و بيشتر تاسيسات زيربنايی)، از آثار خشايارشا هستند. کتيبه های مالی به دست آمده از دژ تخت جمشيد که به خط و زبان عيلامی هستند، نشاندهنده استخدام هنرمندان سنگتراش، نجار، مجسمه ساز، معمار، پارچه باف، جواهر ساز، نقاش، و ديگر هنرمندان از اطراف مملکت هستند و جزئيات پرداختهايی که به آنها انجام گرفته، راهنمای ما در روشن شدن بيشتر تاريخ هخامنشيان است.می توان تصور کرد که ادامه جاده شاهنشاهی که شوش را به سارد پيوند می داد، در زمان خشايارشا انجام گرفته و دسترسی به سرزمنيهای شرقی را آسانتر کرده است. همينطور کتيبه هايی از همدان بدست آمده که ساختن کاخها و ساختمانهای ديگر را در آنجا نشان می دهد.



سربازان هخامنشی در تخت جمشيد

بطور کل، آثار بدست آمده از زمان خشايارشا و روايات باقی مانده از دوران او، نشاندهنده شرايطی آرام در شاهنشاهی پارس و طلوع دورانی نو هستند که در آن، برای اولين بار توازن قدرت از بابل به شوش و پارسه منتقل می شود. خشايارشا به عنوان اولين شاهنشاهی که مصمم به تقويت قدرت مناطق مرکزی مملکت خود بود، می تواند عنوان نخستين وطن پرست ايرانی، به تمام معانی مثبت و منفی آن، را به خود اختصاص بدهد. تعصب مذهبی او و اصرارش بر پرستش و تحميل باورهای خود بر مردم مملکت، مشخص کننده اولين بروز اين سياستها بود که در تاريخ ايران، بارها تکرار خواهد شد.

زندگی خشايارشا بالاخره در نتيجه يک دسيسه در بهار سال 465 ق م، به سر آمد. در اين دسيسه، اردوان، رئيس گارد شاهی به کمک چند تن ديگر، خشايارشا را کشت و پسر دومش اردشير را به تخت سلطنت نشاند. خوشبختانه، اردشير اول، معروف به درازدست، توانست توانايی های خود به عنوان شاهنشاهی مدبر را ثابت کند، اما شرايط به سلطنت رسيدن او و قتل پدرش به دست درباريان، الگوی منفی برای قدرت گرفتن هرچه بيشتر اشراف و اعضای حرم شاهی شد که در آخر، نتايج فاجعه انگيزی برای شاهنشاهی هخامنشی در بر داشت.جسد خشيارشا در مقبره ای در شرق آرامگاه پدرش در نقش رستم، به امانت سپرده شد، هرچند که مانند ديگر پادشاهان هخامنشی، اثری از جسد او به دوران ما نرسيده است.

در مورد اسامی شاهنشاهان هخامنشی

کسانی که با تاريخ نگاری ايران آشنايی دارند، می دانند که در دوران ساسانی و اسلامی، تا اواخر قرن بيستم، اطلاع عمومی در ايران از تاريخ هخامنشيان بسيار محدود بود، به صورتی که در تواريخ ملی نظير «خدای نامه» يا شاهنامه فردوسی، از پادشاهانی هخامنشی اسمی به ميان نمی آيد و در عوض، از شاهان پيشدادی و کيانی به عنوان پادشاهان باستانی ياد می شود. دليل تاريخی اين مسئله را در گفتاری مربوط به تاريخ ملی دنبال خواهيم کرد، اما مسئله مورد نظر، از ياد رفتن نامهای پادشاهان هخامنشی است.

از ميان پادشاهان هخامنشی، نام اردشير (پارسی باستان: ارتخشثره)، در ميان پادشاهان محلی پارس در دوران اشکانی بجا ماند وبه عنوان نام موسس سلسله ساسانی به دوران ما نيز رسيد. اما نام کورش، کمبوجيه، داريوش (داريو-وهئوش در پارسی باستان)، خشايارشا (خشيرشن در پارسی باستان)، در منابع ساسانی و اسلامی به جا نماند. اسم داريوش در فارسی جديد، بازسازی اين اسم است از روی معادل يونانی آن که «داريوس» بوده. در حقيقت، داريو-وهئوش در منابع ايرانی به صورت «دارا» باقی مانده و تنها صورت ايرانی و صحيح آن اينست، نه داريوش.

اسم خشايارشا اما کاملا" اسمی ساختگی است. صورت پارسی باستان آن، خشيرشن (پادشاه مردان درستکار)، در زبان يونانی به صورت عجيب و غير قابل توضيح «زرکسس» باقی مانده که هيچ توضيح زبانشناسی برای آن وجود ندارد. اگر اسم خشايارشا در تاريخ ايران به جا مانده بود و مانند اردشير، به صورت پارسی ميانه به ما می رسيد، ما با اسمی مانند «شارش» روبروی می بوديم. اما صورت خشايارشا بازسازی زمختی است از اين اسم پارسی باستان که متاسفانه به دليل اينکه بعضی «خشايارشا» را به صورت «خشايارشاه» می نويسند (با تصور اينکه قسمت آخر، کلمه شاه است)، در ايران به صورت «خشايار» هم استفاده می شود که کاملا" اشتباه است.

All Images courtsy of University of Alabama, Birmingham



Briant, Pierre. From Cyrus to Alexander: A History of the Persian Empire Eisenbrauns, 2002


Kent, R.G.Old Persian: Grammer, Text, Lexicon American Oriental Society, 1953


Olmstead, Arthur T. History of the Persian Empire. The University of Chicago Press, Chicago, 1970

(http://home.btconnect.com/CAIS/History/brief_history_of_persian_empire.htm)


(http://campus.northpark.edu/history/WebChron/MiddleEast/Persia.html)


Wikipedia History of Persia (http://en2.wikipedia.org/wiki/History_of
_Persia
)