داريوش سوم و حمله اسکندر
پيشگفتار
قتل اردشير سوم به دست بگوا، خواجه سرای حرم سلطنتی، و ناآرامی هایی که در اثر اين دسيسه بوجود آمد، باعث از دست رفتن بيشتر دستاوردهای اين پادشاه شد. نظم و ترتيب نسبی که سلطنت آهنين اردشير در شاهنشاهی بوجود آورده بود، جای خود را به سردرگمی و رقابت در ميان اشراف برای بدست آوردن قدرت بيشتر داد. در اين ميان، بگوا، پس از گماشتن آرش پسر اردشير به سلطنت و بعد مسموم کردن او، داريوش سوم را به سلطنت برداشت. اين پادشاهی است که سرنوشت برايش مقام آخرين شاهنشاه هخامنشی را در نظر گرفته بود.
سلطنت داريوش سوم
پس از مسموم شدن آرش، پسر اردشير سوم، به دست بگوا، تنها شخص باقی مانده برای اشغال مقام سلطنت، داريوش سوم معروف به کدمن بود (در منابع مختلف، اسم واقعی اين پادشاه به صورتهای مختلف ضبط شده، اما احتمالا" نام او آريااسپ بوده). انتخاب داريوش، که نتيجه داريوش دوم بود، نشاندهنده گسترش قتل عام خانواده سلطنتی از طرف اردشير سوم است که عملا" تنها يکی از منسوبين دوردست خانواده سلطنتی را برای اشغال اين مقام باقی گذاشته بود. در همان سال انتخاب به سلطنت (336 پ م)، بگوا سعی کرد که داريوش را نيز مسموم کند و خود را به عنوان شاهنشاه جديد معرفی کند، اما داريوش که از دسيسه های بگوا باخبر بود، او را وادار کرد که سمی را که خود تهيه کرده بود، بنوشد و به اين ترتيب، خطر بگوا از ميان رفت.
از داريوش سوم برای اولين بار در شرح جنگهای اردشير سوم برعليه کادوسيان نام رفته است که در اين جنگ، داريوش فرمانده لشکر اردشير بود. اين می تواند نشاندهنده قابليتهای نظامی داريوش باشد که متاسفانه در هنگام حمله اسکندر، اثر زيادی از آنها مشاهده نمی کنيم. اولين اقدام سلطنتی داريوش نيز خواباندن شورشی نو در مصر بود که آن کشور را در دوران سلطنت داريوش آرام نگه داشت. اما به هر حال، در دوران داريوش، موازنه قدرت در مديترانه در حال تغيير بود.
نتيجه تضعيف فينیقيه به دست ايرانيان و انحطاط قدرت يونانی در اژه و مديترانه، رشد سريع دولت نوپای کارتاژ در اين منطقه بود که قدرت ايران را در تجارت دريای مديترانه به شدت تهديد می کرد. از طرف ديگر، دولت نوپای ديگری در شمال يونان، سلطنت مقدونيه، خطری جدی برای ايران محسوب می شد. اما اهميت اين خطر از سوی درباريان ايران که به دسيسه های خود سرگرم بودند، ناديده گرفته شد، اقدامی که نتايج نابود کننده ای برای شاهنشاهی هخامنشی دربرداشت.
مقدونيه و اتحاد يونان
فيليپ دوم در سال 360 پ م به سلطنت مقدونيه، کشوری در شمال يونان، رسيد. مردم مقدونيه جزو آخرين موج مهاجرت قبايل کوچ نشين به شبه جزيره بالکان بودند که جديدا در اين منطقه ساکن شده و دست به تشکيل دولت قدرتمندی برمبنای اصول نظامی زده بودند. با به سلطنت رسيد فيليپ، تلاشهای دولت مقدونی برای فتح کشورهای اطراف و گسترش قدرت مقدونيه شديدتر شد. يکی از اولين اقدامات فيليپ، فتح واشغال «تراکيه»، شمالی ترين منطقه يونان بود که شهر-کشورهای يونانی را متوجه وجود قدرت مقدونی کرد. مقدونيه دارای تمام امکانات برای بوجود آوردن يک قدرت نظامی قوی، از نظر جمعيت و هم از نظر منابع اوليه نظير آهن وچوب برای تهيه اسلحه، بود و گسترش قدرت آن، بخصوص در حالی که شهر-کشورهای يونان درگير مشکلات بی سابقه اقتصادی و اجتماعی بودند، به نظر غير قابل توقف می آمد.
