امشب نه حال و حوصله ديدن برنامه هاى مزخرف تلويزيون رو دارم، و نه حوصله خوندن مطالب تكرارى روزنامه ها رو. امشب هوس كردم براى اولين بار بشينم روبروت و باهات درد دل كنم. امشب مى خوام تموم اون چيزايى رو كه اين همه سال بهت نگفته بودم رو بگم. مى خوام اعتراف كنم. خودم رو هم براى غسل تعميد آماده كردم. براى يه بار هم كه شده مى خوام باهات رو راست باشم و بدون واسطه و سر خر حرف بزنم. تو اين همه سال، تو كه همش ساكت بودى و فقط نگاه كردى، پس اينبار هم من حرف مى زنم و تو فقط گوش كن.

8-9 سالم بود. كلاس دوم، سوم دبستان. دنيا، دنياى بچه گى و بازى و بى خيالى بود. معمولا" شبهاى امتحان و يا موقعى كه قرار بود معلم درس بپرسه يادت ميوفتادم. اون موقعها فقط يه اسمى ازت شنيده بودم. اصلا" نمى دونستم كى هستى، چى هستى، كجا هستى. تو عالم بچه گى فكر مى كردم هر جا كه تاريك باشه حتماً تو اونجايى. تقريبا" يه چيزى تو مايه هاى لولو!

دبستان تموم شد و يه كمى بزرگتر شدم. شيطونى و مردم آزاريها بيشتر و درس نخوندنها ادامه داشت. باز هم شب امتحان و هول و تكون نمره و معلم و يه حس ناخود آگاهى كه تو رو به يادم مياورد. اينجور مواقع وجودت رو پر رنگتر حس مى كردم. ولى باز هم برام گنگ و نامفهوم بودى. تو اون روزا چهره ات مات و مُشجَر بود. مثل موقعيكه تلويزيون چهره يه دزد رو نشون ميداد، شبكه شبكه بودى. ولى بودى. يه حسى مى گفت هستى، ولى اونور پرده ايى. خيلى دوست داشتم دل به دريا بزنم و ببينم پشت پرده چه خبره؟! ولى دور و بريها نمى ذاشتند. يعنى ميدونى چيه؟ از اولش هم اونا مقصر بودند. يه جورى ازت صحبت مى كردن كه آدم جرات نمى كرد بهت نزديك بشه. ببخشيد كه اينو ميگم ولى تصورم اين بود كه مثل يه غول بى شاخ و دم هستى. دراز و بد ريخت و بد هيبت. ازت مى ترسيدم.

هميشه فكر مى كردم دو تا جاسوس هم دنبالم فرستادى كه تا دست تو دماغم كنم، ميدواند و زِرتى بهت خبر ميدن و اونوقت چوب و فلك و ماتحتى كه قراره با تركه هاى آلبالو نوازش بشه! بخاطر همين، من هم لج كردم. هر وقت كه قرار بود تو مدرسه زوركى نماز بخونيم، مى رفتم ته صف والكى دولا راست مى شدم. خيلى مواقع هم با بچه ها اون ته صف زير زيركى مى خنديديم. آخ كه چه حالى ميداد اون خنده ها!

يه كمى بزرگتر شده بودم. داشتم با دين و مذهب و آداب و رسومش آشنا مى شدم. ميگفتن اينا دستورات زندگيه، ميگفتن اينا گفته هاى تو، يه جاهايش خيلى قشنگ و دلنشين بود ولى كلا" حس و دركش برام سخت بود. دين و مذهب برام مثل چوب درخت گردو سفت و مثل شربت اكسپكتورانت تلخ و بد مزه بود. رفاقت و دوستى و نزديك شدن به يه همچين چيزى خيلى مشكل بود. من كه خودم مادرزاد گيج و مَلَنگ بودم اينا رو هم كه مى خوندم گيج تر مى شدم. ولى خب، نمى شد كه همين جورى هم يلخى زندگى كرد. پس سعى كردم بهت نزديك بشم و باهات رفاقت كنم. يعنى راستشو بخواى وقتى فهميدم خودت پيغام دادى كه زياد هم سخت گير نيستى و اون چيزهايى كه دور و بريها ميگن، همش حرف تو نيست، ازت خوشم اومد.

