مقدمه
کورش بزرگ، موسس شاهنشاهی پارس و فاتح بيشتر کشورهايی بود که به مدت 350 سال در زير حکومت هخامنشيان بودند. اما کورش، و جانشينش کمبوجيه، هردو پادشاهانی کشورگشا بودند و بيشتر دوران سلطنتشان را به فتوحات و گسترش نفوذ خودشان پرداختند. هرچند که پايه گذاری بسياری از نظام اداری هخامنشيان را می توان به کورش نسبت داد، اما جانشينان مدبر او نظير داريوش و خشايارشا بودند که شاهنشاهی پهناور پارس را به صورت مجموعه ای منظم و دقيق در آوردند. در اين مقاله، نگاهی خواهيم داشت به شاهنشاهی هخامنشی بعد از مرگ کورش و قبل از اصلاحات اداری داريوش، بخصوص مسئله به تخت نشستن داريوش و حق سلطنتی او.
سلطنت کمبوجيه و فتح مصر
کمبوجيه دوم، پسر ارشد کورش بزرگ، در هنگام فتح بابل (539 ق م)، مردی بالغ بود که فرماندهی يک رده از سپاهيان پدرش را به عهده داشت. بعد از اضافه شدن بابل به شاهنشاهی کورش، کمبوجيه به عنوان نماينده پدرش ساکن ايالت بابل شد، اما مرکز خود را نه شهر بابل، بلکه شهر سيپار انتخاب کرد. به مدت هشت سال، کمبوجيه به عنوان نماينده پدرش بر بابل حکومت کرد و حضور او به عنوان «شاه» بابل، تضمين کننده امنيتی بود که برای رونق تجارت در آن مرکز مالی دنيا، اهميت بسيار داشت. در نوروز هرسال، کمبوجيه به همراه کاهن بزرگ خدای «مردوک»، به معبد بابل می رفت و در آنجا با در دست گرفتن دستهای مردوک، حمايت سلطنت از بابل و خدای آنرا ضمانت می کرد و در مقابل، مشروعيت سلطنت را از مردوک دريافت می نمود. در اين مدت، کورش بزرگ لقب «شاه بزرگ، شاه بابل» را برای خود حفظ کرده بود و کمبوجيه تنها به عنوان نماينده پادشاه بر بابل حکمرانی می کرد. بر مبنای کتيبه های اقتصادی بابل در اين مدت، می دانيم که وضعيت اقتصادی رو به بهبود بوده است و نرخ بهره پايين آمده. حکومت کمبوجيه بر بابل به نظر صلح آميز و آرام بوده و به رشد اقتصادی کمک بسياری کرده است.
در اوايل سال 530 ق م، کورش به قصد خواباندن شورش ماساگت ها، به آماده کردن لشکر بزرگی دست زد. قوانين سلطنتی حکم می کرد که در هنگام غيبت شاه، نماينده ای به جای او در مملکت بماند. در بهار 530 ق م، کمبوجيه رسما" عنوان «شاه بابل» را از کورش دريافت کرد و به طور ضمنی، به عنوان جانشين او شناخته شد. در اواخر تابستان همانسال، خبر کشته شدن کورش به بابل رسيد و کمبوجيه بلافاصله عنوان عيلامی «شاه بزرگ، شاه کشورها» را دريافت کرد.
در اوايل سال 529، کمبوجيه خود را برای لشکرکشی به مصر آماده کرد. فتح مصر، به عنوان آخرين حکومت بزرگ و با اهميت منطقه، از برنامه های کورش بود و يکی از دلايل اصلی او برای آزادی يهوديان از بابل و بازگرداندن آنها به کنعان، در نقطه برخورد آسيا با مصر، به شمار می رفت. برای حمله به مصر، کمبوجيه به کمک دريايی فينيقی ها، بزرگترين دريانوردان آن زمان، احتياج داشت. کشتيرانان فينیقی، به شرط حمله نکردن کمبوجيه به کارتاژ، تمام نيروی خود را در اختيار او قرار دادند و از نيروی شهرهای فينیقی قبرس نيز کمک خواستند. در هنگام عبور لشکر از صحرای اردن، کمبوجيه از کمکهای پادشاه «عربها» برای حمل آذوقه با شتر نيز بهره برد. اين اولين ذکر تاريخی از سلطنت «نبطی ها» در اردن است که بعدها در تجارت غرب آسيا نقش اصلی را بازی کردند و پايتخت سنگيشان در «پترا» يکی از مهمترين آثار باستانی جهان است.