فيليپ و مقدونيه هايی های يونانی شده دربارش ادعا می کردند که مقدونيه تنها قدرت محافظ فرهنگ يونان و آزادی های سياسی و اقتصادی شهر-کشورهای آن در برابر تهديد شاهنشاهی هخامنشی است. سياست فيليپ در اين زمينه، مبتنی بود بر تشويق شهر-کشورهای يونانی برای بوجود آوردن يک اتحاد نظامی برعليه ايران، تحت نام «تنبيه» کردن ايرانيان برای حمله به يونان، 150 سال قبل از دوران فيليپ! اين سياست از طرف قشر کوچکی از سياستمداران يونانی، بخصوص ايسوکراتس، رئيس حزب اتحاد آتن، حمايت می شد، اما اکثريت مردم يونان، و سياستمدارانی مانند دموستن، ترجيح می دادند که شهر-کشورهای يونانی استقلال خود را حفظ کنند. دموستن و سياستمداران مانند او، خطر مقدونيه را برای استقلال يونان بيشتر از خطر ايران می دانستند که به هرحال، سالها بود به حمله بزرگی برعليه يونان دست نزده بود. اما ابراز چنين عقايدی برای دموستن اين نتيجه را داشت که از طرف حزب اتحاد متهم به اين شد که از دولت ايران رشوه دريافت کرده است!
در سالهای پايانی دهه 340 پ م، فيليپ حاکم بلامنازع شمال يونان محسوب می شد و فتح شهرب ايرانی تراکيه از طرف او، به هرچه بدتر شدن روابط مقدونيه با ايران کمک می کرد. از طرفی، جنگی داخلی ميان قوای آتن و بئوتيا از يکطرف و نيروهای متحد آرگوس و مسينا، بهانه لازم را به فيليپ برای داخل شدن به کشمکشهای داخلی يونان داد. در سال 338 پ م، در جنگ خائرونيا، قوای مقدونی نيروهای متحد آتن را شکست دادند و عملا" بر استقلال يونان پايان نهادند. سال بعد، به حکم فيليپ، تمام شهر-کشورهای يونان، بجز اسپارت که از اين کار سرباز زد، نماينده ای به کنفرانس شهر کورينث فرستادند که در آن، «استقلال» يونان زير «حمايت» مقدونيه تضمين می شد. اردوهای مقدونی نزديک همه شهرهای مهم يونان برپا شدند و عملا" آزادی سياسی شهر-کشورهای يونانی که در دوران قدرت شاهنشاهی هخامنشی، پايدار مانده بود، به دست فيلپ مقدونی به پايان رسيد.
در سال 337 پ م، فيليپ قوای کوچکی از سربازان مقدونی را به آسيای صغير فرستاد و اين قوا از طرف بيشتر شهر-کشورهای يونانی آسيای صغير مورد استقبال قرار گرفتند. همانطور که قبلا" ذکر شد، پيکسوداروس، شسب کاريه، حتی به فيليپ قول ازدواج دختر خود با پسر دوم فيليپ را داد، عملی که اسکندر، فرزند ارشد فيليپ را بسيار نگران کرد. سال بعد، در 336 پ م، فيليپ طی يک توطئه، کشته شد. اسکندر، فرزند و جانشين او، موقعيت را برای ادامه عمليات پدرش مناسب ندانست و قوای مقدونی را به مقدونيه فراخواند، مسئله ای که به دربار رو به انحطاط هخامنشی، فرصتی دوساله برای جمع کردن قدرت داد. اما کشمکشهای درونی اين دربار، آنرا از استفاده از اين موقعيت بازداشت؛ به نظر می آمد که درباريان و بزرگان ايران، بيشتر به دسيسه های درونی دربار علاقه داشتند تا توجه به خطراتی که کشور را تهديد می کرد.
