پيشگفتار
سلطنت هخامنشی، پس از دوران کورش، داريوش، و خشايارشا، مانند همه قدرتهای تاريخ، به ورطه انحطاط و ضعف افتاد. داستان قدرت در تاريخ هخامنشی با بيشتر سلسله های سلطنتی تاريخ مطابفت می کند. حاکمی فاتح، پايه گذار سلطنتی می شود که به دست پادشاهی مدبر تبديل به حکومتی مستحکم می گردد. پادشاهان بعدی به نوبت سعی در حفظ و گسترش اين قدرت می کنند، اما لامحاله، انحطاط قدرت بر همه جنبه ها غلبه می کند و در آخر منجر به سقوط اين قدرت می گردد. حکومت داريوش دوم و اردشير دوم هخامنشی، نماينده اين بخش آخر از تاريخ شاهنشاهی ايرانيان است.
سلطنت داريوش دوم
پس از مرگ اردشير دراز دست در اواخر سال 424 پ م، پسر بزرگ او، خشايارشا دوم، به تخت سلطنت تکيه زد. از تاريخ اين پادشاه چيز زيادی نمی دانيم، چون او تنها 45 روز پادشاهی کرد و به دست درباريان کشته شد (ديودوريوس حکومت او را دوماه می داند). پسر ديگر اردشير، احتمالا" از يک کنيز، که در منابع يونانی از او به نام سکنديانوس ياد شده (شکندیان؟)، از طرف درباريان به سلطنت برگزيده شد. نام اين پادشاه سغديانوس هم ذکر شده که احتمال دارد لقب او بوده باشد (شايد شسب سغد بوده؟). اين پادشاه فاقد هرگونه محبوبيت يا حمايت درباريان بود و تنها يکی از خواجه های دربار به نام فرناک و منوش، پسر آرتا، شسب بابل، از پشتيبانان او محسوب می شدند.
سکنديانوس برای کم کردن مخالفان خود، نامه ای به برادرش وهوکا (اوخوس در منابع يونانی)، شسب هيرکانی (گرگان) فرستاد و از او دعوت کرد که به شوش بيايد و برتخت سلطنت بنشيند. وهوکا اما از خطری که انجام اين کار برايش در برداشت با خبر بود و به جای رفتن به شوش، با سپاهی برعليه برادرش شورش کرد. سکنديانوس بعد از شش ماه و نيم سلطنت، به وهوکا تسليم شد، ولی پادشاه جديد برادرش را بلافاصله اعدام کرد.
سلطنت وهوکا، که بعد از تاجگذاری در پاسارگاد نام سلطنتی داريوش دوم را برای خود انتخاب کرد، با خونريزی و کشتن تمام مدعيان سلطنت، از جمله برادران و پسر عموهايش شروع شد. سلطنت اين پادشاه، شروع دوره 65 ساله خونريزی و هرج و مرج در سراسر شاهنشاهی هخامنشی بود. بعد از استقرار حکومت خود در ايران، داريوش دوم با شورشهای مختلفی در سراسر شاهنشاهی، بخصوص در آسيای صغير روبرو شد. در ضمن اين شورشها، شسبهای ايرانی به نوبت با نزديک شدن به آتن، اسپارت، قبرس، و ديگر قدرتهای محلی، برعليه داريوش دوم قيام می کردند. سیاست داريوش مانند سياست اردشير درازدست و خشايارشا در انداختن تفرقه در ميان يونانيان و بازداشتن آنها از دخالت در امور ايران خلاصه می شد. از طرفی، شسبهای شاهنشاهی نظير چهرفر و فر-بازو، کم کم خود را با اسپارت و اتحاديه جنگی تحت نظارت اين شهر-کشور نزديک می کردند و بعضی از آنها عملا" استقلال قابل توجهی برای خود کسب کرده بودند.
از تاريخ شرق شاهنشاهی در اين زمان اطلاعات زيادی در دست نداريم. صنعت ضرب سکه محلی هنوز به نواحی شرق ايران نفوذ نکرده بود و واحد پول مورد مصرف، همان دريک هخامنشی ضرب در شوش بود که ما را از شناختن تاريخ محلی محروم می کند. تواريخ بعدی اين ناحيه نشانگر اين هستند که از حدود اواسط دوران هخامنشی، طوايف نيمه کوچ نشين اين منطقه کم کم بيشتر به طرف جنوب و غرب حرکت می کردند و در مرزهای شمالی ايالات پارت و بلخ ساکن می شدند. سغدستان در اين زمان از خودمختاری خاصی بهره مند بود که احتمالا" در بوجود آمدن قدرتهای محلی که در زمان حمله اسکندر، با فاتح مقدونی به مبارزه برخواستند، تاثير گزار بوده. نواحی جنوبی تر نظير پارت و زرنک به نظر ميايد که هنوز به شاهنشاه وفادار مانده بودند و يا به دليل اداره آنها از طرف نزديکان شخص شاهنشاه، در وضعيت سياسی با ثبات تری به سر می بردند.
