داره برف مياد
اون بيرون داره برف مياد… از پشت شيشه بخار گرفته رقص برفها رو نگاه ميكني. همه جا يه دست سفيد شده. ديگه كم كم بهت ثابت شده كه هميشه تو يه همچين شبي برف مياد. يادته، اون موقع كه ايران بودي همه مي گفتند بخاطراعتقاد مردمشونه. بخاطر اينه كه آدماي درستي هستن. بخاطر اينه كه كار به كار همديگه ندارند. بخاطر اينه كه … ولش كن. چه فرقي ميكنه، مهم اينه كه داره برف مياد.
منتظر يه صدايي، يه مسافر، يه كالسكه، دو تا گوزن و يه پاپا نوئل كه قراره برات يه عالمه كادو بياره. هر چي كه سرك مي كشي و پشت اون كاجهاي بلند رو نگاه مي كني تو تاريكي چيزي نمي بيني. سرت رو ميذاري كف اطاق تا شايد صداي سورتمه اش رو بشنوي. ولي فقط صداي زوزه باد به گوش مي رسه. ياد اون كارتوني ميوفتي كه ديدي پاپا نوئل با يه خورجين بزرگ، وقتي كه همه خوابيده بودند از سوراخ شومينه اومد تو اطاق بچه ها و براي هر كدومشون كلي كادو آورد. با خودت ميگي حتما" صبح كه از خواب بيدار بشي يه گوشه تختت يه جوراب آويزونه و توش كلي شكلات و خوردني يه. خدا كنه پاپا نوئل برات يه بسته شكلات بزرگ بياره. يه دستكش چرمي و يه شال گردن آبي آسموني و يه كلاه سرمه اي راه راه، مثل هموني كه وقتي تونستي شعر " يه توپ دارم قل قليه " رو از بر بخوني، مادر جون برات خريد. آخه اينجا هوا خيلي سرده. زمستوناش هم بد جوري برف مياد.
دوباره بيرون رو نگاه مي كني، برفه و برفه و برف. از پشت پنجره، چشمت به اطاق همسايه پاييني ميوفته. يه كاج خوشگل گوشه اطاقشه و كلي توپهاي رنگ وارنگ و نوارهاي كشي و عروسكهاي كوچولو آويزون درخته. برمي گردي و آروم روي تختت دراز مي كشي و زل ميزني به سقف اطاقت. امشب ديگه هيچ ستاره اي هم تو اسمون نيست. بجاي ستاره ها دونه هاي برفي رو كه از آسمون مياد مي شمري. 1،2،3 … 38،39 چشمات كم كم سنگين مي شه. يه بار ديگه هم لبه تختخواب رو نگاه ميكني، خاليه و جورابي بهش آويزون نشده …
هميشه اين شب رو دوست داشتي. مي گن تو اين شب بايد برف بياد ولي هيچ وقت برفي نيومد و فرداش مجبور شدي بري مدرسه. همه فاميل خونه مادر جون جمع شدن. همه اومدن. خيلي شلوغ پلوغه. هر كي كه مي تونست خودش رو زير كرسي جا كرده و خيلي ها هم بيرون منتظر موندند تا يه جايي خالي بشه و بچپند اون زير! چون كوچيك هستي و نور چشمي هميشه زير كرسي يه جايي برات پيدا ميشه. هر موقع كه مي خواهي سرت رو بكني اون زير، تاريكي و بو و حرارت ذغال، لذت كشف دنياي ناشناخته رو ازت مي گيره. مي گن اين شب طولاتي ترين شب ساله و خوشحال هستي كه امشب از همه شبها بيشتر مي خوابي! هر چي هم كه با انگشتات حساب مي كني مي بيني فرقي با شبهاي ديگه نداره، باز هم 9 ساعت ميخوابي ولي … ولش كن مهم اينه كه همه دور هم جمع هستن.
رو كرسي پر ميوه و تخمه و گندم بو داده است. انارهاي دون شده. هندوونه هاي قاچ شده. هر چند وقت يه بار مادر جون با يه سيني چايي مياد تو اطاق و اونو ميذاره رو كرسي و اونوقت مجبور هستي تا موقعي كه همه چايي هاشون رو نخوردند از جات جم نخوري. وقتي مي بيني همه دارن با هم حرف ميزنند و كسي به كسي نيست، مي پري بغل آقا جون و كلاهش رو از سرش بر ميداري و صورتش رو چلپ و چلپ ماچ مي كني. آخه دلت خيلي زود به زود براش تنگ ميشه. يهويي ياد پاپا نوئل ميوفتي كه چقدر شبيه آقا جونه. فقط اون يه ذره موها و ريشاش بلندتر و سفيدتره. مادرجون از اونور كرسي داد ميزنه كه اينقدر اون پيرمرد رو اذيت نكن، مگه قرار نبود اون شعر رو حفظ كني و برام بخوني. از تو بغل آقا جون ميخوني " يه توپ دارم قل قليه … سرخ و سفيد و آبيه " شعر كه تموم ميشه همه برات دست ميزنن، مادرجون اون كلاه سرمه اي راه راه رو نشونت ميده و ميگه پس بدو بيا كادوت رو بگير. از بغل آقاجون بلند ميشي و مي دويي به سمت مادر جون تا كلاه روازش بگيري. دستت رو دراز مي كني و …..
نور كمرنگي ميخوره تو چشات. صبح شده. بلند ميشي و از پشت پنچره بيرون رو نگاه مي كني. هر چي زمين رو نگاه مي كني جاي چرخي رو كه نشون بده يه سورتمه از اونجا رد شده رو نمي بيني . خب معلومه، تو اين برف كه جاي چيزي رو زمين نمي مونه. يهويي ياد يه چيزي ميوفتي. باخوشحالي برمي گردي به سمت تختخوابت ولي هنوز جورابي بهش آويزون نشده. دوباره بر مي گردي لب پنچره. زير درخت كاج اون همسايه پاييني پراز كادوهاي رنگي يه. ياد شب يلدا و آقا جون ميوفتي . چقدر دلت براي همه شون تنگ شده . اون بيرون هنوز داره برف مياد ...









