ديدم اگه تو خرداد باشیم و از يه روزهايی اسم نبرم و چيزی در رابطه اش ننويسم خيلی بی معرفتي كردم. روزهايی كه ديگه تو تاريخ اين مرز و بوم ثبت شده. روزهايی كه یاد آور خیلی وقایع و آدمهاست!

خيلی دوست داشتم كه امروز دستم به قلم ميرفت و از دوم خرداد و اون جريانی كه هيچ وقت نفهميديم چه جورِی شروع شد و چی بود و نهايتاً چی شد، می نوشتم! از اون موج دوم خردادی كه خواسته يا ناخواسته همه مون و يا شايد خيلی از اونايی كه اينجا رو ميخونند، همراه خودش برد و چند سالی همه مون رو نشوند توی يه قايق سرگردون روی آب و از راه دور هی ساحل و آدمهای خوشبخت رو نشونمون داد و گفت براشون دست تكون بدين كه بزودی به ساحل ميرسيم! شبها به عشق رسيدن به سرزمين موعود خوابيديم و فكر كرديم صبح كه از خواب بيدار شيم صبحونه رو تو ساحل زير آلاچيقها و كنار گلهای نسترن می خوريم و حداقل اينبار سهمی از تكه های نون و پنير به عدالت بين همه مون تقسيم ميشه ولی فردا كه بيدار شديم، ديديم به ساحل كه نرسيديم هيچ، قبله رو هم گم كرديم و تنها به افق چشم دوختيم و نظاره گر غروب خورشيد مونديم. آره سخته كه بخواهی از چيزی كه بهش ديگه اعتقادی نداری بنويسی. سخته كه بخواهی بگی اشتباه كردی. سخته كه فكر كنی گول خوردی!

خيلی قبلتر از دوم خرداد، خيلی سالهای پيش، البته نه اينقدری كه ديگه همه چيز رو فراموش كرده باشيم، سالهايی كه گفتگو و گفتمان و تساهل و تسامل و اينجور حرفها پشيزی ارزش نداشت. سالهايی كه فقط اونايی كه مرد عمل بودند ميتونستند بمونند و باشند، سالهايی كه برای گفتگوی تمدنها بايد لباس رزم می پوشيدی و تو گرمای 50 درجه خوزستان با پاهای تاول زده و لبهای ترك خورده رخ به رخ خورشيد و چشم به چشم دشمن ميدوختی، سالهايی كه خنده رو لب همه خشك شده بود و فقط خشم بود و ابروهای گره خورده، يه مشت آدم مخلص و يه سری جوون عاشق و بی ادعا، حماسه ای خلق كردند كه باعث شد نام ايران و ايرانی برای هميشه تو تاربخ زنده نگهداشته بشه.

سوم خرداد روزيه كه ايرانی قسمتی از شهامت و اراده و خواستن و بودنش رو به رخ همه كشيد. روزی كه خيلی از اونايی كه ديگه نيستند برای اثبات وجودشون از بودنشون گذشتند تا برای هميشه جاودان بمونند.

از اون روزها خيلی نگذشته ولی فكر ميكنم با مرام و منش و ايده و عقيده اون آدمها خيلی فاصله گرفتيم. فكر ميكنم هيچ وقت نخواستيم يا شايد نتونستيم به دنيای پاك و با صفای اون آدمها نزديك بشيم. هميشه ازشون فاصله گرفتيم و اين فاصله ها هم داره روز به روز بيشتر ميشه. فكر ميكنم يه كمی، كم لطفی كرديم در حق اون آدمها. فكر می كنم نتونستيم بفهميم كی بودن و چی ميخواستن و چرا نمودن و رفتن؟! آدمهايی كه از جنس خودمون بودند ولی دلهاشون شیشه ای و صيقل خورده بود. آدمهايی كه مثل ما دوست و رفيق داشتند، عاشق می شدند، خسته می شدند، گريه می كردند، مهمونی می رفتند، مردم آزاری می كردند، به پيرزن همسايه كمك می كردند. نماز می خوندن و نمی خوندن. روزه می گرفتن و نمی گرفتن. مسجد می رفتن و نمی رفتن. آره، اونا هم مثل ما بودند فقط يه كمی با مرامتر و لوط‍ی تر بودند. يه كمی نسبت به اسم ايران حساستر بودند. يه كمی نگاه چپ چپ بيگانه به اين گربه محجوب براشون گرون تموم ميشد. از اينكه يكی بخواد سنگ به شيشه خونشون بزنه و گلهای تو باغچه رو پر پر کنه، خونشون بجوش میومد.

آره اونا هم مثل ما بودند. ولی خب، اونا نرفتن كه سينه شون رو بذارند جلوی دوشكا و تير بار كه اسم كوچه محله اشون به نامشون بشه. اونا نرفتن كه شب عمليات داوطلبانه برن تو ميدون مين و تيكه تيكه بشن و از همه وجودشون فقط يه پلاك حلبی باقی بمونه و بعدش دنبال پست و مقام باشن. اونا نرفتن كه با چنگ و دندون خرمشهر رو از دشمن پس بگيرند تا براشون فرش قرمز پهن كنند و مدال افتخار به گردنشون بندازند. اونا نرفتن كه مجروح و شيمايی بشن و بخوان برن سفر دور اروپا!

همه اونايی كه رفتن، همه اونايی كه روزی خورشيد بودن و الان دارند تو سايه ها زندگی میکنند، یه هدف والا و مقدسی داشتند.

نميدونم من و تويی كه موهامون رو ژل ميزنيم و شلوار جين می پوشيم و صبح تا شب پای برنامه های ماهواره ميشينيم چقدر تونستيم اون آدمهای مخلص و از خود گذشته رو بشناسيم؟! نميدونم اون رفقهای 16-17 ساله ای كه شلوار تكاوری ميپوشن و شبهای جمعه يه اسلحه دستشون و يه چفيه دور گردنشونه چقدر تونستند به دنيای اون آدمها نزديك بشن؟! تو این مدت خیلی چیزها رو نفهمیدم ولی یه چیزی مثل روز برام روشنه که ماها خیلی مدیون اون آدمها هستیم. آدمهایی که عاشق بودند و عاشقونه رفتند. آدمهایی که الان سالهاست یه ویلچر شکسته شده همنشین و رفیق تمام دقایق زندگیشون. آدمهایی که سالهاست تو بدنشون از همون روزهای حماسه کلی تیر و ترکش جا مونده. آدمهایی که این شهامت رو داشتند که گاز خردل و سیانور رو مزمزه کنند و عاشق شب بوها باقی بمونند!