حمله اسکندر
جزئیات حمله اسکندر به ايران طی 2300 سال گذشته، بارها و بارها از طرف مورخين، متخصصين استراتژی و ديگر صاحبنظران تحت بررسی قرار گرفته. منبع همه اين بررسی ها، نوشته های مورخين يونانی نظير آريانوس بوده و از ديدگاه ايرانی اين جنگها اثری در دست نداريم. تعداد کمی از اسناد ستاره شناسی بابلی که در اين عصر نوشته شده اند، اشاراتی به جريانات روز دارند که به دليل عدم اطمينان از تاريخ نوشته شدنشان، نمی توانيم از آنها استفاده زيادی بکنيم. تحقيقات در زمينه اين حمله، تنها توانسته به ما اين امکان را بدهد که با ديد صحيحتری به گزارشهای باستانی در مورد تعداد سربازان مقدونی و ايرانی در اين جنگها نگاه کنيم و برای مثال، با توجه به وسعت ميدان جنگ، بفهميم که وقتی آريان خبر از تعداد 200 هزار نفر از سربازان ايرانی می دهد، اين تعداد در واقع در حدود 20 هزار نفر يا کمتر بوده اند.
نکته قابل توجه ديگر، برنامه ريزی دقيق اسکندر برای حمله به ايران بود. جدا از اينکه دولت مقدونی، نيم قرن سرمايه و وقت را صرف تعليم دادن بهترين و مجهزترين سربازان زمان خود کرده بود، ارتش مقدونی از جهات فرهنگی و سياسی نيز کاملترين لشکر زمان خود محسوب می شد. همراه سربازان مقدونی، مورخينی برای نوشتن تاريخ جنگها از ديد مقدونیان وجود داشتند. همچنين، جغرافی دانان و زمين شناسان برای نقشه برداری سرزمينهای فتح شده و آماده کردن آنها برای بوجود آوردن مهاجرنشينهای يونانی همراه اين لشکر بودند. بطور خلاصه، می توان يکی از دلايل اصلی حمله اسکندر را از ديدگاه اجتماعی-اقتصادی، افزايش جمعيت يونان و احتياج آن به مهاجرت به سرزمينهای جديد دانست.
اسکندر در بهار سال 334 پ م، ارتش خود را از مقدونيه به آسيای صغير وارد کرد و به شاهنشاهی ايران اعلام جنگ داد. دليل ارائه شده برای اين جنگ، انتقام حملات خشايارشا به يونان، 150 سال قبل از زمان اسکندر بود. ارتش مقدونی، به جز برخورداری از سربازانی کارکشته و بسيار مسلح، دارای ماشينهای جنگی، قلعه کوب، آتش انداز، و فلاخن بود. ارتش ايران، به فرماندهی شسبهای آسيای ميانه، خيال جنگ با اسکندر در دشت باز را داشتند، اما ممنون، فرمانده مزدوران يونانی در لشکر ايران، به آنها توصيه کرد که سعی کنند از طريق کوهها و دره ها، لشکريان اسکندر را جدا کنند و جنگ را به آنسوی تنگه بسفور و به خاک اروپا ببرند. اما شسبها به سرکردگی آرشيد، شسب فرگيه، که از قدرت سپاه ايران اطمينان کامل داشتند، به داريوش سوم قول پيروزی دادند و در سال 334 پ م، در کنار رود گرانيکوس، نزديک دريای مرمره، با لشکريان اسکندر روبرو شدند. در ابتدا، سپاه ايران با وجود کمتر بودن تعداد سربازانش، موفق به عقب راندن اسکندر شد و حتی سپيثره دات، شسب ايونی و ليديه، موفق شد با نيزه خود زخمی به اسکندر وارد کند. اما عقب نشينی بی موقع سپاه ايران، باعث پيشروی سواره نظام مقدونيه شد و در آخر، مقدونی ها اولين پيروزی خود را به دست آوردند. شسبها مجبور به فرار از غرب آسيای صغير شدند و ممنون و يونانيان همراهش، به قلعه ميلوتوس پناه بردند.
