زمين لرزيد، لرزيد، لرزيد …. بغض كوير شكست، آسمان گريست، خانه ويران شد، پيرمرد جان داد، طفل در آغوش مادر مرد، مادر و طفل هر دو سرگردان، خانه ها ويران، كوچه ها تنها، بي كس، بي فانوس، سوز، سرما، شهر خاكستر.

هنوز خراشهاي روي زيتون باقي است، هنوز دستهاي پينه بسته، بدنبال كودك گمشده، خرابه ها را مي كاود. هنوز در كوچه پس كوچه هاي رودبار، ديوارهاي شكسته، نظاره گر بازي كودكان اند. غبار در فضا معلق است. سيبهاي سرخ هنوز طعم خاك ميدهد. هنوز در منجيل با وزش هر بادي صداي ضجه و ناله به گوش ميرسد. رد پاي فاجعه مهيب هنوز هم پس از ده سال باقي است. ده سال از آن شب بي فردا گذشت …

زخمهاي نشسته بر زيتون تسكين كه نه، ولي رو به بهبود بود. آسيابهاي منجيل دوباره با غرور ولي مغموم از خاطرات گذشته، به چرخ افتاد. خانه هاي نوساز بر خرابه هاي پيشين ساخته شد. كودك يتيم، به شبهاي بلند بي پدري عادت كرد. تازه عروس، به تنها عكس نشسته در قاب ديوار، دلخوش كرد. مادر فرتوت، رنجهاي بي كسي خود را با دختر خفته در گورش تقسيم كرد. ده سال از آن شب بي فردا گذشت …

اينبار قرعه بنام كوير خورد. طاس سرنوشت، دوباره بد قلقي كرد. اينبار جغدهاي شوم، سفره هاي خود را بر تلي از خرابه هاي خشتي و گلي گستردند. باز هم يك شب بي فردا. باز هم يك هجوم بي پروا. اينبار بغض فرو خورده كوير شكست. زمين لرزيد، دلها لرزيد، دوباره بوي خاك پيچيد. دوباره ضجه و ناله، دوباره شيون و فرياد، دوباره زنده به گور، دوباره خاك بر مشت فشردن، دوباره خاك بر سر نهادن. دوباره، دوباره، دوباره هاي بي درمان، دوباره هاي پر تكرار، دوباره هاي تا بي نهايت.

شهر بي هويت شد. نخل خجل از دختر زنده به گور، سر به پايين افكند. مادر آبستن، همره كودك نديده اش، راهي ديار عدم شد. ارگ، اينبار بي حفاظت شد. قدمت و تاريخ و هويتش به يغما رفت، فراموش شد. ديوارهايش، سقف گور همسايگانش شد. چهره ارگ، چهره بم، چهره كوير و فرزندانش، مكدر شد، شكست، نابود شد.

گفتن از كوير و لرزش آن، گفتن از بم و نخل هايش، گفتن از ارگ بي قلعه و بارو، گفتن از رازها و آرزوهاي خفته در گور، گفتن از شبهاي بي ستاره كوير، ساده نيست، سخت است، درد است، زجر است. صحبت از مرگ است. صحبت از خروارها خاك. صحبت از تيرآهن، آجر. صحبت از ساعتها ساعت دست و پنچه نرم كردن با عزرائيل. بوي خاك، بوي نا، بوي خون، بوي ضجه مادر، بوي وحشت، ترس، تاريكي، ظلمت و بي كسي و تنهايي.

اينبار بم، رودباري ديگر بود. همونطور كه روزي رودبار، چون بيابانهاي طبس، خشك و بي آب و علف بود. نام طبس، عجين شده با بوئين زهراست و بوئين زهرا يادآور زلزله، مرگ، آوار، گسل، جوانمردي، تختي.
اينبار مرثيه را براي بم سروديم. خداحافظ بم. خداحافظ ارگ. خداحافظ خانه هاي گلي . خداحافظ مردم دريا دل. دل همگي مان براي بم و مردم دوست داشتني اش تنگ مي شود. هيچگاه شكوه و عظمت ارگ و صفاي دل كويريان را فراموش نمي كنيم. هيچگاه نخلها و كوچه هاي خاكي بم را فراموش نمي كنيم. براي آيندگان از آرمانها و آرزوهاي كودكان بم خواهيم گفت. براي آيندگان خواهيم گفت … اگر، در هجوم بعدي عمري برايمان باقي بود. خواهيم گفت، اگر كركسهاي بي آشيان، خانه مان را نشانه نروند. خواهيم گفت اگر توانستيم از زير خرابه هايي كه اينبار، شايد من و تو رو نزد خود بخواند، به سلامت بيرون بياييم. پس اي آيندگان منتظر ما نباشيد! خداحافظ بم. خداحافظ