در هفته گذشته رئيس كلانترى لواسانات به دست يكى از افسران كلانترى كشته شد. زنى 67 ساله در خانه اش خفه شد. در يك نزاع خانوادگى برادرى توسط برادر ديگرش به قتل رسيد. سيمين زنى 40 ساله در منزلش با 32 ضربه چاقو به قتل رسيد.*

اين موارد، تنها چند نمونه كوچيك از قتلهايى كه هر روزه در تهران انجام مى شه. قتلهايى كه داره روز به روز بيشتر و بيشتر مى شه. قتلهايى كه با نهايت پستى و وحشيگرى انجام شده.

جدا" ما آدما داريم كجا مى ريم؟ داريم چيكار مى كنيم با خودمون و نَفسِمون؟ چه بلايى به سر واژه هاى رئوفت، صداقت، عطوفت آورديم؟ داريم افسار گسيخته و ددمنشانه چهار تاخت از خود و هويت و انسانيت مون دور مى شيم، ولى به كجا؟ تا كجا؟ به چه قيمتى؟ برادرى برادر خودش رو خفه كنه! افسرى فرماندش رو بكشه! زن بى دفاعى با 32 ضربه چاقو كشته بشه! ميدونيد اينا يعنى چى؟ مى تونيد بفهميد 32 ضربه چاقو چه طعمى داره؟ تا حالا تو خونه اى پا گذاشتين كه از تموم در و ديوارش بوى خون به مشامتون برسه؟

ايكاش بوديد و ضجه هاى فرزنداش رو مى ديديد. ايكاش بوديد و هق هق گريه هاى مردونه شوهرش رو مى ديديد. ايكاش بوديد و چهره درهم شكسته خواهر و برادرايى كه يك شبه به اندازه صد سال پير شدند، رو مى ديديد. ايكاش بوديد و … ولى نه، همون بهتر كه نبوديد. همون بهتر كه نديديد. همون بهتر كه گوشهامون بجاى شنيدن ضجه هاى دخترش، با آهنگهاى موتزارت و باخ نوازش بشه. همون بهتر كه چشمامون بجاى ديدن جنازه تيكه تيكه شده اش، غرق در تماشاى آخرين مدلهاى مو و لباس باشه. همون بهتر كه بجاى بوى خون به دنبال بوى آخرين عطر و ادوكلنها باشيم.

ماها خيلى دور شديم از اصل و نَسَب خودمون. اين ديگه مشكل دولت و حكومت نيست. اين ديگه به اعضاء اقليت و اكثريت مجلس ارتباطى نداره. بودن يا نبودن تسليحات اتمى در ايران، باعث اين فجايع نمى شه. سالهاست كه باور كرديم بايد همه كاسه و كوزه ها رو تو سر اونى كه بالاتر نشسته بشكونيم. سالهاست كه تو صف گوشت و مرغ و پنير و كوفت و هزار زهرمار ديگه، انسانيت خودمون رو به عاريه گذاشتيم. سالهاست كه تو كشاكش روزمرگيها و كلاه تو كلاه كردنها، خيلى از صفات و خصلتهاى خوبمون رو به وديعه گذاشتيم و بعدش ديگه يادمون رفت مشترى كدوم حجره و بازار بوديم. سالهاست يادمون رفته چى بوديم، كى بوديم، ننه بابامون كيا بودند، چند تا گاو و گوسفند و مرغ و خروس داشتيم!
سالهاست كه دلمون ديگه براى شرشر بارون و قوقو ياكريم ها تنگ نشده. سالهاست كه ديگه دم غروب صداى بع بع گوسفندها و زنگوله هاشون رو نشنيديم. خيلى وقته كه ديگه تو گرگ و ميش صبحهاى زود، با صداى خروس از خواب بيدار نشديم. خيلى وقته كه ديگه با همه شون غريبه شديم.

اى گه به گور اين زندگى كه يه زن بى دفاع رو تو خونش با 32 ضربه چاقو تيكه تيكه مى كنند. اى خاك عالم تو سر بشر و بشريتى كه آوازه اش به مريخ و ماه و اورانوس هم رسيده. افسوس و وامصيبتا به حال من و تويى كه دم از انسانيت و شرافت و نجابت مى زنيم. ماها داريم كجا مى ريم؟ اونى كه اونو كشته، هنوز بين ماست، نه، اصلا" يكى از ماهاست. با همين لباس، با همين شكل و قيافه، با همين دبدبه و كب كبه. امروز سيمين رو كشتيم، فردا يكى ديگه رو مى كشيم و پس فردا …

يه جاهايى آدم از خودش و انسان بودنش شرمنده مى شه. يه جاهايى حس مى كنى كم آوردى، عقبى، دورى، گمى، تو غبارى و يه بيابون فاصله دارى با مرام و معرفت سگ چوپون. خيلى وقته كه شناسنامه هامون رو گردگيرى نكرديم اگه وقت شد اونو از تو صندوقچه دربياريم و يه نگاهى به صفحه اولش بندازيم!

* روزنامه همشهرى جمعه مورخه 26/10/82