مهمترين واقعه سلطنت داريوش دوم از شورش کوچکی در مصر شروع شد. در حدود سال 410 پ م، به دليل نامشخصی، مصريان معبد مقدس يهوديان مقيم در شهر الفانتين را خراب کردند. اين يهوديان که از وفادارترين رعايای ايرانيان بودند و وظيفه حفاظت بخشی از مصر به عهده آنها بود، به حاکم محلی ايرانی در منطقه شکايت کردند، اما به جای گرفتن جواب با خشونت مواجه شدند. ادامه اين شکايت و رسيدن آن به گوش شسب مصر، آرشام، باعث بوجود آمدن ناآرامی هايی از طرف مصريان و نارضايتی آنها از حکومت ايرانيان شد. فرمانده شورشيان مصر در اين زمان، شخصی بود به نام آمرتائوس اهل سائيس. شورشيان آمرتائوس تا 402 پ م، بيشتر مصر سفلی را به زير نفوذ خود درآوردند. در اين زمان، لشکر ايران هنوز بيشتر مصر عليا و پادگان الفانتين را تحت اختيار داشت. آخرين اخبار ما از وجود ايرانيان در مصر به حدود 400 ق م باز می گردد و در اين تاريخ، آمارتائوس احتمالا" تمام مصر را تسخير کرده و يهوديان الفانتين را با بقيه جمعيت مخلوط کرد.
بدين ترتيب، برطبق تاريخ نويسی مصری، داريوش دوم آخرين فرعون سلسله 27 بود، و آمارتئوس اولين و آخرين فرعون سلسله 28. بازگرداندن قدرت ايران در مصر تا حدود 60 سال بعد، زير حکومت اردشير سوم، ممکن نشد، و در اين ضمن، مصر با حکومت سه سلسله مواجه شد.
سلطنت اردشير دوم
داريوش دوم در فروردين سال 404 پ م در بابل در گذشت. جانشين او، پسر بزرگش آرشام بود که در همين سال در پاسارگاد به نام اردشير دوم به تخت سلطنت هخامنشی تکيه زد. حتی قبل از تاجگذاری نيز سلطنت اردشير از طرف برادرش، کورش کوچک، تحت تهديد بود.
کورش کوچک، برادر کوچک اردشير دوم و فرزند دوم داريوش دوم و ملکه پریداد، حدود 4 سال قبل از فوت پدرش به سمت حاکم کل آسيای صغير گماشته شده بود. در اواخر سال 405 پ م، کورش از بيماری پدرش باخبر شد و با حمايت سرداران ايرانی و متحدان يونانی اسپارتی خود، به ظاهر برای آرام کردن شورشيان سوریه، با سپاهی متشکل از سربازان مزدور يونانی و سپاهيان آسيای صغير به طرف بابل حرکت کرد. به هنگام تاجگذاری اردشير دوم، کورش صغير در نزديکی بابل بود و بلافاصله ادعای خود را به تخت سلطنت اعلام کرد. ادعای کورش برمبنای اين مسئله بنا شده بود که او اولين فرزند داريوش دوم بعد از ارتقای او به مقام سلطنت بوده، اما اردشير در زمان حکومت داريوش بر شهرب هيرکانی بدنيا آمده است.
تاريخ نويسان يونانی واقعه شورش کورش کوچک، از علاقه بی حد و حصر ملکه پريداد به کورش ياد می کنند و ادعا می کنند که ملکه در داخل دربار پسرش اردشير، برای موفقيت کورش تلاش می کرد. اردشير در ابتدا با وعده گفتگو سعی در آرام کردن برادر جوانش داشت و بعد از شکست اين برنامه، سعی کرد که با استفاده از نيروهای محلی، جلوی پيشرفت کورش را بگيرد. اما در پايان، سپاهيان اردشير به فرماندهی تيش-فرنه و گوبرياس، در نزديکی روستای کنيکسا در بابل و در تاريخ 3 سپتامبر 401 پ م، با ارتش کورش کوچک برخورد کردند. در طی اين جنگ، کورش کوچک با وجود برتری نظامی، شکست خورد و کشته شد. خبر اين واقعه به زودی به دربار ايران در شوش رسيد و ملکه پريداد را بسيار آشفته کرد. داستان توطئه های ملکه برای گرفتن انتقام پسرش و کشتن چهرفر در بسياری از منابع نيمه داستانی يونانی با جزئيات زياد ذکر شده است.