آماسيس، فرعون مصر، برای دفاع از کشورش به کمک دريانوردان يونانی و بيش از همه پلیکراتيس، فرمانروای ساموس، دل بسته بود. در عين حال، کمبوجيه از ياری بسياری از سربازان مزدور يونانی بهره می برد و توانست به آسانی دريای سرخ را رد کند و به شاخه شرقی رود نيل دست يابد. در اين زمان (حدود 527)، آماسيس درگذشت و پسرش پسامتيک سوم به سلطنت رسيد. شهرهای هليوپوليس و ساييس به دست نيروهای ايرانی افتاد و در سال 525، ممفيس، پايتخت مصر تسليم شد. پسامتيک در ابتدا به عنوان يک زندانی محترم به اردوی کمبوجيه آورده شد، ولی بعد به اتهام خيانت، کشته شد.
گروههای معدودی از لشکر ايران برای به زير قيد در آوردن بقيه مصر به اطراف کشور فرستاده شدند. يکی از اين گروهها که به طرف جنوب رفته بود، گزارشی از سلطنت حبشه تقديم کمبوجيه کرد که مبنای داستانهای هرودوت از ثروت حبشی ها شد. کمبوجيه خود به طرف شمال رفت و به دريای مديترانه رسيد. در سال 524، مصر به عنوان «شهرب» (استان) «مودريه» و به مرکزيت ممفيس، رسما" به شاهنشاهی پارس پيوست و کمبوجيه القاب «هوروس، شاه مصر عليا و مصر سفلی» را دريافت کرد.. در سال 522، کمبوجيه يکی از خويشاوندانش به نام آرياناد را به حکومت مصر گماشت و خود به طرف ايران بازگشت. در ميانه راه، در شهر اگباتانه در کنعان بود که خبر «غصب» سلطنت از طرف برديا، برادر کوچکتر کمبوجيه، يا مغی که ادعا می کرد بردياست، به گوش کمبوجيه رسيد. روايات مختلف بر سر عامل مرگ کمبوجيه متفق القول نيستند، اما می دانيم که کمبوجيه قبل از ترک اگباتانه، درگذشت و شاهنشاهی پارس را به برديا بازگذاشت.
داريوش غاصب
تنها گزارش دست اول ما از ماجرای سلطنت برديا و به سلطنت رسيدن داريوش، کتيبه معروف خود داريوش است در بيستون. روايتهای بعدی که در شوش و پارسه (تخت جمشيد) پيدا شده اند، همه رونوشتی هستند از کتيبه بيستون. همينطور رواياتی که نويسندگان يونانی نظير هرودوت و کتزياس نقل می کنند، همه از قول بزرگان دربار خشايارشا و اردشير درازدست، پسر و نوه داريوش هستند که داستان داريوش را تکرار می کنند.
برطبق گفته داريوش، کمبوجيه قبل از ترک ايران برای فتح مصر، برای اطمينان از موقعيت خودش به عنوان عنوان شاهنشاه و جلوگيری از دسيسه چينی های آينده، برادر کوچک خود برديا را پنهانی به قتل رساند. در زمانی که کمبوجيه در مصربود، يکی از مغ های مادی دربار، متوجه شد که برادر خودش «گتوماته» به طور عجيبی شبيه برديای مقتول است. در اين زمان، مردم ايران از خرجهای گزاف کمبوجيه برای فتح مصر به تنگ آمده و چشم به راه پادشاهی ديگر بودند. «گئوماته» در 11 مارس سال 522 قبل از ميلاد، در يکی از شهرهای ماد، ادعا کرد که او برديای واقعی است و خود را شاه بزرگ، شاه کشورها خواند. بسياری از مردم به او متمايل شدند. گئوماته بلافاصله ماليات سه سال مملکت را بخشيد و دست به اصلاحات ديگری زد که از جمله آنها بازسازی معابد خدايان باستانی و محدود کردن قدرت اشراف بود.