بعد از اين پيروزی، استراتژی کلی اسکندر بر اين قرار گرفت که از جنگ دريايی با ايران، که تعداد بيشتری کشتی در اختيار داشت، پرهيز کند. فينيقيه که تنها متحد ايران در اين زمان به شمار می آمد، تمام نيروی دريايی خود را در اختيار داريوش گذاشته بود، اما اسکندر تنها در فکر تسخير شهرهای ساحلی بود. سارد به دست حاکمش تسليم اسکندر شد و ممنون مجبور شد که از ميلتوس نيز بگريزد و آنرا به اسکندر واگذار کند و خود برای تهديد کردن پشت سر اسکندر، برای فتح لسبوس و خيوس حرکت کند. اين عمليات که بالقوه می توانست نتايج فلاکت باری برای اسکندر دربر داشته باشد، به دليل مرگ نابهنگام ممنون ناتمام ماند. داريوش سوم فرماندهی لشکر را به فر-بازو واگذار کرد و اسکندر به طرف سيليسيه حرکت کرد. نقشه داريوش روبرو شدن با اسکندر در سيليسيه بود، اما اين نقشه به دليل دير رسيدن داريوش به منطقه، ناتمام ماند. اسکندر با فتح سيليسيه، عملا حاکم بلامنازع آسيای صغير محسوب می شد.
لشکر ايران، به فرماندهی شخص داريوش و علی رغم مخالفت فرماندهان ديگر، در شهر کوچک ايسوس، در آبان ماه سال 333 پ م با لشکر اسکندر روبرو شد. نتيج مفتضحانه اين جنگ در تواريخ بارها ذکر شده. فرماندهی ناشيانه داريوش و غرور و اطمينان او به برتری قوای ايران، باعث پيروزی بی چون و چرای اسکندر شد. داريوش از صحنه جنگ فرار کرد، اما اسکندر تصميم گرفت او را دنبال نکند. بعد از جنگ، قسمتی از حرمسرای داريوش به همراه سه دختر اردشير سوم و خانواده ممنون، به دست اسکندر افتادند و حاکم دمشق خزانه اين شهر را تسليم اسکندر که عازم فينيقيه بود، کرد. هرچند که سوريه و بيشتر فينقيه به راحتی به اشغال اسکندر درآمدند، اما شهر صور به سختی با اسکندر مبارزه کرد و هفت ماه زير محاصره دوام آورد. در آخر، در تيرماه 332 پ م، اسکندر به صور دستيافت و آن شهر باستانی را کاملا" خراب کرد و بيشتر ساکنان آنرا کشت و يا به بردگی فروخت.
در اين زمان، يکی از فرماندهان داريوش، درصدد تسخير دوباره آسيای صغير و قطع کردن رابطه اسکندر با مقدونيه برآمد، عملی که می توانست برای اسکندر بسيار خطرناک باشد. اما لشکريان مقدونی در کاپادوکيه و فريگيه موفق به شکست دادن فرمانده ايرانی شدند. داريوش سوم اعلام کرد که حاضر است تمام سرزمنيهای غرب فرات و مبلغ 10000 تالنت نقره برای آزادی خانواده اش، به اسکندر بدهد. اما اسکندر اصرار داشت که داريوش شخصا به حضور او بيايد و او را به عنوان «شاه آسيا» قبول کند!
حمله بعدی اسکندر به مصر بود که سرراه آن، منطقه سوق الجيشی غزه را نيز اشغال کرد. مصر در سال 331 به دست اسکندر افتاد و او در دلتای رود نيل، شهر اسکندريه را پايه گذاری کرد. بعد از فتح مصر، اسکندر دوباره به طرف سوريه به راه افتاد و در مهرماه سال 331، در نزديکی دهکده گوگملا، نزديک موصل امروز، با لشکر عظيمی که از سوی داريوش جمع آوری شده بود، روبرو شد. نتيجه اين جنگ نيز به نفع اسکندر بود و داريوش بعد از آن، به طرف داخل ايران فرار کرد. لشکريان اسکندر به طرف جنوب ميانرودان متوجه شدند و شهرهای بابل و شوش را تسخير کردند و خزانه های گرانقيمت آنها را نصيب اسکندر کردند. در بابل، شسب شهر به استقبال اسکندر آمد و جشن بزرگی برای خوشامدگويی او ترتيب ديد. اسکندر نيز برای خدای مردوک قربانی کرد و رسما" عنوان شاه بابل را دريافت کرد.