اونجا بود كه فهميدم ميشه روت حساب كرد. فهميدم رفيق بازىِ و ميتونم باهات راحت باشم. فهميدم براى ديدن تو نه، نيازى به كت شلوار و لباس آنچنانى هست و نه، بايد قاشق چنگالى و عصا قورت داده برخورد كنم! خيلى خاكى و با حال تر از اين حرفها بودى. پس اين دور و بريها چى مى گفتن؟! اين شد كه دستم رو براى رفاقت دراز كردم.

گذشت و گذشت. نا رفيق نبودم، خواستم رفاقت كنم ولى دردسراى زندگى و سگ دو زدنهاى به دنبال يه لقمه نون، نه حالى براى رفيق بازى گذاشت و نه رمقى براى تفكر و تامل و فيلسوف بازى! اون وقتها كه كوچيكتر بودم بهونه براى اسم و ياد تو بيشتر بود ولى وقتى بزرگتر شدم فقط اونجاهايى كه پاى جون و پول در ميون بود يادت ميوفتادم. ظاهرا" تو هم بيخيال من شده بودى، به من كارى نداشتى، ولم كرده بودى بحال خودم بچَرم! يه وقتهايى شبح وار مى ديدمت ولى اينقدر محسوس و ملموس نبودى كه بتونى تاثيرگذار باشى. مثل رعد و برق، ايكى ثانيه ميومدى و بعد جستى ميزدى و دود مى شدى ميرفتى اون بالاها. يعنى ميدونى بودى هاااا ولى مثل هوا بودى. وقتى بودى حِسِت نمى كردم ولى دريغ از لحظه اى كه …

امروز بعد از ظهر وقتى تو بيمارستان شنيدم كه بعد از دومين عملش، رفته تو كما، دوباره ياد اون شبهاى امتحان افتادم. ياد اون ظهراى تابستون كه موقع فوتبال ميزديم شيشه همسايه رو مى شكونديم و شبش دعا دعا مى كرديم يارو به بابامون چيزى نگفته باشه. ياد دلهره هاى اون روزايى كه مشقمون رو داداشمون مى نوشت. ياد اون رد شدن ماشين كميته از بغلمون و چپ چپ نگاه كردناشون. ياد اون پرواز تهران_شيراز كه هواپيما حال خوشى نداشت و عينهو آدمهاى مست تلو تلو مى خورد. آره، دوباره ياد تو و ياد اون لحظه هايى كه بى تو بودن رو برامون عين برج زهرمار تلخ مى كرد افتادم.

ولى امشب قضيه خيلى جدى تر از اين حرفهاست. تا حالا هر چى ازت مى خواستم براى خودم بود ولى اين يكى با همه اونا فرق داره. مى دونم باهات نارفيقى كردم، خيلى وقتها، تو بده بستوناى زندگى وجودت رو يادم رفته بود. بد كردم، ميدونم. ولى بخدا قسم! همش هم تقصر من نبود. گفتم كه، اون دور و بريهات چيز ديگه اى مى گفتند. تو اگه خودت هم جاى من بودى هيچ وقت با يه موجود بد هيبت و بد هيكل رفاقت نمى كردى… مى كردى؟! به ماها ياد دادند به اون چيزيهاى كه حتى جلوى چشم مون هم رژه ميرند اعتقادى نداشته باشيم و منكر وجودشون بشيم، حالا واى بحال تويى كه ديدنت لياقت مى خواد.

نمى دونم هر چى صلاح خودته. خودت بهتر ميدونى چيكار كنى. اگه امشب شفاش رو بدى كه خيلى نوكرتم. اگر هم ندادى حتما" حكمتى داشته. تو كار تو نبايد دخالت كرد. امشب اومدم بهت بگم ديگه مى خوام باهات رفاقت كنم. به حرفهاى اين و اون هم كارى ندارم. ميخوام مثل همون چوپونه همراه با بع بع گوسفندا باهات حرف بزنم. ميخوام موهات رو شونه كنم. مى خوام همين جورى يلخى و بدون دو دو تا چهار تا باهات رفاقت كنم. به قول اين روشن فكرا ميخوام با ادبيات خاص خودم باهات حرف بزنم. اينجورى هم من به تته پته نمى افتم و هم وقت تو رو زياد نمى گيرم. تو هم قول بده ديگه دستم رو ول نكنى و هوام رو داشته باشى!