در اين هنگام، کمبوجيه در راه برگشت به ايران بود که خبر شورش برديا/گئوماته را شنيد و بطور مرموزی درگذشت (هرودوت دو روايت خودکشی و زخمی شدن اتفاقی را ذکر می کند). گئوماته در ايران به بيدادگری های خود ادامه می داد که فرزندان هفت تن از خانواده های اشرافی پارس به سرکردگی« ويندافرنه» و بعد به فرماندهی داريوش ( نيزه دار کمبوجيه در مصر و نوه همان آرشامی که به دست کورش از سلطنت پارس خلع شده بود) برای سرنگونی گئوماته دست به توطئه زدند. بنا بر نوشته داريوش در بيستون، جنگ بزرگی بين گئوماته و لشکريان داريوش درگرفت که در آن، داريوش گئوماته را شکست داد و خود به پادشاهی رسيد (پاييز 522).
هرچند که اين روايت به مدت 2500 سال تکرار شده و تقريبا" در تمام کتابهای تاريخی، روايت مبنای به قدرت رسيدن داريوش است، اما کشفيات تاريخی و پيشرفتهای زبانشناسی صدسال اخير، به ما اين قدرت را می دهد که در گفته های داريوش شک کنيم و در تاريخ 50 سال اول شاهنشاهی پارس تجديد نظر کنيم. اين البته به معنی کم قدر کردن داريوش بزرگ نيست، زيرا سلطنت پربار داريوش، آغاز واقعی قدرت ايران است و اصلاحات داريوش و خشايارشا امکان اداره شاهنشاهی پهناور کورش و کمبوجيه را فراهم کرد و بدون اين اصلاحات، تصرفات اين دو شاه فاتح، بيش از دوران زندگی آنها نمی پاييد و مانند بسياری از امپراتوری های باستان، به فراموشی سپرده می شد. دلايلی که ادعای داريوش را رد می کنند و تصوير جديدی از جانشينی او به دست می دهند عبارت هستند از دلايل زبانشناسی، باستانشناسی، تاريخی، و دينی.
دلايل زبانشناسی و باستانشناسی
کتيبه بيستون، بدون شک اولين منبع ما برای داستان به سلطنت رسيدن داريوش است. اين کتيبه در روی کوه بيستون به سه زبان بابلی، عيلامی نو (دو نسخه)، و پارسی باستان کنده شده است و در ميان نسخه های بابلی و نسخه اوليه عيلامی نو، نقشی از داريوش در حال بازديد از اسرای مقلوب شورشی ديده می شود. دلايلی وجود دارد که نسخه پارسی باستان کتيبه بيستون را اولين استفاده از خط ميخی پارسی باستان بدانيم و امکان بدهيم که خط ميخی پارسی باستان، در زمان داريوش بزرگ ابداع شده است.

اولين دليل ما برای اين ادعا، گفته خود داريوش در ستون پنجم نسخه پارسی باستان است: «...و کسی قبل از من به اين زبان آريايی ننوشته بود»، در اينجا منظور از آريايی، پارسی باستان است. اين ادعا با نگاه کردن ما به کتيبه های پادشاهان قبل از داريوش، قوت بيشتری پيدا می کند. از کورش اول، شاه انشان، يک سنگ نوشته کوتاه به زبان و خط عيلامی نو در دست است. از کورش کبير چند کتيبه و يک مهر در دست داريم که به زبان عيلامی نو نوشته شده اند، و استوانه معروف او به زبان بابلی است. يک مهر از کمبوجيه به بابلی در دست داريم و چند کتيبه از او به خط وزبان مصری موجود است.
تنها کتيبه هايی که از پادشاهانی قبل از داريوش به خط پارسی باستان در دست داريم، دو لوحه طلايی از آريارمنه و آرشام، جد و پدربزرگ داريوش هستند که در همدان کشف شده اند و همه دلايل و شواهد حاکی از آن است که هردو اين کتيبه ها، حدود دوقرن بعد از زمان سلطنت اين دوشاه و در دوران سلطنت اردشير دوم، نقش شده اند! کتيبه های کوتاهی که از کورش در پاسارگاد در دست داريم، در زمان داريوش نقش شده اند. دليل ساده برای اين مدعا اينست که نقش کردن کتيبه تنها بعد از پايان بنا رسم و جايز بوده است، و می دانيم که در هنگام مرگ کورش، قصر پاسارگاد هنوز نيمه تمام بوده است.