در اوايل سال 330 پ م، اسکندر از عيلام به سوی پارس حرکت کرد واستانی را که مرکز شاهنشاهی هخامنشيان بود به تسخير خود درآورد. داستانهای قديمی به ما می گويند که در ارديبهشت ماه سال 330 پ م، اسکندر در حال مستی دستور سوزاندن مجموعه قصرهای پارسه (تخت جمشيد/پرسپوليس) را داد. دلايل اين امر سالهاست که محققين را به سوال واداشته. بعضی از مورخين دليل اين جنايت را انتقام اسکندر بخاطر سوزاندن اکروپوليس آتن از سوی خشايارشا می دانند و بعضی ديگر، نتيجه مستی اسکندر. اما با توجه به علاقه اسکندر به باقی ماندن تاريخ به صورتی که او ميل داشته و اصرار او به نوشتن تاريخ جنگهايش به دست مورخين دربار مقدونی، می توان تصور کرد که يکی از دلايل اصلی اسکندر برای سوزاندن پارسه (بخصوص خزانه آن که حاوی تعداد بسيار زيادی از مدارک دولتی، اقتصادی، و تاريخی عصر هخامنشی بود) اطمينان از باقی ماندن تاريخ فقط به صورتی که اسکندر خواهان آن بوده، است.
در همين زمان، داريوش سوم که به شسب بلخ، بشو (؟) پناهنده شده بود، به دست درباريان خود کشته شد. بشو خود را با عنوان اردشير چهارم، شاهنشاه اعلام کرد و به مقابله با اسکندر شتافت. بلخ در سال 229 پ م فتح شد و بشو نيز دستگير و به طرز وحشيانه ای کشته شد. فتوحات اسکندر در آسيای ميانه، حتی به اعتراف مورخين يونانی و رومی، به شدت خشونت بار و همراه با نابودی شهرهای مختلف و کشتن هزاران تن از مردمان غير نظامی و بی گناه بود. درواقع، هدف اسکندر خالی کردن نواحی مختلف از سکنه بود تا بتواند مهاجرين يونانی را بجای آنها منتقل کند. اوليل مهاجرين يونانی، سربازان مقدونی و يونانی بودند که همراه با خانواده خود در سرزمينهای فتح شده ساکن می شدند و بعد از قتل عام اهالی محلی، زمينهای آنها را تسخير می کردند. ريشه های سلطنت مقدونی «بلخ» که سالها بعد از امپراتوری سلوکی ابراز استقلال کرد، در همين زمان گذاشته شد.
قدم بعدی اسکندر، فتح «زرنگ» در غرب ايران بود که از آنجا برای فتح شمال هند استفاده کرد. اسکندر در اواخر عمر کوتاهش، به شدت بدبين شده بود و چند نفر از نزديکترين دوستانش را به دلايل واهی اعدام کرد. فتح هند و بازگشت اسکندر به بابل و مرگ او در اين شهر در سال 324 پ م، پايان کار اين جنگجوی باستانی بود.
حمله اسکندر و عقايد مورخين
اسکندر به عنوان بزرگترين طراح جنگی جهان باستان، همواره مايه افتخار مورخين يونانی، رومی، و اروپاييان دورانهای تاريخی و جديد بوده. بسياری از مورخين، او را بزرگترين فاتح تاريخ می دانند و جنگهای او را باعث انتشار فرهنگ يونانی، مطلبی که به دليل اينکه تاريخ اين جنگها از طرف مورخين يونانی نوشته شده و تنها از پيروزی ها ياد شده، رد کردن آن بسيار مشکل است! از نظر دسته ديگری از مورخين، اسکندر فاتحی ماجراجو و بی رحم بوده که پيشرو چنگيزخان و تيمور لنگ بشمار می آيد. قتل عامهای متعدد اسکندر، نابود سازی شهرها و سرزمينهای مختلف، آتش زدن قصرها و باغهای باشکوه، فروختن مردم شهرها به عنوان برده، و ناآشنايی کامل او با جغرافيا و فرهنگ کشورهای فتح شده، تصوير او را به عنوان فاتح/شاه/فيلسوف کمرنگ می کند.
