خلاصه عید و تعطیلاتش تموم شد و دوباره از شنبه روز از نو و روزی از نو. والله بخدا تو تعطیلات نوروز اینقدر ریخت و قیافه تکراری فک و فامیل رو دیدم که دیگه حالم از همشون داره بهم میخوره و قطعاً از اونجایی هم که دل به دل راه داره، اونا هم چنین حالتی دارند!

ظهر نهار خونه یکی، شب شام همه اونایی که ظهر با هم بودیم دوباره جمع می شدیم خونه یکی دیگه! و این حمله وحشیانه تاتار وار، از همون آغاز سال و با شنیدن یا مقلب القلوب، شروع و تا دقایقی پیش ادامه داشت! هی میوه و آجیل بخور و هی الکی از آب و هوا بگو و قرار شام و نهار بعدی رو بذار. شده بودیم عینهو قوم مغول. از این خونه به اون خونه. میریختیم و می پاشیدیم و آتیش میزدیم به خونه زندگی مردم و اسمش رو هم گذاشته بودیم سنت ایرانى و صله رحم!

شکر خدا من هم که ماشالله هزار ماشالله فامیل دوست و مردمدار!!! وقتی اسم مهمونی میاد ماتم میگیرم و چهار ستون بدنم میلرزه و انگاری هر چی غم دو عالمه میریزه تو این دل صاحب مرده ام! نمی دونم چرا هر چی هم که این فک و فامیل رو کمتر تحویل میگیرم و خودم رو بیشتر براشون لوس میکنم، عزیزتر میشم. از ختنه سورون نوزاد 6 روزه و حموم زایمون زائو 2 روزه گرفته تا شب هفت پیرمرد 106 ساله و تو حجله رفتن عروس دوماد 20 ساله، بنده باید حضور فعال و مستمر داشته باشم و اگه خدای ناکرده روم به دیوار در یکی از این مراسم شرکت نکنم، پنداری دودول بچه خوب جوش نمی خوره و زائو رو آل میبره یا دوماد تو حجله ........... استغفرالله!

از اونجایی که شب و سکوتش رو خیلی دوست دارم معمولاً شبها تا دیر وقت بیدارم. خوشحال بودم که تو این چند روز تعطیلی میتونم روزها یه کمی بیشتر بخوابم ولی زهی خیال باطل! صبح علی الاطلوع، خروسخون و ناشتا برای دید و بازدید از خونه میزدیم بیرون و شب خسته و کوفته با واق واق و پارس سگها، بخونه برمي گشتيم. از خونه حاج میرزا یعقوب زُلفعلیخان جویباری گرفته تا خونه اوس محمود جارچُلاخ تپه سمنانی، همه رو رفته و به همشون هم سر زدیم. تو این چند روز هم اینقدر سر و صورتم رو ماچ کردند که تا حالا مامانم اینقدر ماچم نکرده بود!

هر جا هم که می رفتیم باید عینهو مادیون می خوردیم. اگه یه موقع چیزی نمی خوردیم به صاحبخونه بر میخورد و ناراحت میشد و اونوقت خر بیار و باقالی بار کن! یعنی عشق و علاقه و دوست داشتن شما و صاحبخونه لينك شده بود به تخمه و پسته و ميوه ها!

از چایی چیزی نگم که از بس به خوردمون دادند شده بوديم عینهو تانكرهاى آبرسانى شهردارى كه تو تابستون دار و درختها رو آب ميدن. کافی بود که یه جا هم چايى نخوری و بگی مرسی میل ندارم. با این حرف بیچاره میشدی. اينقدر از محسنات چايي مي گفتن و صغرا كبرا مى چيدن، كه کاری میکردند كه همونجا جلوی همه، خودت با دستهاى خودت شلوارت رو ..... و از مرد صاحبخونه یه توقع نابجا ..... وقتی که کار یارو تموم شد ..... اونوقت با کمال میل و با فراغ بال چايى ات رو ميل كنى و دو تا پشتک هم به علامت تشکر بزنی! یعنی که چی نمی خورم؟! تو جوونی باید بخوری! من قد تو بودم از این بزرگترش رو میخوردم! الان نخوری کی بخوری؟! تا داغه بخور، سرد که بشه از دهن میوفته! اين مال احمده، خيلي خوشمزه است با بقيه فرق داره!

خلاصه كه تو اين تعطيلات يا خورديم يا در صفهاى طويل توالت منتطر رفع حاجت بوديم تا با توانى دوباره، يورش برق آسا و غافلگير كننده خود را به مواضع دشمن آغاز و براى صاحبخونه و اهل بيتش علو درجات و سالى خوش آرزو كنيم!