يه عيد و يه نوروز ديگه هم رسيد. دوباره قرار شد يه سال كهنه رو با كلى خاطره و ياد و نام بديم و يه سال نو تحويل بگريم. دوباره خونه ها گردگيرى شد و گلهاى خشكى كه يادگارى بابا بزرگ بود از تو باغچه ها دراومد و بجاش بنفشه هاى رنگى كاشته شد. دوباره سفره هفت سين و لشگر سين هاش مرهمى شد به دل قالى نخ نما شده كاشونى. دوباره لبخند عكسهاى اونايى كه خيلى وقته رفتند، به بهونه عيد از پشت غبارا پيدا شد. دوباره تخم مرغهاى بى رنگ و رو، رنگى شد. دوباره صورتها بزك و موها آرايش و لباسها اطو شد و چلپ و چلوپ بوسه هايى كه به علامت دوست داشتن كاشته شد سينه كش صورتهايى كه تا ديروز نمى خواستيم سر به تنشون باشه! دوباره، دوباره، دوباره و خيلى از اين دوباره ها كه الان سالهاست به بهونه عيد هى داره تكرار و تكرار و تكرار ميشه.

آره بهار شد. حاجى فيروز اومد و با خودش عيد رو آورد. بايد خوشحال بود. بايد گفت، خنديد، رقصيد، بوسيد. خيلى سالها بخاطر اين بايد ها و دو باره ها و تكرارها خوشحال بوديم. زديم و رقصيديم و زندگى كرديم. ولى راستش من ديگه از رسيدن سال نو خوشحال نميشم. ديگه روزهاى آخر اسفند هم برام مث بقيه روزها بى حس و بى بو شده. ديگه طعم سبزى پلو ماهى شب عيد هم شده عینهو اون سبزى پلوهایی که تو روزاى ديگه، بی بهونه میخوردیم. ديگه از اينكه مى بينم يه سال بزرگتر شدم، قند تو دلم آب نميشه. ديگه از اينكه 14-15 روز تعطيلم و ميتونم تا لنگ ظهر بخوابم، خوشحال نيستم. دیگه از اینکه کفشام کوچیک شده و باید یه کفش نو بخرم خوشحال نیستم.

فكر مى كنم كه اينقدر بزرگ شدم كه خيلى بهونه هاى اومدن سال نو، نتونه خوشحالم كنه. ديگه اينقدر بزرگ شدم كه تو سال جديد خيلى ها بهم عيدى ندن! دیگه اينقدر بزرگ شدم كه محو قر و قميش حاجى فيروز نشم و بتونم اون غمى كه تو نگاهش پنهونه و سعى داره با يه لبخند زوركى اونو مخفى كنه، رو متوجه بشم. احتمالا" اينقدر بزرگ شدم كه سبزه سفره هفت سين رو ببينم و متوجه باشم كه امسال نخلهاى بم جونه نزده و درختهاش شكوفه نكرده.

خيلى دوست داشتم كه باز هم رنگ و لعاب سفره هفت سين برام اينقدر جذاب بود كه يادم ميرفت تو سالى كه گذشت خيلى از آدمها از صبح تا شب سگ دو زدند و در به در دنبال يه لقمه نون بودند تا سفره شون خالى خالى نباشه. آره ديگه اينقدر بزرگ شدم كه ببينم با تموم شدن زمستون، رو سياهى فقط براى ذغال نبوده بلكه خيلى ها هستند كه هنوز هم رو سياهند. آره دیگه اینقدر بزرگ شدم که غم نداری، فقر، بدبختی .... ولش کن عید داره میاد!

آره خيلى حيف شد كه داريم بزرگ ميشيم. اينقدر بزرگ كه ديگه عيد هم برامون بى طعم و مزه شده. ولی چه بخواهیم، چه نخواهیم گلها جونه زده و سال نو رسیده. پس نه بخاطر خودمون بلكه براى اونايى كه هنوز هم حسهاى قشنگ دارند و دنیا رو زیبا می بینند، يه لبخند زوركى ميزنيم و ميگيم: عيد همگیتون مبارك!