دليل آخر برای ابداع خط ميخی پارسی باستان در زمان داريوش، طرز قرار گرفتن متن پارسی باستان کتيبه بيستون در مقايسه با نسخه های بابلی و عيلامی است. در همه کتيبه های چند زبانه دوران هخامنشی، نسخه پارسی باستان در بالای کتيبه درج می شد، تنها در کتيبه بيستون است که نسخه پارسی باستان، در زير نسخه بابلی و نسخه اول عيلامی نو نقش شده است. از طرفی، می دانيم که کتيبه بيستون در حداقل دو مرحله زمانی کنده شده است، زيرا برای نقش تصوير آخرين اسير در صف جلوی داريوش (اسير سکايی)، پاک کردن قسمتی از متن عيلامی اول لازم بوده و اين به آسانی قابل ديدن است. بخاطر اين مسئله، نسخه عيلامی ديگری در زير نسخه بابلی و طرف چپ نسخه پارسی باستان کنده شده است. به همين ترتيب، متن نسخه عيلامی اوليه و نسخه بابلی، بسيار شبيه هم هستند، اما متن عيلامی دوم و پارسی باستان، بسيار متفاوت هستند و از جمله از فتوحات داريوش در سرزمين سکاها ياد می کنند که در نسخه بابلی و عيلامی اوليه ديده نمی شود.

همه اين دلايل، اثبات کننده اين هستند که خط پارسی باستان در زمان داريوش ابداع شده و تمام کتيبه های پارسی باستان مربوط به پادشاهان قبل از داريوش، در زمان خود داريوش يا جانشينانش نوشته شده اند.
دلايل تاريخی
داريوش در سنگنوشته بيستون، نسب خود را بدين صورت به دست می دهد: «من داريوش، شاه بزرگ... پسر ويشتاسپ، پسر آرشام، پسر آريارمنه، پسر چيش پش، پسر هخامنش... خانواده ما از زمانهای قديم شاه بوده اند... قبل از من هشت تن از افراد خانواده ما شاه بوده اند و من نهمين هستم... کمبوجيه، که از خانواده ما بود، برای فتح مصر رفت، و...الخ.».
کورش بزرگ در استوانه خود در بابل، خود را «کورش، شاه بزرگ،...پسر کمبوجيه، شاه بزرگ، شاه در انشان، پسر کورش، شاه بزرگ، شاه در انشان، پسر چيش پش، شاه بزرگ، شاه در انشان» می خواند. در مهر سلطنتی او که کتيبه ای به خط عيلامی نو دارد نيز همين شجره نامه ذکر شده. يک کتيبه کوتاه از ميانه قرن هفتم قبل از ميلاد نيز در انشان به دست آمده که در آن، کورش اول خود را «کورش، شاه بزرگ، شاه انشان، پسر چيش پش» می خواند. در هيچکدام از اين کتيبه ها، ذکری از هخامنش نيست، و اگر ادعای داريوش مبنی بر اينکه هخامنش پدر چيش پش بوده را درست فرض کنيم، خودداری کورش و پدربزرگش از نوشتن نام هخامنش، بنظر عجيب می آيد.
