چه بدبختى بزرگى يقه ام رو گرفته. بيشتر از يه ساعته كه فكر مى كنم چى بنويسم ولى به هيچ نتيجه اى نرسيدم و همينجورى الكى دارم تو گل دست و پا ميزنم! نمى دونم چرا بعضى وقتها كه مجبورم و بايد چيزى بنويسم، حناق مى گيرم. درد بى درمون بيخ گلوم رو مى گيره. انگار كه تو مغزم يه كارايى كردن! هيچ موضوعى يادم نمياد. تو اين موقع است كه برام، واژه خنگ معناى تازه اى پيدا می كنه. اينجاست كه می فهمم چرا اينقدر درازگوشان را دوست دارم و دركشان مى كنم! جدا" كه بعضى وقتها خرفتى مترادف می شه با تموم حس و حال و انديشه آدم.

خواستم از زلزله و بم بنويسم ولى ديدم شكر خدا به تموم زلزله زدگان كمك شد، همشون سر و سامون گرفتند، به همشون دو سه تا چادر و پتو و كنسرو دادند، بچه ها دارن ميرن مدرسه و قرار شده همه شون رو يه هفته ببرند اردوى مشهد، تا چند ماه ديگه نخلها دوباره جوونه مى زنه، قراره يه ارگ بسازند خيلى شيكتر و خوشگلتر از اون ارگ قديميه، اصلا" اون بناى خشتى و قديمى چى بود؟ آبرو و حيثيت شهر رو هم برده بود. تو اين دوره زمونه كه ديگه نبايد بنايى خشتى باشه. همون بهتر كه خراب شد و رفت پى كارش. اگه هدف، داشتن آثار باستانيه خب دو سه تا آثار باستانى جديد ضد زلزله و با امكانات رفاهى بيشتر بسازند. زلزله هم قول داده كه ديگه سرزده و بى خبر نياد!

خواستم از بيكارى جوونها واعتياد خيلى هاشون بنويسم، ديدم خودم كه فعلا" مشغول به كارم، ورزش هم مى كنم و تا حالا هم كه لب به سيگار نزدم پس دندون لق … بقيه رو بايد كشيد! به من چه مربوطه. چطور وقتى ميرن تو يه كشور ديگه اى زندگى كنند، حاضرند خيلى كارها رو با جون و دل انجام بدن ولى تو مملكت خودشون عارشون مياد دست به سياه و سفيد بزنند! خب حالا اگه تو همين مملكت با مدرك ليسانس و فوق ليسانست برى تو يه رستوران و ظرف بشورى مىميرى؟! حالا دكترى واسه خودت دكترى، درس خوندى كه خونده باشى، به سواد و معلومات خودت اضافه شده. بخاطر بيست و يكى دو سال درس خوندن و جون كندن كه نبايد از كسى توقع حمايت داشته باشى. خيلى ها مثل تو شبها تا دير وقت بيدار بودند و نخوابيدن! اگه ريگى به كفش نداشته باشى و قصدت خدمت به خلق الله باشه، با مسافر كشى هم می تونى به مردم خدمت كنى. حتما" بايد مطبى باشه و بيمارستانى و چند تا پرستار؟! جدا" كه بعضى از اين جونها چقدر پر توقع شدند!

خواستم از مشكلات ازدواج و مسكن بنويسم ولى ديدم ازدواجى كه شش ماه بعدش، گيس و گيس كشى هست و مشت و لگد و فحش خواهر مادر و دادگاه و طلاق كه ديگه نياز به نوشتن نداره. اين پنچ شش ماهه رو هم يه جورى سر می كنند، دو روز خونه اين دو روز خونه اون، مگه قراره تا آخر عمر با هم زندگى كنند كه نياز به خونه و مسكن و اين تشريفات داشته باشند؟!

خواستم از انتخابات نمايندگان مجلس بنويسم كه ديدم شعور سياسى همگى خيلى بيشتر از منه. قطعا" آدمها خودشون بهتر می دونند چيكار بايد بكنند. حضور ميليونى ايرانى هم كه هميشه تحسين برانگيز و زبانزد خاص و عام بوده. مگه كمك به زلزله زدگان بم رو فراموش كرديد؟! ديديد چه صف طولانى براى اهداى خون كشيده بودند؟! مهم صفه. چيزى هم كه تو اين مملكت زياده صفهاى دراز و طولانيه.

خواستم از وضعيت تكنولوژى و رشد برق آساى آن در دنيا بنويسم و افسوس بخورم به حال خودمون با اين اوضاع و احوال اينترنت و خطوط مخابراتى و موبايل كه بجاى رفاه شدند آينه دقمون، يادم افتاد كه قراره دوباره از اول بهمن براى موبايل ثبت نام كنند. خب اين روزا خيلى بى كلاسيه كه آدم موبايل نداشته باشه. اصلا" ديگه بيست و پنج تومنى دست گرفتن و دم باجه تلفن واستادن يعنى خفت، خارى، ننگ، مرگ. درسته كه براى دو دقيقه صحبت بايد شصت بار شماره بگيرى و انواع و اقسام پيغامهاى مختلف رو گوش كنى و بعدش هم كه ارتباط برقرار شد هى جاتو عوض كنى و دولا راست بشى و داد بزنى مياد، نمياد، ولى با تموم اين مشكلات، باز ارزش اينو داره كه يه پولى قرض و قوله كنيم و براى موبايل ثبت نام كنيم.

والله حرف كه براى گفتن زياده. خواستم از دود, ترافيك، مشكلات دارويى و پزشكى، صلاحيتها و رد صلاحيتها، فرار دختران و مغزها، جامعه مدنى، بوق، دوغ و … بنويسم، ولى كو گوش شنوا. زياد هم كه حرف بزنيم مى شيم مثل اون آقا خوش تيپه كه فقط حرفهاي خوب و قشنگ ميزنه.

ديگه سواد من يه لا قبا، از اون كه بيشتر نيست. كلى معلومات داره و يه عالمه هم كتاب خونده، اصلا" مثل اينكه خودش مدتها رئيس يه كتابخونه بزرگ هم بوده. اون سالهاى اول، وقتى كه صحبت می كرد همه حرفاش رو با دقت گوش می كردم ولى الان به محض اينكه تو تلويزيون مى بينمش زود كانال رو عوض مى كنم و می زنم يه جاى ديگه. آخه ديگه همه حرفهاش رو از حفظم، می دونم چی می خواد بگه.

ميگم، كاشكى آدمها يه جورى حرف ميزدند كه ميتونستى هميشه دوسشون داشته باشى! راستى مىخواستم چى بگم ؟