عصر روز جمعه زمين لرزيد تا دوباره يادمون بيفته خونه هامون سسته و مهندسی ساز نيست و هر كی كه از راه رسيده تو يه گُله جا، يه ساختمون ساخته كه نه سرش معلومه و نه تهش و ديگه اينكه ايران رو خط زلزله قرار گرفته و انواع و اقسام گسلها، عاشقونه تهران رو بغل كردند و زمين هم تا حالاش خيلی لطف كرده كه سراغمون نيومده و يقه مون رو نگرفته وگرنه بايد 20-30 سال پيش يه زلزله مهيب ميومد و تموم تهران رو خراب ميكرد و خلاصه اينكه خطر همين بغل گوشمون، زير بالشتمونه!

آره، زمين لرزيد و متقابلش خيلی چيزهای ديگه هم لرزيد. دلها لرزيد، خونه ها لرزيد، اعتقادات لرزيد، مديريت و برنامه ريزی لرزيد و دوباره قصه هميشگی اين سالهای اخير تكرار شد. يه زلزله چند ريشتری كه فقط هشداری بود برای تهران و پايتخت نشينان نشون داد كه چقدر اين شهر بی در و پيكر و آدمهاش در مقابل اين حادثه طبيعی ضعيف و آسيب پذيرند و همچنين نشون داد كه سايه سنگين مرگ چه راحت ميتونه پهن بشه رو يه شهر 10-12 ميليون نفری و جغدها چه راحت میتونند ساکن خرابه های پایتخت بشند!

هفته قبل زمان خوبی بود برای‌ اينكه متوجه بشيم در اينجور مواقع نه مردم ميدونند بايد چيكار كنند و نه سازمانها و مديران تصميم گيرنده كارشون رو بلدند. هر چند كه اگه برسه اون چيزی كه ميترسيم اسمش رو ببريم، نه از مردم كاری بر مياد و نه از سازمانها و ارگانها و همگی بايد به انتطار رسیدن ملك الموت باشيم! عصر جمعه، در حاليكه موسسات لرزه نگاری فرانسه و آمريكا در همون نخستين لحظات مكان و زمان و اندازه زلزله رو مشخص كرده بودند راديو تلويزيون ایران هنوز موفق به تماس با موسسه ژئوفيزيك نشده بود و با فانوس داشت دربه در دنبال رئيس موسسه می گشت! حالا باز همينكه مشخص كردند اين اتفاق تو استان مازندران افتاده جای شكرش باقيه. فقط احتمالاً فكر كرده بودند چون ساری مركز استانه بايد اول اونجا رو كانون زلزله معرفی كنند!

تو اين يه هفته هر طرف که كانالهای تلويزيون رو می چرخوندی، ميديدی فلان دكتر و فلان متخصص دارند از سازه و بتون و ميل گرد و لرزش و ارتعاش صحبت ميكنند. حتماً اگه مدارس تعطیل نمیشد تا چند روز ديگه دو سه تا مانور مقابله با زلزله تو مدارس اجرا ميشد و تلويزيون هم نشون ميداد كه بچه ها همه رفتند زير ميز و دستاشون رو گذاشتند رو سرشون و .... بعدش هم قصه زمين لرزه به فراموشی سپرده میشد و كلاغه با خوبی و خوشی به خونه اش ميرسید و باز بايد منتظر شنیدن يه غار غار نحس ديگه می موندیم!

با اينكه حوادث طبيعی ‌و اينجور بلايا جزء لاينفك زندگیست و مطمئنم فرار از اونا غير ممكنه ولی نميدونم چرا ميخوام اينبار خودم رو بزنم به خريت. دوست دارم خودم رو بزنم به كوچه علی چپ و برم اون ته كوچه گم و گور بشم. دوست دارم كه اينبار نذر و نياز كنم و برای كفترهای امامزاده صالح ارزن بریزم. دوست دارم متوسل بشم و عصر يكی از همين روزها برم و تو سقا خونه شمع روشن كنم. ميدونم كه يه روزی اين زلزله هم پاش به تهران ميرسه، ميدونم كه وقتی بياد ديگه نه تنها برای تهران، بلكه بايد برای تموم ايران فاتحه خوند. ميدونم كه ديگه تو اين زمونه، بايد با علم و دانش و منطق، به جنگ حوادث طبیعی رفت و حرفهای خاله زنكی پشيزی ارزش نداره ولی خب منهم دوست دارم مثل همه مسئولان مملكتی چشم و گوشم رو، رو همه اين واقعيات ببندم و فقط به زندگی و خوبيهاش فكر كنم!

آره، بياييم عاجزانه از خدا بخواهيم كه زلزله اين طرفها پيداش نشه. بياييم رو به قبله بشينيم و دستهامون رو به آسمون دراز كنيم و ازش بخواهيم حالا حالا کاری به این گسلها نداشته باشه. بیاییم و بهش بگیم، این پایین که کسی بفکر بنده هات نیست حداقل خودت خدایی کن و نظری به این جماعت بیافکن چون خودت بهتر از همه میدونی که با يك ساک دستی که توش دو تا تن ماهی و یه رادیو دو موجه نمیشه رفت به جنگ این غول بی شاخ و دم! بخدا اگه زلزله بیاد همه ما می میریم!