از طرفی، داريوش جد اعلای خودش، آريارمنه، را پسر بزرگتر چيش پش و پادشاه «پارسه» می داند که به ادعای داريوش، شهر مهمتری از انشان بوده. اما با توجه به اينکه انشان پايتخت باستانی امپراتوری عيلام و شهری با سابقه تاريخی مهم بوده، اين ادعا به نظر غير معمول جلوه می کند. در همين حال، کشف تل باستانی «تل مليان» در 50 کيلومتری غرب پارسه (تخت جمشيد) و در همان دشتی که پارسه در آن قرار دارد (دشت مرغاب) و شناسايی آن به عنوان محل شهر باستانی انشان، اين امکان را ايجاد می کند که انشان و پارسه / پارس /پارسوماش، همه اسمهای يک منطقه بوده اند که به دست اجداد کورش اداره می شده. به نظر می آيد که داريوش برای مشروعيت سلطنت خودش، نه تنها سعی در جعل يک شجره خانوادگی و ربط دادن خود به کورش و کمبوجيه داشته، بلکه حتی برای توجيه سلطنت خودش بجای به حکومت رسيدن يکی ديگر از اشراف پارسی، سعی در ساختن يک سلطنت باستانی برای اجداد خود داشته است. سخت بودن باور ادعای داريوش وقتی بيشتر جلوه می کند که به ادعای خودش، در هنگام به سلطنت رسيدن، پدر و پدربزرگ داريوش، ويشتاسپ و آرشام، هردو زنده بوده اند و در صورت ربط مستقيم آنها به خانواده کورش، قاعدتا" حق آنها برای تکيه زدن به تخت کورش، بيشتر از داريوش بوده است.
دليل تاريخی ديگری که باورکردن ادعای داريوش را برای ما مشکل می کند، روايت او از کشته شدن برديا به دست کمبوجيه است. در درجه اول، دليلی برای کشته شدن برديا وجود ندارد. برديا به عنوان شاه ماد در دوران سلطنت پدرش، روابط مناسبی با مردم محلی و دولت مرکزی داشته. از طرفی، رسم قديمی حکم می کرده که به هنگام غيبت حکمران، جانشينی برای او درنظر گرفته شود، و در نبود فرزندی از طرف کمبوجيه، برادرش برديا مطمئن ترين فرد برای جانشينی بوده. همچنين، می دانيم که آتوسا، خواهر کمبوجيه و برديا، همراه و همپيمان برديا/گئوماته بوده و او را به عنوان برادر قبول کرده است. مشکل می توان قبول کرد که در درجه اول آتوسا از قتل برديا به دست کمبوجيه اطلاعی نداشته، و در درجه دوم، برادر خود را از يک غاصب تشخيص نمی داده. به همين ترتيب، اگر داستان قتل برديا به دست کمبوجيه صحت داشته باشد، دليلی برای نگرانی و افسردگی شديدی که در مورد کمبوجيه به هنگام شنيدن خبر شورش برديا گزارش شده، وجود ندارد.
در نتيجه، می توان تصور کرد که در درجه اول، داريوش آنطور که خود ادعا می کرد، از خانواده کورش نبوده و اجداد او(اگر هخامنشی وجود داشته) حداکثر از حکام محلی منطقه ای در جنوب يا شرق پارس بوده اند و او هيچگونه مشروعيت يا حقی برای جانشينی کمبوجيه نداشته، و در همين راستا، نام سلسله سلطنتی هخامنشی نبايد برای کورش و کمبوجيه به کار برود. در درجه دوم، داستان قتل برديا به دست کمبوجيه ساختگی است و «گئوماته دروغی» شخصيتی است ساخته و پرداخته داريوش. پادشاه شورشی، احتمالا" خود برديای واقعی و برادر کمبوجيه بوده که بعد از مالياتهای سنگين برادرش و غيبت طولانی مدت او از کشور، با بخشودن ماليات و کم کردن سواستفاده بزرگان، به محبوبيت عامه دست يافته. واقعی بودن برديا و مشکل عقيدتی داريوش با او به هنگام بررسی دلايل مذهبی، مشخص تر می شود.
دلايل مذهبی
داريوش در تمام کتيبه های خود، از «اهورامزدا» تشکر می کند و سلطنت خود را مديون او می داند. هرچند که در هيچکدام از کتيبه های او، نامی از زرتشت نرفته، اما می توان داريوش را معتقد به يک نوع زرتشتی گری که در محدوده ايران غربی هنوز جديد بوده، دانست. جديد بودن دين زرتشت در غرب را می توان از اشاره های داريوش به دين فاسد «مغان» مادی، طايفه ای که عهده دار امور مذهبی بودند، مشاهده کرد.