پيامدهای مستقيم اين جنگ، ترس اتحاديه يونانی به رهبری اسپارت از عمليات انتقام جويانه شاهنشاهی ايران بود، هرچند که اردشير به نظر نمی آمد که به فکر اين انتقام جويی باشد. جنگهای مختلفی که در آسيای صغير بعد از اين جنگ پيش آمد به استقلال هرچه بيشتر اين منطقه کمک کرد. پايه های سلطنتهای مختلف موروثی در اين منطقه مانند سلطنت پونت و فريگيه که پادشاهانی ايرانی نژاد داشتند و بعدها در تاريخ پيشرفتهای رومی ها در آسيای صغير نقش بزرگی را ايفا کردند، احتمالا" در اين زمان ريخته شد.
بقيه سلطنت اردشير نيز کمابيش به آرام کردن شورشهای مختلف گذشت. به جز استقلال مصر که ذکرش در بالا گذشت، شورشهای عمومی شسبها در گوشه و کنار مملکت، به ضعيف شدن هرچه تمامتر حکومت مرکزی و از هم پاشيدن قدرت هخامنشيان منجر شد. اردشير دوم بيشتر به مسائل داخلی دربار و دين علاقه داشت و با وجود دوران طولانی سلطنت خود (45 سال)، هيچگاه به مسائلی که باعث شده بود اجدادش به عنوان پادشاهانی پرقدرت و محبوب بتوانند به شاهنشاهی پهناورهخامنشی حکومت کنند، توجه زيادی نکرد. برعکس سياستهای دربار داريوش بزرگ و خشايارشا که به پيدا کردن متحدان محلی در کشورهای تحت سلطه، برقراری قانون مرکزی، توجه به آزادی عقيده، و کمک به رشد اقتصاد محلی بنا شده بود، اردشير دوم و پدرش داريوش دوم، تنها سعی به حفظ حکومت خود از طريق القای قدرت نظامی داشتند. برای مثال، يکی از دلايل نارضايتی مصری ها، خراجهای سنگينی بود که به صورت پول نقره از اين کشور به دربار هخامنشی منتقل می شد و از اين طريق، به دليل نبودن وجه معامله اين مانند نقره، اقتصاد تجارتی مصر به شدت تضعيف می شد.
بالاخره بعد از 45 سال حکومت بدون شکوه و آخرين حرکت عجولانه و بی تدبير خود در کشتن فرزند ارشدش داريوش، اردشير دوم در سال 359 پ م درگذشت و سلطنت را برای پسر سوم خود وهوکا برجاگذاشت. نام اردشير در تاريخ هخامنشی به عنوان پادشاهی بی تدبير، اما آرام و کم خشونت و به شدت پرهيزگار، به جای ماند و سلطنت پر هرج و مرج او نقطه اوج دوره سقوط اولين امپراتوری بزرگ تاريخ بود.
اجتماع، دين و هنر در دوران هرج و مرج
برخلاف اجداد خود، داريوش دوم و اردشير دوم پايه گذار آثار معماری بزرگی نبودند. از دوران اردشير دوم، تنها مقبره او در دامنه کوه رحمت در بالای صفه تخت جمشيد را به يادگار داريم. کتيبه های طولانی داريوش بزرگ و خشايارشا در دوران جانشينانشان تبديل به نسخه برداری های ناشيانه ای شده بودند که اکثرا" غلطهای املايی و دستوری مشخصی را دارند (هرچند که اين غلطها ممکن است نشانه ای از نخستين مراحل تحول پارسی باستان به پارسی ميانه باشند، نظير حذف صورتهای مختلف دستوری و استفاده از پايانه های اسمی برای نشاندادن حالت).
از طرفی، باورهای مشخص دينی که در کتيبه «دئو» خشايارشا برای اولين بار حضور خود را اعلام می کنند، در دوره طولانی سلطنت اردشير، کاملا" به نمايش درميايند. اردشيردوم برای اولين بار در کتيبه خود از اهورامزدا کمک می خواهد، اما کمک ميترا و آناهيتا را نيز طلب می کند. مسئله باورهای دينی هخامنشيان و اينکه برخلاف تصور اکثريت، آنها زرتشتی نبودند، در اينجا اهميت خاصی پيدا می کند.
بسياری از دانشمندان اشاره کرده اند که ذکر اهورامزدا در کتيبه های داريوش و خشايارشا، نشانه زرتشتی بودن آنها نيست، چون اهورامزدا به عنوان يکی از خدايان بزرگ و محافظ «راستی»، در دوران پيش از زرتشت نيز در باورهای ايرانی حضور قابل توجهی داشته است. از طرف ديگر، ذکر ميترا و آناهيتا در کتيبه های اردشير دوم، نشانه مشخصی از باورهای غير زرتشتی اوست و به گفته بسياری از صاحبنظران، نشانه ای از اولين مراحل آلوده شدن باورهای زرتشتی با عقايد «ديويسنی» مغان مادی.