بزرگترين دستاورد اسکندر در نشر فرهنگ يونانی، گذشته از بنيانگذاری مهاجرنشينهای متعدد، معرفی نظام «پوليس» يونان (شهر-کشورهای مستقل و متکی به طبقه بازرگان) به دنيای شرق بود که در زمان سلوکيان و اشکانيان، اهميت قابل توجهی پيدا کرد. گذشته از آن، باور اسکندر به اينکه امپراتوری پهناورش را می تواند با اتکا به کمک سپاهيان مقدونی اداره کند، باعث اين شد که بعد از مرگ اسکندر، فرماندهای مقدونی و بازماندگان اسکندر، برسر هرتکه از فتوحات او به جنگ برخيزند و باعث شوند که عملا" فتوحات اسکندر کمتر از سه سال بعد از مرگش به قطعات کوچک و بزرگ تقسيم شوند.
در ايران، باورهای عمومی در مورد اسکندر بسيار متفاوت بوده است. مدارک رسمی دوران قبل از اسلام، بخصوص اوستای ساسانی، از اسکندر با عنوان «گجستک» (ملعون) ياد می کنند و او را نماينده اهريمن می دانند. از طرفی، داستانهای عاميانه بجا مانده از همين دوران، و احتمالا" ساخته شده در دوران اشکانيان، اسکندر را فرزند دارا، پادشاه ايران و وارث واقعی تاج و تخت ايران می دانند، باوری که در اثر معروف اسکندرنامه، در دوران بعد از اسلام باقی مانده. اين داستان در شاهنامه هم کمابيش ذکر شده و نماينده تلاش جامعه ايرانی برای قبول کردن فتوحات اسکندر است. به همين ترتيب، در دوران بعد از اسلام با يکی دانسته شدن اسکندر و ذوالقرنين، پادشاه افسانه ای و همراه حضرت خضر در سفر به ظلمات، جنبه دينی به شخصيت اين فاتح مقدونی داده شده.
در دوران جديد و با بالا گرفتن علاقه به تاريخ ايران باستان و روشن تر شدن زوايای تاريخ هخامنشی، اقدامات مختلفی انجام شده که فتوحات اسکندر را تخيلی و حتی وجود خود او را ساختگی بدانند. اين نوشته ها اکثرا" به دليل نداشتن مدارک کافی و انتخاب سليقه ای از بين مدارک موجود، بيشتر جزو داستان و سرگرمی حساب می شوند تا تحقيقات مورد اطمينان. وجود اسکندر به عنوان پادشاه مقدونيه از روی سکه های او قابل اثبات است و دامنه فتوحات او را نيز می توان با توجه به وجود شهرهای متعددی که اسکندريه ناميده شده اند، پيدا شدن سکه های او از هند تا ليبی، و ذکر از او در اوستا، تائيد کرد. اصولا" دليلی برای انکار وجود اسکندر در دست نداريم و می توانيم وجود او را به عنوان يک نمونه موفق از ميان دهها جنگجو و فرمانده نظامی، ثابت شده بدانيم.
بزرگترين اثر فتوحات اسکندر، پايان شاهنشاهی هخامنشی محسوب می شود که توانسته بود برای مدت 200 سال، بيشتر آسيای غربی را متحد کند و تحت حکومت مرکزی قرار دهد. اين موفقيت، بجز دورانهای کوتاه، تا زمان سلجوقيان، يعنی بيش از هزار سال بعد از دوران اسکندر، بدست نيامد. فتوحات اسکندر، بيش از همه چيز، نخستين نمونه موفقيت يک جنگجو از قاره اروپا در آسيا بود.
برای مطالعه بيشتر
بريان، پير. تاريخ امپراتوری هخامنشی از کورش تا اسکندر. ترجمه مهدی سمسار، تهران، زرياب
دندمايوف (کذا.)، محمد. تاريخ سياسی هخامنشيان. ترجمه خشايار، تهران، کارنگ، 1381
ويسهوفر، يوزف. ايران باستان (از 550 پيش از ميلاد تا 650 بعد از ميلاد). ترجمه مرتضی ثاقب فر، تهران، ققنوس، 1379
Childs, W.A.P. "Lycian relations with Persians and Greeks in the fifth and fourth centuries re-examined", AnSt 31, 1981
Engels, Donald W. Alexander the Great and the Logistics of the Macedonian Army, 1978
Starr, C.G. "Greeks and Persians in the Fourth Century B.C." Iranica Antiqua Vol 11 (1975) and Volume 12 (1977)
http://www.isidore-of-seville.com/Alexanderama.html
http://www.1stmuse.com/frames/









