الف  |  الف

  نسخه چاپي آرشيو February 16, 2004
بابا بزرگ منو ببخش

تازه فهميدم عددهايى كه يه چند وقتى اون گوشه بالاى تلويزيون بود و هر روز يكى يكى، كم ميشد نشون دهنده روز انتخابات بوده. عددهايى كه هيچ وقت حوصله نداشتم با يه جمع و تفريق ساده بفهمم روز اول اسفند رو مشخص ميكنه و قراره هفتمين دور انتخابات نمايندگان مجلس هم تو چنين روزى انجام بشه.

خيلى خوب شد كه با يه همچين بهونه ايى چند وقتى صداى دلنشينِ محمد نورى از تلويزيون پخش شد. اونجاهايى كه از ايران و گذشته و تاريخش مى خوند، اونجاهايى كه تصاوير دماوند، كوير، شاليزار و اون پرچم سه رنگ رو نشون ميداد، يه بغض بى دليلى بيخ گلو آدم رو مى چسبيد و آدم يادش ميوفتاد هنوز هم چيزهايى مونده كه ميتونه بهش افتخار كنه، هنوز هم ميتونه با شنيدن اسم ايران صداش بلرزه و چشاش بارونى بشه.

ديدم چند وقته كه گزارشگران تلويزيون با آقايونى كه صورتشون رو اصلاح كردن و بعضي هاشون هم حتى به موهاشون ژل زده بودند مصاحبه مى كنه و يا خانمهايى كه حتى يه قسمتى از موهاشون بيرون بود جلوى دوربين صدا و سيما ظاهر ميشدند و عرض اندام مى كردند. پس بگو، زمان انتخابات نزديك بوده و صدا وسيما هم خواسته نظرات همه اقشار جامعه رو پوشش بده!

چند شب پيش داشتم كتاب مى خوندم، تلويزيون هم روشن بود. يه دفعه آهنگ "يار دبستانى" به گوشم خورد. يه آهنگ قشنگ و دلنشين. تا اونجايى كه يادمه، يار دبستانى، اين اواخر شده بود زمزمه دانشجويان تو جريان اصلاحات و تظاهرات. الان تازه فهميدم چى شد كه اين آهنگ هم از تلويزيون پخش شد. آخه انتخابات نمايندگان مجلسِ!

دوباره سرودها و ترانه هاى حماسى، ملى. دوباره وعده هاى شيرين و حرفهاى قشنگ. دوباره اصطلاحات و پُزهاى روشنفكر مابانه. دوباره يادشون افتاد كه مردمى هستند و حضورى و نظرى و مشروعيتى.

مردمى بودند و انقلابى كه انفجار نور لقب گرفت و سرنگونى تاج و تخت و سلطنتى. مردمى بودند و غرورى زير پا مانده، له شده، به دنبال هويتى فراموش شده. مردمى بودند و خلق حماسه اى و هشت سال جنگ نابرابر در مقابل حريفى ديوانه. مردمى بودند و آرمانهايى و اعتقاداتى و گذشت و ايثارى. و حال مردمى هستند و غم نانى و صورتى سرخ شده از سيلى تاريخ. مردمى هستند و آرمانها و باورهايى به فراموشى سپرده و به آغوش بادهاى فصل پاييز دل سپرده. مردمى هستند و بى استقلال، آزادى جمهورى اسلامى. مردمى هستند بى كيفيت و فقط براى حصول كميت. مردمى هستند، سرخورده، بى آرمان و دلخوش به آريا و آينده. مردمى هستند و هر كدام شهيد و جانباز داده و عكس عزيزى قاب كرده و نشانده بر دل ديوار. روزگارى بدنبال زردك و حال، دلخوش سيرى چند!

ولى خب ديگه تموم اين بگير و ببندها تموم شد. يه سريها كانديد شدن، يه سريها رد صلاحيت شدن، يه سريها تحصن كردن، يه سريها، استعفا دادند. يه سريها قرار شد برن راى بدن و يه سريها هم خيره سرى كردن و فقط لبخندى زدند. تو اين چند سال چقدر آدمها عوض شدند. چقدر آدمها هم عوض نشدند. چقدا رفتن و چقدا همونجاى قبلى موندن. چقدا خوردن و چقدا مُردن. چقدا گفتن و چقدا خُفتن. چقدا بودن و چقدا نيستن.

يادش بخير 6-7 سال قبل رو. اون روزيى كه زير بغل بابا بزرگه رو گرفته بودم و پير مرد رو با خواهش و التماس بردمش مسجد سر كوچه تا به رئيس جمهور محبوب اون روزا راى بده. پير مرد، چقدر سعى و تقلا كرد كه نياد. مى گفت … هر چند ولش كن، ديگه چه فرقى داره كه اون چى مى گفت. حالا كه ديگه نه پيرمرد هست و نه محبوبيت اون روزاى رئيس جمهور. هر دو تاشون خيلى زود رفتند. بابا بزرگه پا گذاشت رو اعتقاداتش و بخاطر اينكه دل من رو نشكنه اومد و راى داد. رئيس جمهور هم كه … ولش كن ديگه هر چى بود گذشت. اونا هر دوتا شون بخاطر بازى سياست پا گذاشتند رو اعتقاداتشون. بيچاره پيرمرد، چه اصرارى به اين داشت كه حتما" شناسنامه اش رو همونجورى پاك و دست نخورده باقى بذاره بمونه. الان كه چند سالى از اون روز گذشته، مى بينم اون راست مى گفت و حق با اون بوده. به قول پير مرد از يه سرى چيزا بايد ترسيد. امان! امان از هر چيز بى پدر مادر. آدمهاى بى پدر مادر. قوانين بى پدر مادر. سياست بى پدر مادر.

از بابا بزرگم گفتم، يادم افتاد چقدر دلم براش تنگ شده. اصلا" يه كارى مى كنم روز جمعه اول اسفند، يه شيشه گلاب و چند شاخه گل مى گيرم و ميرم بهشت زهرا سر خاكش. الان كه يادم ميوفته مى بينم پير مرد حق داشت كه اون همه اصرار مى كرد. خيلى سخته كه آدم برخلاف اون چيزى كه بهش اعتقاد داره بخواد كارى بكنه. بابا بزرگ جمعه ميام پيشت، ترو خدا منو ببخش!



© 2002-2003 Cappuccino Magazine | Powered by MovableType | Hosted by PersianTools