اومديم و اومديم، يه وقتهايی تند و با شتاب و يه وقتهايی آسه آسه. يه وقتهايی آروم و بی سر و صدا و يه وقتهايی با های و هوی و نفس زنون. اومديم و خودمون رو رسونديم. رسونديم به صدمين شماره كاپوچينو. چيزی كه شايد اون روزهای اول باورش يه كمی سخت بود.
میخواستم بخاطر رسيدن به صدمين شماره يه كمی احساساتی بشم و در وصف كاپوچينو حماسه سرايی كنم و عاشقونههايی بنويسم ولی ديدم شماره صد يه بهونه است. يه انگيزه برای اينكه دوباره دور هم جمع شيم و يه كاپوچينوی ديگه سفارش بديم. صد، يازده، بيست و هفت، هشتاد و چهار، چه فرقی با هم میكنه.
كاپوچينو رو دوست داشتم، اينو بارها گفتم. از همون روز اول. نمیدونم با لينك كی بود كه به اينجا رسيدم و با خوندن همون اولين نوشتهها ازشون خوشم اومد. راحت و رون مینوشتند. بیحب و بغض. بدون اينكه بخوان اصل مطلب رو لای صد تا حرف ديگه مخفی كنند. جوری كه هم حرف دلشون رو میگفتن و هم حس میكردی باهاشون يه احساس راحتی داری. پس شروع كردم به خوندنش. میخوندم و خيلی وقتها هم نظرم رو براشون مینوشتم. فكر میكنم من هم اون موقعها مثل خيلی از شماها كاپوچينویها رو يه باند مافيايی! میدونستم كه به سختی كسی رو تو خودشون راه ميدن. ولی خب اين چيزها برام خيلی مهم نبود. مهم اين بود كه مطالب كاپوچينو به دل میشست. يه جورايی حرف خودم بود. یه درد و حس مشترك بود. از يه جنس و تو يه زمان.
يه روزی شيده، كه خب چون هنوز اون موقع نه ديده بودم و نه شناختی ازش داشتم، خانم بهمنيار محسوب ميشد، تو یکی از مطالبش نوشت كه اگه کسی انتقاد و یا پيشنهادی در رابطه با مجله داره، ایمیل بزنه و بگه. براش ايميل زدم و يه سری چیزهایی كه به ذهنم میرسيد رو گفتم. نمیدونم حرفهام رو قبول كرد يا نه ولی يادمه تو جواب ايميلم گفت: تو كه لالايی بلدی چرا خوابت نمیبره؟ اين گوی و اين ميدون. بسم الله! و اينجوری شد كه من هم وارد كاپوچينو و سرزمین سیسیل و باند مافيايیش شدم! دو سه هفتهای بعنوان ميهمان نوشتم و بعد شدم صاحب ستون شكر تلخ. از دار دنيا هيچی بهم نرسيد وقتی هم كه رسيد يه ستون تو كاپوچينو بود! تا حالا هيچكی ازم نپرسيده چرا شكر تلخ و سری هم كه درد نمیكنه چرا دستمال ببندم؟! حالا جماعت يا همه فهميدن منظورم از شكر تلخ چيه و يا اينكه برای كسی اصلاً مهم نبوده كه چرا اسمش اینه.
قرار شد منم يه چيزايی بنويسم، وقتی پرسيدم چي بنويسم؟ گفتن چون تو فعلاً نخودی هستی، هر چی دوست داری بنويس . يعنی فعلاً چار چوب و محدوديتی ندارم. ولی همينی كه می تونی بدون محدوديت بنويسی كارتو مشكلتر ميكنه. همينی كه می دونی به اعتبار يكسال واندی انتشار كاپوچينو، خيلی ها ميان و اينجا رو می خونند، قلمت رو كندتر می كنه. شوخی كه نيست كاپوچينو ديگه، همونی كه هر پنچشنبه 10 بار توی آدرس بارت آدرسشو رو تايپ می كردی تا ببينی اين هفته طعمش چه جوريه، حالا بايد خودت قاشق برداری و نمك و فلفلشو رو ميزون كنی! يعنی يه جورايی بايد بری اون روبرو و برای حضار، حرف بزنی و بعدش بشينی تا نقدت كنند. آخ كه چقدر سخته، كه بخواهی برای يه سری كه خيلی بيشتر از تو می دونند و می فهمند، حرف بزنی.
معمولاً همون اولش كه داری از پله میری بالا، پات ليز ميخوره. سرتو بالا می گيری كه حرفتو شروع كنی، ولی وقتی می بينی كلی آدم زل زدن بهت و می خوان ببينند اين دانشمند قرن چی می خواد بگه، يه دفعه بز اخوش میشی و همين جوری بِر و بِر جماعت رو نگاه ميكنی! داری حرف ميزنی، يه دفعه دماغت می خوره تو ميكروفن. توپوق پشت توپوق و ….
ولي بهرحال نبايد ترس بخود راه داد. راه طولانی و مسير سنگلاخيه ولی اين دلايل هيچكدام، نميتونه باعث اين بشه كه بمونی و چیزی نگی! فرهنگ و سنتهای غلطِ رايج در جامعه مدتهاست كه بهمون ياد داده، چه جوری حرفامون رو به كسي نگيم و درسته قورتشون بديم و بعد هم علاج اين آماس و ورم شكم رو عرق بيد مشك معرفی كرده ولی آيا براستی واقعيت همينه؟ نمی خواهيم كمی سنت شكنی كنيم؟ فقط يه كم جسارت كنيم و پامون رو از چارديواری كه سالهاست به پيرامونمون كشيده اند، بيرونتر بذاريم، شايد نسخه شفابخش در جای ديگه ايی نهفته! بنابراين اگه تونستيم حرفی بزنيم ولو اينكه زمزمه و نجوايی دوستانه باشه، اونوقت برنده ايم.
این اولین مطلبی بود که برای کاپوچینو نوشتم ولی مثل خیلی از نوشته های دیگه، با بهونه یا بی بهونه، هیچ وقتی تو کاپوچینو نذاشتمش. امروز دیدم شاید بد نباشه به مناسبت صدمین شماره، اولین نوشته ام رو هم بگنجونم لابه لای نوشته های این هفته.
هنوز هم معتقدم راه طولانی و مسیر سنگلاخیه. هنوز هم معتقدم در عین داشتن تمدن چند هزار ساله، خیلی از سنتهای غلط در تموم تار و پود زندگیمون ریشه دونده. هنوز هم معتقدم در عین احترام به برخی سنتها، باید تو خیلی جاها سنت شکنی کرد. هنوز هم معتقدم اگه بتونیم حرفی بزنیم ولو اینکه فقط زمزمه و نجوایی دوستانه باشه، اونوقت برنده ایم. هنوز هم معتقدم که کاپوچینو تازه اول راهشه و این صد شماره فقط یه شروع بوده. هنوز هم معتقدم که کاپوچینو میتونه طعم زندگی بده. تلخ و گاه شیرین!