به نظر من، مسئله زرتشتی نبودن داريوش و خشايارشا، يا حداقل باور آنها به نوعی از آموزه های زرتشت که از نواحی شرقی ايران سرچشمه می گرفت، مسئله ايست که اثباتش دلايل زيادی نياز دارد که در حال حاضر مورد دسترس ما نيست. هرچند که وجود اهورامزدا و اهميت او در باورهای قبل از زرتشتی ثابت شده است، اما ذکر اهورامزدا به عنوان تنها خدای پشتيبان داريوش و خشايارشا، وبعد مقابله عوامل راستی و دروغ (رته ودروج) در اين کتيبه ها، نشانه های مشخصی زرتشتی هستند. به علاوه، شاهنشاهی ساسانی که از همين منطقه مرکزی هخامنشيان برخاست، شاهنشاهی ای مشخصا" زرتشتی بود و می توان تصور کرد که در دوران شاهنشاهان اشکانی که اکثرا" بطور قطع زرتشتی نبوده اند، شهرب پارس و حکام محلی آن، جانشينان هخامنشيان، نگهبانان دين زرتشت بوده اند. اما مسئله باورهای اردشير دوم و اهميت ميترا و آناهيتا در دوران او، می تواند هم تحت تاثير بازپيدايی باورهای چند خدايی مغان مادی باشد و هم نشانه ای از چندملیتی شدن شاهنشاهی هخامنشی و نفوذ باورهای مختلف در دربار هخامنشی که اکثرا" بر اصول اديان چند خدايی بنا شده بودند.
در مورد وضعيت مردم در اين دوران مدارک زيادی به دست ما نرسيده است. بی نظمی در تاريخ گذاری کتيبه های مالی بابلی و تضعيف اين استان به عنوان قلب مالی شاهنشاهی، نشانه مشخصی است از بهم ريختگی اقتصاد در دولت هخامنشی و از بين رفتن شکوه و قدرت سابق آن. به همين طريق، يکی از شورشهای محلی می تواند راهگشايی باشد برای فهميدن اثرات اين انحطاط در ميان مردم.
يکی از جنبه های مهم سياستهای هخامنشی، استقرار موفقيت آميز نظام چند مليتی در مملکت و برقراری صلح و دوستی در بين قبايل و مردم با زبانها و باورهای مختلف بود. مسئله ای که در تاريخ اين شاهنشاهی نظر ما را به خود جلب می کند و آنرا از امپراتوری هايی نظير روم و چين جدا می کند، نبود اختلافهای داخلی از طرف نظامهای جدايی طلب است. اما در پايان حکومت اردشير دوم، منابع يونانی (يوستينوس)، به ما در مورد شورش قبيله کادوسی گزارش می دهند. کادوسی ها قبلا" مانند بقيه قبايل ايران، در کل جامعه استحاله شده بودند و هيچگاه آغاز کننده مشکلات اين چنينی نبودند. اين شورش می تواند نمونه ای از نارضايتی عمومی از حکومت هخامنشی و بروز احساس کمبود و ظلم در ميان مردم باشد. بدون شک، ادامه اين نارضايتی ها به تضعيف هرچه بيشتر شاهنشاهی قبلا" شکوهمند هخامنشی کمک بسياری کرد و آنرا برای ضربه نهايی که منجر به نابودی آن شد، آماده نمود.
برای مطالعه بيشتر
بريان، پير. تاريخ امپراتوری هخامنشی از کورش تا اسکندر. ترجمه مهدی سمسار، تهران، زرياب
دندمايوف (کذا.)، محمد. تاريخ سياسی هخامنشيان. ترجمه خشايار، تهران، کارنگ، 1381
ويسهوفر، يوزف. ايران باستان (از 550 پيش از ميلاد تا 650 بعد از ميلاد). ترجمه مرتضی ثاقب فر، تهران، ققنوس
Brown, Stuart C. “Media In Achaemenid Period” in Achaemenid History IV: Centre and Periphery, edited by Heleen Sancisi-Weerdenburg and Amélie Kuhrt, Nederlads Instutuut voor Het Nabije Oosten, Leiden, 1990
Herrenschmidt, Clarisse. “Nugae Antico-Persianea” in Achaemenid History IV: Centre and Periphery, edited by Heleen Sancisi-Weerdenburg and Amélie Kuhrt, Nederlads Instutuut voor Het Nabije Oosten, Leiden, 1990
Lyonnet, Bertille. “Les Rapport Entre L’Asie Central et L’Empire Achéménide d’Après les Données de Archéologie” in Achaemenid History IV: Centre and Periphery, edited by Heleen Sancisi-Weerdenburg and Amélie Kuhrt, Nederlads Instutuut voor Het Nabije Oosten, Leiden, 1990
Stolper, Matthew W. Entrepreneurs and Empire. Nederlads Historisch-Archaeologisch Instituut te Istanbul, 1985
