March 04, 2004
keyvan - keyvan

شب غریبون!

دوباره لباسهاى سیاه و مشكى چند روزى از تو بقچه و كمدا در اومد و رفت نشست بر دلايى كه هر سال همين موقعها قول و قرار ميزارند كه ديگه سياه نباشه و ميخوان صيقلى اش كنند ولى همين كه ناهار روز عاشورا رو خوردند و شبش چند تا شمع روشن كردن و شام غريبونى گرفتند، رختهاى سياه در مياد و دوباره ميره تو بقچه و دلاى سياه همونجورى دست نخورده باقى ميمونه و دوباره غريبه ميشن با حس و بوی حسین.

اين روزا صبحهاى زود كه از خونه ميزنم بيرون بوى بهار رو حس مى كنم. مث اينكه بوى بهارى فقط مختص به همون موقع صبحه و فقط تو اون ساعت به مشام ميرسه. يه كم كه از روز ميگذره بوى دود، ترافيك، فحش، ناسزا، دروغ و تهمت فضاى شهر رو پر ميكنه و دوباره يادت ميره كه تا چند روز ديگه قراره بهار بياد.

نمى دونم همه اونايى كه اونجورى زنجير ميزدند به پشتشون و با دم مداح گرم گرفته بودند، از فلسفه عاشورا و امام حسين و سرزمين كربلا چيزى ميدونستند يا نه؟ نمى دونم اونايى كه موقع مرثيه دستشون رو گذاشته بودند رو صورتشون و شونه هاشون تكون ميخورد داشتند گريه مى كردند يا نه؟! نمى دونم همه اونايى كه يه قابلمه دستشون بود و به اون آقاهه اصرار ميكردن كه غذاى نذرى بگيرند، براى مريض ميخواستند يا نه؟

اين روزا هر جا كه ميرى مى بينى فرش و موكت از در و ديوار خونه ها آويزونه و پرده ها همه برداشته شده و خونه شده خالى خالي. هميشه اين حالت خونه رو دوست داشتم. لخت و خالى، بدون هيچ پوشش و مانعى. بدون شيله پيله. بدون رنگ و لعاب. درسته كه خونه سردتر از هميشه است ولى در عوض با آدم رو راسته. گرماى بخارى و شومينه آدم رو گول ميزنه، ولى اين سرماى با صداقت خيلى گرم و دلنشينه. خيلى خوبه كه به بهونه اومدن بهار سالى يه بار همه چيز رو ميريزيم بيرون تا غبار رو از در و ديوار و چهره خونه گرد گيرى كنيم. حالا كه قاب عكس رو ديوار نيست معلوم شده ديوار چى بوده و تو اين يه ساله چى به سرش اومده؟!

بيست و يه تيغ بود و كلى پَر و پارچه بهش آويزون. اونى كه داشت اونو مى كشيد خيلى سعى داشت تلو تلو نخوره و تعادلش رو حفظ كنه. ابهت داشت و با شكوه، بیست و یه تیغ رو میگم. همه اون تيغه ها مث اينكه چشم به اون تيغ وسطى داشتند و اون تيغه وسطى هم شرمنده از تيغ كينى كه حرمله به گلوى على اصغر زد. چاقو گلوى گوسفند رو شكافت و دود اسفند همه جا رو ُپر كرد و بيست و يه تيغ رو هوا چرخيد. خون گوسفند ريخت رو پاهاى اونايى كه داشتند پا برهنه تو دسته حركت ميكردند. گرم و لزج بود. صداى طبل و سنج و زنجير تو هم قاطى شده بود. يكى از زنها پسر معلولش رو آورد جلو عَلَم و يه ذره از اون خون ماليد به پيشونى پسر فلجش و چشماش پر اشك شد و همه عزادارا داد زدند: حسين شهيد، حسين جان ... حسين غريب، حسين جان

یک، دو، سه، چار، پنج، ده، شونزده، نوزده، بیست ویک، .... خیلی زیاد بود. تقریبا 27-8 تا از این دیگ بزرگها رو آتیش گذاشته بودند و میخواستند نذری بدن. از تو تکیه صدا میامد، وای حسین کشته شد ... وای حسین کشته شد. دم در تکیه هم یه سریها قابلمه به دست، صف کشیده بودند و منتظر غذا بودند. آتیش زیر دیگها خاموش شده بود و دیگه از تو تکیه هم صداییِ نمیامد. تا چند روز دیگه عید میرسه و همه دنبال رخت و لباس و عوض کردن مبل و دکوراسیون خونه هاشونند. یهمویی یاد مریم خانوم میوفتم که معلوم نیست امسال عید میتونه همون چار تا تیکه رخت و لباس کهنه و پاره پوره رو وصله پینه کنه و بچه ها و نوه اش را خوشحال کنه یا از همین نعمت وصل و پینه کردن هم محرومه؟! شام غریبون هم تموم شد ولی برای خیلی ها شب غریبون داره تازه جوونه میزنه!