کورش و کمبوجيه اما به نظر نمی آيد که زرتشتی بوده باشند. جدا از غايب بودن نام اهورامزدا در کتيبه های آنها، سعه صدر دينی کورش در بابل و آزادی مذهبی او، به علاوه تاجگذاری او و کمبوجيه در بابل زير حمايت مردوک، و تاجگذاری کمبوجيه در مصر با حمايت «هوروس» و «رع»، نشان از عدم پايبندی آنها به دينی منظم مانند دين زرتشت می دهد. نامهای کورش، کمبوجيه، و جد آنها چيش پش، همه عيلامی هستند و نشانی از پارسی ندارند و به راحتی می توان کورش را يک پارسی مستحل در جامعه عيلامی و دنباله روی دين عيلاميان و يا حتی بدون پايبندی دينی دانست.
اما داريوش در هنگام ذکر «بيدادگری های» برديا، به احيای معابد باستانی ماد و مراسم دينی می پردازد. شخص داريوش به نظر می رسد که با اين کار برديا به شدت مخالف بوده است. اين دين باستانی و معابد آن، احتمالا" دين «ديويسنا» يا همان مذهب «ايرانی اوليه» بوده که زرتشت در گاثاها، آن را دينی بد و خدايان آنرا ديوان شرور می خواند. اصول اين دين پرستش قوای طبيعی و مافوق طبيعی چنان در روحيه ايرانی راسخ بوده که حدود يک قرن و نيم بعد، آثار آنرا در پرستش آناهيتا و ميترا توسط اردشير دوم، نواده خود داريوش می بينيم! شايد دور از تصور نباشد که برديا به هنگام حکومت طولانی مدت خود بر ماد، با دين مغان آشنا شده باشد و بعد از رسيدن به سلطنت، سعی در زنده ساختن اين دين و احيای آن به عنوان دين اصلی آريايی ها، مانند زمان سلطنت هوخشتره و هيشتو-وايگه، داشته است.
نتيجه
دلايل باستانشناسی، زبانشناسی، تاريخی، و مذهبی از دوران کورش، کمبوجيه، و داريوش، نشانگر آن هستند که داريوش در واقع غاصب تخت سلطنت ازخانواده کورش بوده است. اهميت اين موضوع در اينست که روايت داريوش در کتيبه بيستون، 2500 سال است که رقم زننده اصلی دانش ما از شکل گيری بزرگترين امپراتوری دوران باستان بوده است. اين البته از اهميت سلطنت و اصلاحات داريوش کم نمی کند، اما دانشجوی علم تاريخ را به تفکر وا می دارد و اين سوال را پيش می آورد که در صورت عدم موفقيت داريوش در کسب/غصب سلطنت و ادامه حکومت در خانواده کورش يا خانواده يکی ديگر از بزرگان پارسی، تاريخ ايران و آسيای غربی به طور کل، چگونه شکل می گرفت؟
Herodotus. The Histories. Translated by Aubrey de Salincourt. Revised by John Marincola. Penguin Classics, London, 1996
Humbach, Helmut and Pallan Ichaporia. The Heritage of Zarathushtra: A New Translation of His Gathas. Heidelberg, Universitaetverlag C. Winter, 1994.
Olmstead, Arthur T. History of the Persian Empire. The University of Chicago Press, Chicago, 1970
Schwartz, Martin. "The Religion of Acheamenian Iran", in Ilia Gershevitch ed. Cambridge History of Iran. CUP, 1985
Stronach, David. “The Tomb at Arjan and the History of Southwestern Iran in the Early Sixth Century BCE.” in Naomi F. Miller and Kamyar Abdi eds. Yeki Bud, Yeki Nabud. UCLA, Los Angeles, 2003
Stronach, David. “Anshan and Parsa: Early Achaemenid History, Art and Architecture on the Iranian Plateau”. In John Curtis ed. Mesopotamia and Iran in the Persian Period, British Museum Press, London, 1997
Old Persian Texts (http://www.avesta.org/op/op.htm)
Iranologie (http://ww.iranologie.com/history/history.html)
Wikipedia History of Persia (http://en2.wikipedia.org/wiki/History_of_Persia)
http://members.ozemail.com.au/~ancientpersia/behistun.html
http://en.wikipedia.org/wiki/Behistun_Inscription
http://www.ancientroute.com/cities/behistun.htm
http://www.herodotuswebsite.co.uk/darius.htm