تو اين جريانات انتخابات اصلا" نفهميديم چى به چى شد. البته هيچ لزومى هم نداره كه آدم از همه چيز سر در بياره! همينى كه دوباره مردم با حضورشون مشت محكمى به دهن ياوه گويان و استكبار زدند و نماينده ها خودشون رو انتخاب كردند، كافيه. ولى خب تو اين جريانات و بگير و ببندها يه اتفاقى افتاد كه ديدم اگه منهم مث بعضى ها به اين موضوع اشاره اى نكنم، خيلى بى معرفتيه.

دوباره يه سريها خيلى راحت و بى درد سر، بدون اينكه خون از دماغشون بريزه، مُردند. اينبار مسبب اصلى يه كفشك بود كه شكست و يهويى 40-50 تا واگن كه بارشون گوگرد و پنبه و نفت و مازوت بود، از جاشون حركت كردند و رفتند و رفتند و رفتند و چند تا روستا رو از بين بردند و بعدش خوردند بهم و منفجر شدند و 800-900 نفر كشته و زخمى شدن و …. همين!

يعنى تصور كن با خونواده ات نشستى و دارى گپ ميزنى يهويى مى بينى يه قطار هو هو چى چى كنان اومد وسط اطاق و داره از اونور آشپزخونه رد ميشه بره تو باغچه حياط پشتى!

زندگى سوت قطارى است كه در خواب پلى مى پيچد

به همين راحتى و بى دردسرى. بدون اينكه اصلا" بفهمى چى شده، مث يه چشم به هم زدن. يه دفعه مى بينى يه قطار خوشگل وسط زندگيته. چه خوشگل، چه رمانتيك، چه شاعرانه. سهراب كجايى كه اگه بودى اين سوژه ميتونست برات كلى شعر بيافرينه!

من قطارى ديدم، روشنايى مى برد.
من قطارى ديدم، فقه مى برد و چه سنگين مى رفت.
من قطارى ديدم، كه سياست مى برد و چه خالى مى رفت.
من قطارى ديدم، تخم نبلوفر و آواز قنارى مى برد.

آره يه قطار مياد تو خونه و بعدش يه سرى آ‌دم كه وجودشون خيلى هم مهم نيست جزغاله ميشن و همراه يه سرى مواد سوختنى ديگه دود ميشن ميرن هوا. از خودشون كه چيزى نمى مونه هيچى، از جد و آباد و آباديشون هم هيچ آثارى باقى نمي مونه. فقط يه كمى بو گوشت سرخ شده تو فضا مى پيچه كه اونهم لاى يه سرى شعار و وعده وعيد انتخاباتى گم ميشه. ريز على ميدونم كه هنوز زنده اى. ولى ايكاش نبودى تا نبينى اين نوه هاى ناخلفت رو كه چه گُلى زدند به سرت! ولى نه، ايكاش هنوز سر و حال بودى و اينبار لباست رو آتيش ميزدى و بجاى اينكه به سمت اون قطار و واگنها بدوى بسمت مديريت و مديران نابغه ميدويدى تا شايد ميتونستى اونا رو از خواب غفلت بيدار كنى!

آره مى گفتم، يه سرى آدم سرشان از تنشون جدا ميشه، يه سريهاى ديگه هم خودشون رو لوس مى كنند و تو اين هيرى و بيرى خودشون رو قايم مى كنند. هر چى هم دنبالشون ميگردن اثرى ازشون پيدا نمى كنند. معلوم نيست، دود شدن، پودر شدن، آب شدن، ذوب شدن. نيستند كه نيستند. بابا قايم موشك تموم شد بدوييد بيايد بيرون، همه رفتند پى كار خودشون، انتخابات تموم شد، نماينده ها انتخاب شدند. شعارها تموم شد. كسى اينجا نيست. بدويد بيان ساك ساك كنيد.

تو كشورهاى ديگه هم آدم ميمره، زلزله مياد، آتشفشان ميشه، رودخونه طغيان ميكنه، پل خراب ميشه ولى … يه ولى داره كه فرق ما با اونا تو همون يه ولى خلاصه ميشه! ولى، اونجاها جون آدمها مهمه، ارزش داره، دهاتى و شهرى نداره. بالا شهرى و پايين شهرى نداره. بچه چوپون و كدخدا تو يه يونجه زار بازى مى كنه. جون جونه. مى خواهى جون حسن آقا بقال باشه يا جون فلان وزير و بهمان وكيل.

اونجاها بخاطر يه حادثه طبيعى كه غير قابل پيش بينى و از كنترل بشر خارجه، دو تا وزير استعفا ميدن، مال ماها چى؟ تا حالا كدوم وزير و مدير توبيخ شده؟ تا حالا كى شده كه بابت سهل انگارى و تصميم نابخردانه يه وزير، اونو محاكمه كنيم؟ بازخواستش كنيم؟ يقه اش رو بچسبيم؟ اگر هم يقه اش رو چسبيديم، بخاطر اين بوده كه بلندش كنيم و بزاريمش بالاتر! اگه استعفا داد، بخاطر ضعفهاش نبوده بخاطر اين بوده كه قرار بوده ارتقاء درجه پيدا كنه.

هميشه همينجور بوده. تو يه كارخونه اگه يه كارگر بدبخت دو تا پيچ رو اشتباه ببنده، فردا صبح پشت در كارخونه است ولى مديران همه مصون و معصوم و بدون اشتباه! ببينم، خسارتى كه يه كارگر به سيستم وارد ميكنه بيشتره يا تصميم گيريهاى غلط يك مدير؟ تا حالا بابت كدوم پروژه بلاتكليف و ناتموم كه تعداشون هم زياده، كسى بازخواست شده؟ تا حالا اطلاعات كدوم جعبه سياه هواپيمايى مشخص شده؟ تصادفات شهرى و جاده اى بيداد ميكنه. هواپيماها مث توتهاى رسيده تِلپ و تِلپ از آسمون ميوفتند. كفشك قطارها گشاد شده و از پاشون در مياد! اگه امسال تو اين روزهاى آخرسالى يه كشتى هم بياد بره تو يه پلاژ ساحلى، جورمون جور ميشه و ميتونيم به تمام مديران دست اندركار نشان لياقت بديم!

به نظر شما اگه بجاى اينهمه وكيل و وزير و مدير و مشاور، چهار تا ريز على خواجوى داشتيم، اوضاع و احوالمون بهتر نبود؟!